صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

اگر بخواهم برای دوازده ماهی که سپری شده اسمی بگذارم، شاید عنوان
«سال سخت»
مناسب باشد.

و اگر بخواهم برای دوازده ماهی که در پیش است نامی انتخاب کنم، شاید عبارت
«سال آغازها و پایان‌ها»
بدک نباشد.

تا او چه خواهد.

# زندگی

# سال‌نام

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس
دنبالم نگردید.
دارم اسباب کشی می کنم.

# مسکن

# سبک زندگی

# قم

  • ۵ نظر
  • سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه

تو: سلام. در جوار حرم مطهر رضوی دعاگوی شما هستم.
من: دم شما گرم. نفست حق. روحت شاد. دلت خوش. سرت سلامت.

# دوست

# مشهدالرضا

# میم.پنهان

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۱
  • :: پیامک

برایت گفتم که رفقای امروز ما -کم کم که زمان می‌گذرد- سه دسته می‌شوند:
- عده‌ای می‌افتند در پی تأمین معاش؛
- عده‌ای در کنار معاش، نیم نگاهی هم به معاد دارند؛
- و عده‌ای بسیار اندک، علاوه بر معاش و معاد به رستگاری جمعی نیز می‌اندیشند.

تعارف را کنار بگذار و زود‌تر مسیر آینده‌ات را انتخاب کن.
آدم بلاتکلیف به چه دردی می‌خورد؟

# آینده

# سبک زندگی

# دوست

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: نغز

 تزیینی می‌باشد!

تجربه‌ی اولین حضورم در جمع دانش‌آموزان دختر مقطع راهنمایی  (مقایسه با پسربچه‌های راهنمایی و اول دبیرستان):

- دخترها عمیق‌تر گوش می‌کنند و بسیار ساکتند.
- تحمل بیشتری در نشستن روی صندلی در مدت ۹۰ دقیقه دارند.
- سخت تر از پسرها می‌خندند.
- در تماشای یک پویانمایی صامت بسیار صبورند و جزییات تصویر را درک می کنند.
- به سادگی مجذوب سحر کلام می‌شوند و با کمی لفاظی می‌شود همه‌ی توجهشان را جلب کرد.
- پذیرفتن پیام و قبول داشتن محتوا را ناخودآگاه در حالت چهره‌شان نمایان می کنند. برخلاف پسرها که از چهره‌شان هیچ چیزی معلوم نمی شود و باید حتماً نظرشان را پپرسی تا داد بزنند.

# تربیت

# مدرسه

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه

من: سلام. برنامه ت معلوم نشد؟
تو: سلام. چرا شبانه روز فقط بیست و چهار ساعته؟ چرا کسی جوابگو نیست؟

# سبک زندگی

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱
  • :: پیامک

* ماهیت بازی‌های رایانه ای در مقایسه با سایر رسانه‌ها چیست؟ آیا می‌توان ذات مثبت، منفی و یا خنثی به آن نسبت داد؟
* تعیین کارکردها و کژکارکردهای بازی‌های رایانه ای و تبیین آن نیازمند توجه به چه عناصری می‌باشد؟
* نهادهای مؤثر جامعه در افزایش کارکردها و کاهش کژکارکردهای بازی‌های رایانه‌ای چه رسالت و وظیفه‌ای (اعم از بسترسازی، کنترل، تولید، نظارت، ایجاد سواد بازی و ...) دارند؟
- مدارس
- خانواده
- نهادهای عمومی (اعم از شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی فضای مجازی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و بنیاد ملی بازی‌های رایانه ای)
- رسانه‌ها
+راهبردها و رسالت رسانه ملی در حوزه بازی‌های رایانه‌ای (با تأکید بر جایگاه و وظایف رادیو معارف)

# سبک زندگی

# رسانه

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه

یکی را از ملوک مرضی هایل بود -که اعادت ذکر آن ناکردن اولی-
طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زَهره‌ی آدمی -به چندین صفت موصوف-
بفرمود طلب کردن.
دهقان پسری یافتند -بر آن صورت که حکیمان گفته بودند-
پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن، سلامت پادشه را روا باشد.
جلاد قصد کرد.
پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد.
ملک پرسیدش که: «در این حالت چه جای خندیدن است؟»
گفت: «ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد؛ و دعوی پیش قاضی برند؛ و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند؛ و قاضی به کشتن فتوی داد؛ و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند. به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.»
سلطان را دل از این سخن به هم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: «هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن.»
سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد؛
و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

گلستان - باب اول

# برادر

# سعدی

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۱
  • :: روایت امروز

پیرمرد بنگاه‌دار با ته لهجه قمی می‌پرسد: «شیخی؟»
جا خورده‌ام. دستی به کاپشن سفید و بلندم می‌کشم و می‌گویم: «نه»
ول کن نیست: «پاسداری؟»
نمی‌دانم بخندم یا عصبانی بشوم: «نه»
حرف اول را آخر می‌زند: «پس چرا این شکلی هستی؟»

# مسکن

# قصه

# قم

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱
  • :: بداهه

بعد از مدت‌ها تماس می گیرد و نیم‌ساعت حرف می‌زنیم:
-: «خبر داری؟ بچه‌ی فلانی؟ عروسی فلانی؟ پایان نامه فلانی؟ عقد فلانی؟ دکترای فلانی؟ عروسی فلانی؟ بچه‌ی فلانی؟…»
جواب من یک کلمه است: «نه.»
تعجب می‌کند که چه چطور در این عصر ارتباطات من از این همه خبر خوب بی‌خبرم:
-: «دو هفته است؛ یک ماهه؛ الان سه ماه شده؛ این خبر که دیگه قدیمی شده…»

یک چیز نامناسبی پشت تلفن به ذه