صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

روزهای تهران

يكشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۳
عصری از ولنجک سوار اتوبوس‌های تندرو می‌شوم رو به پایین. خلوت است و جای نشستن دارد؛ کولر هم روشن کرده. می‌نشینم روبروی در ورودی. ایستگاه بعدی آتی ساز است. چند نفری بالا می‌آیند و صندلی‌ها پر می‌شود. سرباز جوانی هم آخر سوار می‌شود و می‌ایستد کنار در، روبروی من.
من سربازی نرفته‌ام و نمی‌توانم از روی لباسی که نظامی‌ها می‌پوشند درجه و رسته‌ی خدمتشان را بفهمم. ناگزیر خیلی وقت‌ها چشمم را می‌گردانم دنبال نوشته‌ها و علامت‌های خاصی که روی جیب و آستین لباس‌هایشان می‌دوزند تا بلکه بفهمم با چه شخصیتی طرف هستم. نگاهم اما ناگهان گره می‌خورد در چشمان سرباز که او هم دارد من را برانداز می‌کند.
معلوم است که تیپ و قیافه و لباس معمولی من آن قدر غیرمعمولی و خاص است که توجهش را جلب کرده. حق دارد. هیچ کس دیگری شبیه من در اتوبوس نیست. من هم حق دارم. هیچ کس دیگری شبیه او در اتوبوس نیست.
بی‌اختیار نگاهم را می‌دزدم. او هم همین کار را می‌کند. خنده‌ام می‌گیرد. با این سن و سال و وجاهت (!) شیطنتم گل کرده است. غیر مستقیم براندازش می‌کنم. به زور باید بیست سال داشته باشد.
ایستگاه پل مدیریت پیرمردی سوار می‌شود. بلند می‌شوم تا او بنشیند. اما بیش از آنکه برای خوشحالی پیرمرد بلند شده باشم، برای مطالعه‌ی سرباز می‌ایستم. مو‌هایش را تازه کوتاه کرده و لباس هایش تر و تمیز است. دوباره نگاهم به نگاهش گره می‌خورد. انگار که همین دیروز توی مدرسه دیده باشمش. به شکل حیرت آوری شبیه کسی است که زیاد دوستش می‌دارم. سرش را با حیا پایین می‌اندازد.
ایستگاه کوی نصر، قبل از پیاده شدن، مستقیم نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زنم. نگاهش تا دور شدن اتوبوس بدرقه‌ام می‌کند.
  • ۹۳/۰۲/۱۴
  • :: بداهه

# آدم‌ها

# تهران

# قصه

نظرات (۷)

از این متنا که باحالن!
ممنون
پاسخ:
عن حسن بن حسن بن حسن بن علی روی ان حسن بن علی قال: ان احسن الحسن خلق الحسن.
*
در چند ماه اخیر حسن های زندگی ام زیاد شده. لطفا در پیام ها نام مشخص تری بنویسید تا بهتر بتوانم با شما تعامل کنم. ممنون.
بنده حسنی هستم مسلح که در حال جنگ هستم!
در حال به آتش کشیدن و جهنم کردن یک جایی هم می باشم!
ننگ هم بر جنازه کسی که تو خشاب اسلحش تفنگ مونده باشه!
تازه وقتی تیر میندازم، تک تک میندازم!
:P
پاسخ:
مدیریت بیان،‌ آی پی حضرت عالی را از صربستان شناسایی کرده. برای جنگیدن لازم نبود این قدر راه دوری بری. ضمنا پانزده سالی هست که جنگ توی صربستان تمام شده!
حسن جان میتونی تو قسمت «سایت یا وبلاگ» اسم وبلاگ ات رو بنویسی عزیزم تا بفهمیم کی ای  :)
پاسخ:
موافقم. همین طور که خودت اسم سایت و وبلاگت رو نوشتی. آفرین.
مهدی جان حیف که کل کل اینجا برابر با خود اسپمه!
:))
(:3
پاسخ:
شما کدوم حسنی؟
خب مهدی الف که چندتا نداریم
ولی حسن داریم
پس مثلا این بالایی باید بگه که از وبلاگ blackagent.blog.ir هست  :)
تاکتیک های جنگی هست دیگه به هر حال...
:P


بله؛ همه حسن های اینجا یک حسن بیش نیستند!
و اون حسن هم همون blackagent.blog.ir ـه!
سلام
اخیرا اینجور نوشته ها توی صاد زیاد می بینم.
نوشته های "وبلاگی" خالص، شیدا گونه و گاه ...
نگرانم!
باورش سخته که شما از این نوشته ها هم می نویسین!
پاسخ:
مشتاقی و مهجوری
دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد
پایاب شکیبایی
...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون