صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۹۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

رایوپخش ماشین را که دزد برد، سه چهار ماهی جایش خالی بود تا به صرافت افتادم جایش را با همان رادیوپخش فابریک (اصلی، اولیه، ؟) که هشت سال پیش به محض گرفتن ماشین عوضش کرده بودم پر کنم. یک رادیوپخش سنتی از عهد آنالوگ که بجای سی دی و آیوایکس و یواس‌پی، نوار کاست می‌خورد! دور تا دور تهران را گشتم تا بالاخره یک مغازه توی بازارچه ده ونک حاضر شد خودش را خسته کند و این دستگاه عتیقه را روی ماشین ببندد.
راستی، آخرین باری که نوار کاست دیدید کی بود؟
دیشب رفتم توی انباری عزیز و چند تایی کاست قدیمی پیدا کردم و گذاشتم توی داشبورد ماشین. بر خلاف انتظارم بچه‌ها خیلی از دیدن هیبت نوار کاست تعجب نکردند. حق هم دارند. مگر چه چیزی را دیده‌اند که این را ندیده باشند؟
حدس می‌زنم بعدها برای هم‌کلاسی‌هایشان تعریف کنند که «ماشین بابام از اون نوار قدیمی‌ها می‌خورد» و بچه‌های کلاس با تعجب بگویند «مگه میشه؟ مگه داریم؟!»

پ.ن:
کاست خوب چی دارید؟

# زندگی

  • :: صندلی دوم

تفریح مشروع و بازی محبوبی است: دوچرخه سواری.
برای ما که اهالی دهه‌ی شصت هستیم اما همیشه با حسرت‌ها و غصه‌های فراوانی همراه بوده. خودم در هفت سالِ اولِ زندگی دوچرخه نداشتم و برادرم هم و تماشای دوچرخه سواری بچه‌ها توی کوچه از نگفتنی‌ترین احساسات همه‌ی سال‌های نوجوانی و جوانی‌ام بوده.
حالا در میان‌سالی برای فرزندانم دو تا دوچرخه خریده‌ام -به تلافی همه‌ی آن نگاه‌ها و آه‌ها- و از امروز غصه‌ی دیگری را به قلبم راه داده‌ام: توی کوچه و پارک دایماً چشمم به چپ و راست است که کسی با حسرت به این تفریح مشروع و بازی محبوبِ دوقلوها چشم ندوخته باشد.
و درد دامنه دارد.

# زندگی

  • :: پدر مقدس

رفیقم آقامجید -بن‌سایپا- هشت سال تمام است که در سرما و گرما پا به پای من دویده و حالا دقیقاً دویست هزار کیلومتر کارکرد دارد. من یک چهارم این مدت را در تهران و بقیه را در قم ساکن بوده‌ام و ایشان در هشتاد درصد این روزها و شب‌ها در کوچه و خیابان و بدون پارکینگ مسقف و یا حتی غیرمسقف به سر برده است.
تاکنون سه بار دست تعدی سارقان به سمت آقامجید دراز شده: دو بار فقط صندوق عقب و یک بار -همین دیشب- هم صندوق و هم داخل اتاق و هم داخل موتور. در مجموع این سه سرقت دو تا چمدان حاوی لباس و زیورآلات و ...، یک دوربین فیلم‌برداری، دو جفت کفش، یک باتری ماشین، یک دستگاه رادیو پخش، کنسول کنار راننده، زیرانداز، دو تا بالش، مهر و جانماز و قبله نما، صندوق صدقه و بیسکوییت و آبنبات و چاقو و نمکدان، بیلچه و طناب و کمک های اولیه و کپسول آتش نشانی و ... به یغما رفته است. همه‌ی این موارد هم یا در روز روشن و یا در محل‌های مسکونی نزدیک مرکز پایتخت اتفاق افتاده. یعنی به عبارتی آقامجید در مجموع دو سالی که در تهران پارک شده سه بار تا بحال مورد سوءقصد قرار گرفته و در هیچ موردی -حتی همین دیشبی- امیدی به باز یافتن اموال نبوده و نیست.
چرا فکر می‌کنیم شهر در امن و امان است؟ چرا واقعاً؟

# تهران

# زندگی

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
  • :: صندلی دوم

حالا قدش از یک متر بلندتر شده و ترسش از آب ریخته. برای اولین بار عصر امروز با هم رفتیم استخر.
*
برخوردش با پدیده‌های جدید را دوست دارم: منقطع از زمان و مکان، در جایش میخکوب می‌شود و به چیزها و افراد و حرکات و حالات خیره می‌ماند؛ زبانش قفل می‌شود و فقط با چشمان گرد شده اطراف را می‌نگرد. این حالت چند دقیقه‌ای ادامه دارد و در انتها، لحظه‌ی خاصی هست که از این خلسه بیرون می‌پرد و هیجانش از کشف دنیایی جدید را با صدای بلند فریاد می‌زند. بلند بلند حرف زدن و جست و خیز کردن، نوعی تلافی کردن و پاسخی درونی است به آن دقایق سکوت و خیرگی. مثل این‌که می‌خواهد فراموش کند آن لحظاتی را که جسمش چیزی زاید بوده و روحش از دریچه‌ی چشم‌ها مشغول گشت و گذار در عالم بیرون بوده است.
*
دو تا بلیط دوازده هزار تومانی خریدیم و یک ساعت و نیم آب بازی کردیم.


پ.ن:
+ بدین‌وسیله به اطلاع می‌رساند که امکان برگزاری جلسه در مکان استخر زین پس مهیا می‌باشد :)

# زندگی

  • :: پدر مقدس

رفتم برای معاینه فنی:
چراغ ترمز سمت راننده
کمک فنر جلو سمت شاگرد
تنظیم موتور
نشتی اگزوز
دود آبی
...
تازه همین دیروز شمع‌ها و فیلترها را عوض کردم.
یارو اصلاً به رویم نیاورد که با چه رویی آمده‌ای معاینه. شاید معنی معاینه همین باشد. این که عیب‌ها معلوم شود.
تعمیرکار محترم یکی یکی نسخه‌ی معاینه فنی را می‌خواند و دلداری‌ام می‌داد: چراغ که چیزی نیست، کمک فنر که حله، تنظیم موتور که... آخ آخ آخ ... دود آبی...
*
من تا امروز نمی‌دانستم که ماشینم دود آبی دارد. در حقیقت اصلاً چنین دودی ندارد. چون من هیچ‌وقت با آن تخت گاز نمی‌روم. اما برای معاینه که دور موتور را بالای چهار هزار بردم، کارشناس فنی دود آبی را دید. البته واقعاً مطمئن نیستم که دود «آبی» دیده شده باشد. بلکه احتمالاً این تعبیری است که از رنگ خاص این دود بین تعمیرکاران رایج است.
اما دود آبی برای من بیش از آن که یک مفهوم فنی داشته باشد -که یعنی رینگ‌ها روغن ریزی دارند و موتور باید باز شود و پیستون‌ها باید عوض شود و موتور برود تراشکاری و ...- یک تعبیر شاعرانه است. تعبیر شاعرانه‌ای از یک اضمحلال عمیق ولی پنهان.
*
حال مجید خراب است. برایش دعا کنید.

# زندگی

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: صندلی دوم

بالاخره خریدمش. دست دوم. از خانم معلمی که هر روز آن را توی خانه می‌گذاشته و می‌رفته مدرسه!
اسمش را گذاشتم: صادق.

# زندگی

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۵
  • :: بداهه

عزیز و غیره و ذلک همه رفته‌اند مشهد. از توی اینترنت یک مورد معقول پیدا می‌کنیم و زنگ می‌زنم. می‌گوید تا قبل از یک و نیم اینجا باش. ده دقیقه بیشتر فاصله نیست. دوقلوها را می‌گذاریم و دو تایی می‌رویم بنگاه. طبقه‌ی دو و نیم، نورگیر عالی، فضای کافی، تخلیه، بدون پارکینگ و آسانسور، محله‌ی خوب و آرام، قیمت منصفانه و لب مرز توانایی ما.
در این پایتخت وحشی بیش از نیم میلیون واحد مسکونی به کلی خالی وجود دارد و صدها بنگاهی فرصت طلب و هزاران مستأجر خانه به دوش بی‌نوا. مثل این می‌ماند که دو تاس شش وجهی را بیندازی روی صفحه‌ی مار و پله. هیچ چیزی دست تو نیست. نه شش و یک؛ نه جفت و طاق؛ نه مار و پله. پس هلاک شد آن‌که پارو زد.
بعد از ناهار تلفن می‌کنم و شرایط را به عزیز توضیح می‌دهم. چه نظری باید بدهد از هزار کیلومتر آن طرف‌تر؟ هنوز دوقلوها به چرت بعد از ناهار نرفته‌اند که جواب استخاره هم «خوب» می‌آید. قرار می‌گذاریم با بنگاهی و وکیل صاحبخانه می‌آید برای تنظیم اجاره‌نامه. یک ساعت مانده به غروب جمعه بیست و سوم ذیقعده که بیعانه می‌دهم و کاغذ را امضا می‌زنم.
*
حالا باید برای اسباب‌کشی «هشتم» برنامه‌ریزی کنم. یا امام غریب.

# زندگی

# مسکن

# مشهدالرضا

  • ۷ نظر
  • جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: عزیز
  • :: نغز

[ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دامادی که در خانه ٔ پدرزنش مقیم باشد. (ناظم الاطباء). داماد سرخانه.

*

بعد از هفت سال آزگار نمک‌گیری قم، این حال و روز تیرماه نود و پنج ماست.

# زندگی

# مسکن

# هجرت

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

صبح نوزدهم ماه رمضان؛
طبقه ششم؛
اتاقی که پنجره ندارد و بسیار تمیز است.

# زندگی

# مرکز

  • :: بداهه

من: سلام. خرداد هم امروز تموم میشه. برنامه چیه رییس؟
تو: فعلاً صبر.

# زندگی

# مرکز

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
  • :: پیامک

ظهر از تهران رسیدیم قم.
تا نزدیک غروب سیاهه‌ی تتمه‌ی اموال و دارایی‌های منقول و غیرمنقول را درآورده و قسط‌ها و قرض‌ها را پرداخته و حساب‌ها را خالی کردم.
*
سالی یک‌بار، این حسابرسی وجدانی مایملک دنیایی، پیامی تکراری دارد: «همه‌ی چیز همان‌طور است که بود.»
*
امروز -که چهاردهم شعبان بود- بیش از هر سال دیگری به یاد آن چهاردهم شعبان گرامی بودم.

# زندگی

  • :: بداهه

قرار بود آرامش و ثبات سال ۹۴ منجر به پیگیری و پایان پافتن پروژه‌های زمین مانده از سال‌های قبل بشود و حتی قول داده بودم که تا بستن پرونده‌های مفتوح، پرونده‌ی جدیدی را باز نکنم. هر چند که دقیقاً نمی‌شود اثبات کرد که زیر قولم زده‌ام، اما آدمی که سال‌ها در بی‌قراری و بی‌ثباتی زندگی کرده، آرام زیستن را تاب نمی‌آورد.
پس مهم‌ترین اتفاق ناگزیر سال ۹۴ شد فرار از آرامش و انداختن قایق زندگی به همان رودخانه‌ی خروشان مقدرات الهی. حالا هفت شغل جدی دارم و هم‌زمان در دو شهر زندگی می‌کنم. همه‌کارگی و هیچ‌کارگی هم عالمی دارد!
*
سال ۹۵ سال هفتم هجری است و سال آخر شاید. تابلوی اعلام خطر مثلثی شکل «مسکن، اشتغال و تحصیل» در مسیر پیش رو و آخرین فرصت محتمل برای ارتقا و جهش. در یک کلام: منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید.
شعار سی و چهارمین سال زندگی‌ام را -با یادی از خوش ذوقی‌های معلم فرزانه‌ام- «دویدن به طرف درهای بسته» نامگذاری می‌کنم. درهای بسته‌ای که فقط و فقط به شرط مخلص بودن گشوده خواهد شد؛ والا همه بدنامی و شرمساری است؛ و در این راه البته به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم.

# توحید

# توکل

# زندگی

# سال‌نام

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۵
  • :: بداهه

‫هفته ی پیش ساعت چهار صبح یه بی ام دبلیو با سرعت دویست و چهل کوبیده به پل عابر توی نیایش‬؛
‫سه تا جوون بیست و چند ساله جزغاله شدند‬.
‫یه جوون بیست و چند ساله چقدر خرجش میشه که بشه بیست و چند سالش؟‬
‫چطور میشه حساب کرد؟‬
‫الان یه جفت دوقلوی پونزده ساله تمیز چند درمیاد به نظرت؟‬
‫همه رفتند توی کف قیمت ماشینه که سوخته و نابود شده؛
‫شصت سال عمر شیرین آدمی‌زاد که رفته هوا رو کسی حساب نمی‌کنه.‬

# تهران

# زندگی

  • :: بداهه
-برخلاف رسم هر ساله امشب عمار و فلسطین را بی خیال شدم-
شب کریسمس؛ شب جمعه؛ ساعت هفت و نیم؛ ساختمان شیک و سفید:
همه‌ی حرف‌ها و توضیحاتش که تمام شد، دو تا سوال پرسیدم که از دو هفته پیش ذهنم را مشغول کرده بود:
- اینجا یک مرکز سیاسی است؟
- باید کت و شلوار بپوشم؟
و جواب‌ها همانی بود که حدس می‌زدم.
*
ساعت نه و نیم زنگ زدم به عمو جانِ سید برای استخاره.
چه لحظه ای بود. شبیه زمستان هشتاد و هفت...

+ یک سال و سه روز قبل
+ یک روز قبل

# زندگی

# مرکز

  • ۵ نظر
  • پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۴
  • :: بداهه

دیشب در قم برف مفصلی باریده و امروز همه جا سفیدپوش است. از صبح تا بعدازظهر هم بارش ادامه داشته و حسابی همه جا زمستانی شده است.
این اولین برفی است که دوقلوها واقعاً از نزدیک می‌بینند. سال قبل که خبری از برف نبود و سال قبلش هوش و حواسشان به این دنیا نبود. امروز، زیر بارش بی‌صدای برف، سه تایی با مادر  رفته‌اند برف بازی. اولش با ترس و تردید و در ادامه با ذوق و هیجان. تجربه‌ای جدید و لذت‌بخش.

حالا «برف بازی الکی» به مجموع بازی‌های الکی آن‌ها در خانه اضافه شده.

#سی‌ماهگی

# زندگی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
  • :: پدر مقدس

امروز را از جمیع صاحب‌کارانم مرخصی گرفته‌ام؛ مانده‌ام خانه که کابینت‌های آشیزخانه عزیز را رنگ بزنم.
بالای نردبان فرصت خوبی است برای فکر کردن. نقاشی کردن خستگی آرامش‌بخشی دارد.

# زندگی

  • :: عزیز
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون