صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زبان» ثبت شده است

همان ابتدای درس علوم اول دبستان، بچه‌ها را با پنج حس انسان آشنا می‌کنند: حس بینایی و شنوایی و چشایی و بویایی و لامسه.
از تفریحات این روزهای دوقلوها، شوخی کردن من با درس‌هایشان است. دیشب به این حس‌های پنج‌گانه چندین حس دیگر اضافه کردیم:
حس سفره‌ای [وقتی گرسنه‌ایم و باید سفره بیندازیم]، حس خوابالویی، حس جارویی [وقتی باید خانه را جارو بزنیم]، حس شانه‌ای [وقتی باید موهایمان را شانه بزنیم]، حس بولایی [زمانی که مرتضی شکلات می‌خواهد]، حس بی‌نوایی [وقتی پول نداریم]، حس دمپایی [وقتی باید دمپایی را بیاوریم!]، حس نانوایی [وقتی باید برویم نان بگیریم]، حس پویایی [وقتی می‌خواهیم پویا نگاه کنیم]، حس بابایی [وقتی باید بپریم بغل بابا]

# زبان

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

می‌خواهم نصیحتش کنم.
بغلش می‌کنم و می‌پرسم: «یه قولی به من میدی؟»
چشمانش برقی می‌زند. دو دستش را روی سینه‌ام می‌گذارد و ناگهانی فشاری می‌دهد. دهانش را به خنده باز می‌کند که: «قُل دا-دم»
با خودم فکر می کنم که دارد خودش را به نشنیدن می‌زند. دوباره می‌گویم: «به من قول میدی؟»
دوباره با خنده دستانش را روی سینه‌ام فشار می‌دهد که: «قُل دا-دم»

دوزاری‌ام تازه می‌افتد.
ذهن کوچکش از لفظ «قول دادن» به فعل «هول دادن» سُر خورده و «نصیحت شنیدن» را به «بازی کردن» گرفته. خنده هم دارد.

#بیست و شش ماهگی

# زبان

  • :: پدر مقدس

بولا [bola]: شکلات
قال [qal]: پرتقال
دوقولیا [duqulia]: دوقلوها
مایین دَیایی [mayin-dayayi]: ماشین دریایی (همان کِشتی است)

#بیست و پنج ماهگی

# زبان

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

آما [ama]: مامان
آبا [aba]: بابا (خطاب)
آبائو [abaoo]: بابا (وقتی از خطاب قبلی نتیجه نمی‌گیرد!)
آدا [ada]: داداش و آبجی!
آوو [aoo]: آب
تو [tuv]: توپ

#چهارده‌ماهگی

# زبان

  • :: پدر مقدس

آقا مصطفی توی سفره از لابلای سبزی‌ها یکی را که بی‌قواره‌تر از بقیه است بیرون می‌کشد و می‌پرسد: «اسم این چیه؟»
پاسخش ساده و بی‌حاشیه است: «برگِ ترب»
اما بچه‌ها همیشه یک غافلگیری در آستین دارند.
با اعتراض می‌گوید: «نه! اسم خودش چیه؟»
چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم. متوجه سؤالش نمی‌شوم: «برگِ ترب دیگه!»
چشمانش برقی می‌زند. با خنده می‌گوید: «یعنی خودش اسم نداره؟»

پ.ن:
+ ما همه هیچیم؛ همه اوست.

# زبان

# قصه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

مصطفی:
چرا دو تا شیر داریم: شیر که می‌خوریم و شیر جنگل؟ [با مغز کوچکش در مبانی فلسفی اشتراک لفظی کندوکاو می‌کند]
من:
سه تا شیر داریم: شیر آب! [ابهامش را بزرگتر می‌کنم که به کشف راز آن علاقمندتر بشود]
مریم:
چهار تا شیر داریم: شیر خشک [مرزهای کودکی، خلاقیت و بداهه‌پردازی را جابجا می‌کند]

# زبان

  • :: پدر مقدس

دو ساعتی از ظهر گذشته به قزوین رسیدیم و رفتیم به رستورانی که از قبل نشان کرده بودم و طبیعتاً چیزی بغیر از «قیمه‌نثار» سفارش ندادیم.
مصطفی می‌پرسد: «قیمه‌نثار چیه؟»
برای کم کردن حساسیتش نسبت به این غذای ناشناس، برایش توضیح می‌دهم که در قزوین به همان قیمه‌ای که همیشه می‌خوریم می‌گویند «قیمه‌نثار». کمی فکر می‌کند و  و خیلی جدی می‌پرسد: «بابا؛ توی قزوین به قرمه‌سبزی‌شون چی میگن؟»

# زبان

# سفر

# طعام

  • ۱ نظر
  • شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

آقا مصطفی بلند می‌شود که از سر سفره‌ی شام برود. می‌گویم: «آخر غذا آدم چی میگه بابا؟»
طبیعتاً باید مثل همیشه بگوید «الهی شکر» -بلد است و بارها گفته-
حالا به هر علتی «الهی» توی دهانش نمی چرخد. می‌گوید: «خدایا... خدایا...» و مکث می‌کند. خودش تعجب کرده که چرا یادش نمی‌آید.
علتش احتمالاً این است که «الهی شکر» را مثل یک کلمه‌ی واحد حفظ کرده و وقتی جای «الهی» را با «خدایا» عوض می‌کند، نمی‌تواند جزء دوم عبارت را به اولی بچسباند. (خیلی شبیه چالش به خاطر آوردن مصرع دوع یک بیت بدون خواندن مصرع اول است)
بالاخره یک طوری خودش را از این مخمصه رها می‌کند: «خدایا ببخشید»
خانم معلم که کمین کرده بود تا مچ شاگرد بازیگوش کلاس را بگیرد هیجان زده فریاد می‌زند: «نه... باید بگه: خدایا آفرین»

#پنجاه و سه ماهگی!


پ.ن:
واقعاً خدایا آفرین و ببخشید!

# زبان

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
  • :: پدر مقدس
  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
  • :: روایت امروز

آقا مصطفی: «بابا! مگه آقا غذا می‌پزن؟»

+ آشپز مرد ندیده تا حالا.

# زبان

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس

چراغ را خاموش می‌کنم. توی تختشان دراز کشیده‌اند.
-: «بابا! بیا کتاب بخون»
تاریک است و عینک ندارم و خوابم هم می‌آید. بهانه می‌آورم.
-: «خب بیا از دهنت گصّه* بگو»


* «گصّه» بر همان وزن و معنای «قصه»

# زبان

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس

[دارم ناخن‌های پای آقا مصطفی را کوتاه می‌کنم]
-: بابا! کوچیکه رو نگیر؛ بیچاره گناه داره آخه.

# زبان

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس

[آقا مصطفی توی تاریکی با چراغ قوه بازی می‌کند]
-: این چیه پسرم؟
-: چراغ قروه.
-: چراغ قروه نه. بگو چراغ قوه.
-: آخه من بچه‌ام. نیمی‌تونم بگم چراغ قوه؛ میگم چراغ قروه.

# زبان

  • :: پدر مقدس

همیشه توانایی ذهن انسان در فهم متفاوت از کلمات یکسان برایم جالب بوده است. استعاره گویی و استعاره فهمی از ویژگی‌های پنهان مغز ماست که درباره آن خیلی نمی‌دانیم. هنگام رشد زبانی بچه‌ها فرصت خوبی پیش می‌آید که در این زمینه تفحص کنیم.
*
بچه‌ها چون مهارت کافی برای استفاده از قاشق و چنگال ندارند معمولاً دستشان توی کاسه است و غذا خوردنشان با کثیف‌کاری همراه است. برای همین سر سفره معمولاً دستمال پارچه‌ای کنار دست بچه‌ها می‌گذاریم تا خودشان دستشان را تمیز کنند. جمله‌ی «خب حالا دستت رو تمیز کن» بارها برای بچه‌ها تکرار شده و کاملاً با نحوه‌ی تمیز کردن دستانشان آشنا هستند.
دختر غذایش را خورده بود و می‌خواست به سراغ بازی برود. مادر برای این که لقمه‌ای دیگر هم به او خورانده باشد می‌گوید: «ته بشقابت رو تمیز کن بعداً برو» و در کمال حیرت دختر را می‌بیند که دستمال پارچه‌ای را به کف بشقاب می‌کشد!
ذهن دختر تفاوتی بین «تمیز کردن دست» و «تمیز کردن ته بشقاب» نمی‌گذارد. او هنوز این استعاره را بلد نیست. شگفت آور است که چگونه تا چند ماه دیگر این را به همراه ده‌ها استعاره‌ی دیگر می‌آموزد.

# زبان

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳
  • :: پدر مقدس

در آستانه‌ی دهه‌ی فجر پیشنهاد می‌کنم این دو مکالمه‌ی تلفنی تازه افشا شده «محمدرضا پهلوی» و «علی امینی» را بشنوید و بخوانید:
+ مکالمه تلفنی چهاردهم آبان ۵۷
+ مکالمه تلفنی پنجم دی ۵۷

جزییات جالب و قابل تأملی در این گفتگوها وجود دارد که برای کارشناسان علوم سیاسی و تاریخ می‌تواند جذاب باشد. اما برای من شروع هر دو مکالمه نکته‌ای شگفت‌انگیز داشت. شاه و امینی هیچ‌کدام در هیچ‌یک از مکالمات به هم سلام نمی‌کنند. «تعظیم عرض می‌کنم» از سوی امینی و «شب بخیر» و «روز بخیر» از طرف شاه، آغاز این مکالمات است.

زبان مهم است. زبان بسیار مهم است.

# انقلاب

# تاریخ

# زبان

# فرهنگ

  • :: نغز
  • :: روایت امروز

اووووووووووووووووم‌م [uuuuuuuuuumm] : همه‌ی معانی مورد نیاز
د د د د د د د [da da da da da] : سایر معانی که با واژه‌ی قبلی منتقل نشده باشد

#هفده ماهگی

# زبان

  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون