صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۳۳ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

نوجوان که بودم خیال می‌کردم که خیلی باکلاس است که کسی از «سل» بمیرد.
ـ فانتزی‌های یک دهه شصتی را به بزرگواری خودتان ببخشید ـ
«سل» را در رمان های کلاسیک قرن نوزدهمی خوانده بودم. آدم‌ها آن‌قدر سرفه می‌کردند تا می‌مردند. ابوالفتح صحاف هم توی هزاردستان «سل» داشت. هر چند که آخرش شعبون خان توی محبس راحتش کرد؛ ولی سفره‌اش را از دیگران جدا می‌انداخت و دائم توی دستمال یزدی سرفه می‌کرد.
خوبی از «سل» مردن این بود که ناگهانی نبود. قهرمان داستان یک گوشه روی تخت می‌افتاد و روزها و شب‌های زیادی سرفه می‌کرد تا می‌مرد.
مزیتش این بود که روزها و شب‌های زیادی وقت داشت تا برای مردن آماده شود.
*
توی قرن بیست و یکم، از «سل» مردن یک آرزوست؛ وقتی کرونا در چند روز به سرعت دخلت را می‌آورد.
همه‌چیز ساندویچی شده.
مریضی هم مریضی‌های قدیم.

# زندگی

# قصه

# هزاردستان

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
  • :: بداهه
صبح اول وقت، فلان مدیرکل سابق را از دم در خانه‌اش سوار کرده‌ام و برده‌ام دفتر؛ دو ساعت و نیم مصاحبه گرفته‌ایم؛ دوباره برگرداندمش خانه؛ سر ظهر استاد جلسه گذاشته با جمعیت نسوان؛ امین هم آمده؛ با کابل شبکه هاردم را خالی می‌کند؛ جمعیت نسوان ول‌کن نیستند؛ مهدی پیگیر کارهای برندسازی است؛ با استاد راهبرد رسانه‌های اجتماعی را نهایی می‌کنیم؛ طرح درس تاریخ را به امین تلقین می‌کنم؛ خودم را از غرب تهران می‌رسانم حظیره‌القدس مبارکه، در جوار شهدای گمنام سخنرانی می‌کنم؛ قرارداد سایت را محمد امضا می‌کند؛ خوابم را برای محمدامین تعریف می‌کنم؛ مجتبی قول دوره مشترک را می‌دهد؛ سیدحسین هم قرار شد بیاید که طرح بنیاد را توجیه شود؛ حسین دم در خروجی صادق را معرفی می‌کند؛ و زمان از حرکت باز می‌ایستد.
دقیقاً بیست سال پیش که از مدرسه در آمدم باید صادق را می‌دیدم؛ صد نفر رفیق مشترک داریم؛ ده تا کار مشترک انجام داده‌ایم؛ یک ماه است که دنبالش می‌گردم؛ حتی اولش نمی‌دانستم که خودش است؛ شماره‌اش را مصطفی برایم پیدا کرده بود.
بعد از بیست سال، وسط تابستان نود و نه باید پیدایش بشود؛ خودش؛ بدون قرار قبلی و بدون برنامه؛ همه ماسک زده‌ایم؛ فقط چشمهایمان معلوم است؛ چشم‌های نشانه‌بین؛ قرار گذاشتیم برای هفته بعد؛ استاد حتماً به فال نیک می‌گیرد؛ باید به علیرضا بگویم.
*
آن وسط‌های روز زنگ زده بودی که رفته‌ای خواستگاری. توی راه برگشت یادم می‌افتد که چقدر خسته بودی. توی ترافیک زنگ می‌زنم و حرف می‌زنیم.
خاک بر سر دنیا که خودش را از تو و من دریغ می‌کند.

# آقا سعید

# امین

# برادر

# ققنوس

# میم.پنهان

# پاروئیه

# پسردایی

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه
گرافیست و برنامه نویس و استاد و بروبچز و خانواده و قم و حومه و عید غدیر و پرتاب آخرین تیر آبرو از چله‌ی کمان نود و نه.
همزمان صدای اذان مغرب که می‌آید؛ از همین‌جا؛ گوشه‌ی این اتاق سه در چهار در طبقه‌ی پنجم ساختمانی در لبه‌ی بیابان؛ از خودمان رونمایی می‌کنم.
همه‌چیزمان به همه‌چیزمان می‌آید: این خانه و این زندگی و این رونمایی!


امروز در فراق تو دیگر به شام شد
ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد

افسوس خلق می‌شنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد

نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن
توبت کنون چه فایده دارد که نام شد

# سعدی

# واحد قم + حومه

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه

دیروز بعد از شش ماه رفتم مرکز ملی. بعدش استاد را دیدم و درباره‌ی طرحی که جمعه زیر درختان گردو نوشته بودم حرف زدیم. شب استاد پیغام داد که طرح را تا یکشنبه ظهر باید بفرستیم برای پیرمرد پولدار بازنشسته‌ی سرمایه‌گذار. امروز از اول صبح تا نزدیک ظهر همه‌ی سکه‌ها را توی زمین کاشتیم تا عصری درخت سکه از آن سبز شود. بعد از ناهار هم رفتم استودیو و آخرین قسمت فصل اول را ضبط کردیم.
*
از دور که نگاه می‌کنی مثل این است که امروز باید روز مهمی باشد: پایان یک مرحله‌ی مهم و آغاز مرحله‌ی مهم‌تر.
اما این‌طور نیست: افتاده‌ایم در روال اداری پیرمردهای پولدار بازنشسته که معلوم نیست موافقند یا مخالف و فصل دوم برنامه از هفته‌ی آینده بدون هیچ تغییر خاصی پخش خواهد شد.
*
تا جایی که یادم هست همیشه همین‌طوری بوده. آن لحظات خاص و طلایی که توی فیلم‌ها پیش می‌آید و همه چیز ناگهان از این رو به آن رو می‌شود، فقط مال همان فیلم‌ها است. در دنیای واقعی همه چیز کش‌دار و غیرقطعی و نسبی و نامطابق با میل ما جلو می‌رود. همیشه همین‌طور بوده.


# آقا سعید

# در جستجوی معنا

# زندگی

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹
  • :: بداهه
هنوز هم
هسته‌ی گزینش
از «رفتن به نمازجمعه» و «اثبات ولایت فقیه» می‌پرسد؛
و کاری به «صفحه اینستاگرام» و «کانال تلگرام» تو ندارد.

آخرش می‌پرسم چرا به روز نمی‌شوید؟
می‌گوید: حق سرک کشیدن در حریم خصوصی شما را نداریم.

# رسانه

  • ۳ نظر
  • شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه

«آدم» حرکت که می‌کند، زمین هم می‌خورد؛
تندتر که برود، سخت‌تر زمین می‌خورد؛
دست و پایش هم می‌تواند بشکند؛
جمجمه‌اش هم گاهی خرد می‌شود؛

«پرنده» اما
بال‌ش می‌شکند؛
حتی اگر موتورسوار باشد.

# ققنوس

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه

در هفت روز گذشته، حداقل سه نفر از رفقای صاحب‌هشتگ در صاد، خوابم را دیده‌اند.
هر چند که خوابشان خیر است انشاءالله؛ اما دارم نگران خودم می‌شوم.

# برادر

# حاجی

# رؤیا

# راغب

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه

صبح نه خیلی زود، یازده نفره، با تله‌کابین رفتیم بالای بالای توچال و این بار تا شهرستانک را روی برف‌ها سر خوردیم و پایین آمدیم. بعد از ده سال، شهرستانک را همچنان دنج و زیبا دیدم و آن قصر قجری را ویرانه و رها شده یافتم.
و همه‌ی فایده‌ی این پیاده‌روی یک روزه -بغیر از آفتاب سوختگی و کوفتگی و شلوارپارگی- گفتگو و معاشرت با انسان‌های سالم و صالح روزگار است.

هزینه‌ها:
بلیط یک طرفه تله‌کابین تا ایستگاه هفت: ۴۰ هزار تومان
حق‌السهم مینی‌بوس برگشت از شهرستانک تا تهران: ۳۵ هزار تومان
سایر هزینه ها شامل خوراکی و غیره: کمتر از ۴۰ هزار تومان

# آقا سعید

# پسردایی

# کوه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
  • :: بداهه

آخرین جرعه‌ی اردیبهشت کرونایی را بین مسجد و مزار شهدای گمنام سر می‌کشیم: هفت نفریم و سفره افطار انداخته‌ایم در این شبِ نمناکِ سرد: دکتر و مهندس و طلبه و مشاور و معلم و مربی و مسافر: من شانزده ساله بودم که این‌ها به دنیا آمده‌اند و طبیعی است که این همه آسمانمان از هم فاصله داشته باشد؛ زمینمان اما یکی است: محکوم هستیم به ماندن و مبارزه.

# سیره پژوهی

# شهید

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹
  • :: بداهه
  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۹
  • :: بداهه

اول اردیبهشت ماه جلالی است و همین‌که یادداشت اول سال را این همه دیر می‌نویسم، نشان می‌دهد که شرایط عادی نیست. فروردین نود و نه در قرنطینه شروع شد و دیروز با ویرانی خانه‌ی پدری به پایان رسید.
با این‌که همه چیز در دنیا به هم ریخته است، اما به شکل خجالت‌آوری، در سال قبل به اهداف از پیش تعیین شده‌ی خودم رسیده‌ام. در سال جستجوی معنا بالاخره با تولید و پخش آن‌چه آرزویش را داشتم به شغلم معنا دادم، لذت بازگشت به معلمی و تاریخ را چشیدم و در آخرین روزهای سال بالاخره قفل مؤسسه معجزه‌وار شکست و جریان مقدسی که منتظرش بودم به راه افتاد.

در آخرین سالِ فردِ یک قرنِ زوج چه چیزی ممکن است منتظرمان باشد؟ نباید اشتباه بکنیم. نود و نهی در پیش داریم که هیچ صدی در پس ندارد. تاریخ با ریاضی فرق دارد. بعد از نود و نه، صفر است. همه چیز صفر می‌شود. سال دو صفر اولین سال از قرن فرد بعدی است که مثل دیواری تاریک در انتهای تقویم امسال ایستاده است.

سال نود و نه سال آخر است. کمربندها را ببندید و چمدان‌ها را جمع کنید. کارهای نیمه کاره، تعهدات جا مانده، تصمیمات نگرفته و ... را باید در همین قرن بگذاریم و بگذریم.
سال آخر فقط یازده ماه دارد. باید زودتر بجنبیم.

# در جستجوی معنا

# سال‌نام

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۹
  • :: بداهه

پنجشنبه‌ی آخر است.
شام را از جای دیگری فرستاده‌اند: ماکارونی درازی که بر خلاف معمول، اندکی هم تندی دارد؛ و ته‌دیگ سیب‌زمینی.
*
خانه‌ای که همه اثاثیه‌اش روی هم تلنبار شده: انباری را تکانده‌ایم، آشپزخانه را، اتاق‌ها و کمدها را؛ حتی حمام را.
*
دقیقه آخر که خداحافظی می‌کنم -از قضا- تلویزیون «هزاردستان» پخش می‌کند.
«غلام‌عمه» قمه را تا دسته در سینه‌ی «مفتش شش انگشتی» فرو کرده -سی سال است همین کار را می‌کند- ، حسن خشتک آواز خراباتی می‌خواند، «خان مظفر» می‌خندد و «رضا خوشنویس» فریاد می‌زند.

چند زنم روز و شب بی تو به گلزار زار / کز تو به پایم خلید ای گل بی خار، خار
جور تو را می‌زند سبزه و اشجار جار / چیست تو را گرد من یار ستمکار، کار

 

 

همه چیز در استعاری‌ترین حالت ممکن در جریان است: از قابلمه‌ی ماکارونی تا هزاردستان تا آخرین جعبه‌ی آلبوم‌های قدیمی که برای بستنش چسب پیدا نمی‌کنیم. بر شهر تهران گرد مرگ پاشیده‌اند و خانه‌ی پدری در آستانه‌ی ویرانی است.

*
این همه اسباب کشیدم. هیچکدام این همه درد نداشت.
فردا جمعه‌ی آخر است.

# خانواده

# درد

# مسکن

# هزاردستان

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پریشان

روز اول ماه رجب است؛ ۱۴۴۱.
دیشب را خانه‌ی پدری خوابیدم؛ تنها.
از همان دیشب باران شروع شده؛ همچنان دارد می‌بارد.
بعد از نماز صبح خوابیدم و دیرتر از معمول از خانه بیرون زدم.
شهر خلوت شده؛ باران سرشار و هوای بهاری.
حس فراغت و سبکی و سکوت روزهای اول سال، حالا چند هفته زودتر همه جا پخش شده.
آن قدر خوشم که دارم وبلاگ می‌نویسم.
*
کاش رسانه‌ها نبودند.
*
مردم از ترس بیماری در خانه‌ها مانده‌اند.
حکومت شهر را نیمه تعطیل کرده.
اقلام بهداشتی کم‌یاب شده.
زمزمه‌ی جیره‌بندی و قحطی و مرگ پیچیده.
*
اول ماه رجب است و یکسره باران می‌بارد.
ما کور شده‌ایم.
کاش رسانه‌ها نبودند.

# زندگی

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
  • :: بداهه

روز راه‌اندازی این صفحه، به حساب خورشیدی، ۲۶ بهمن ۸۸ بوده؛ یعنی امروز دقیقاً یک دهه از حیات خود را سپری کرده‌است.
پیش تر در سالگرد قمری ده‌سالگی صاد چیزهای گفته بودم که تکرار نمی‌کنم. اما مهم تر از این صفحه، نویسنده و خوانندگان این صفحه هم یک دهه دیگر از عمرشان را گذرانده‌اند و همه‌ی ما ده سال به خط پایان نزدیک‌تر شده‌ایم.

از تعارف‌ها اگر بگذریم، بود و نبود صاد در زندگی هیچ‌کدام ما اثر جدی و کلیدی نداشته است. صرفاً یک دل خوشی مجازی بوده و یک خط ارتباط -عمدتاً- یک طرفه و یادبود برخی خاطرات و جلسات و لحظات و کلمات. اما در خودم هنوز اندک شرری می‌بینم که گاهی چیزهایی را بنویسم. شمایان را هم بارها آزموده‌ام و خرده هوشی و سر سوزن ذوقی در عبور بی‌صدایتان از این صفحه یافته‌ام. اگر چند ماهی کم صدا بوده‌ام به حساب پروتکل‌های قدیمی صاد بگذارید که تلخی‌ها را به این صفحه سپید راه نمی‌دهم. دعا کنید که این روزهای سنگین و پر غم زودتر بگذرد و حالمان خوش شود.

# صاد

  • :: بداهه

نه ملاقات با معاون دادستان؛
و نه گفتگو با عضو فلان شورای عالی؛
و نه تماس تلفنی با وزیر سابق؛
و نه دیدار فلان نماینده مجلس؛
و نه برنامه‌سازی تلویزیونی؛
و نه هیچ کار دیگری...

مهم‌ترین کاری که در این روزها کرده‌ام؛

- در این روزهای عجیب آبان نود و هشت
که برف می‌بارد و بنزین گران می‌شود و اینترنت نداریم-

بدون شک، خواندن تورات در جمع پسران دبیرستانی بوده‌است.

# تاریخ

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸
  • :: بداهه

خواب می‌بینم که پیاده و تنها رفته‌ام کربلا؛
خواب می‌بینم که گیاه می‌کارم؛
خواب انگشتر عقیق و انگشتر فیروزه می‌بینم؛
خواب سنگ‌های قیمتی و زینتی می‌بینم؛
...
مثل مسافری که در تاریکی شب و مه شدید، صدای هلهله‌ای از دور می‌شنود. صدا نزدیک و دور می‌شود؛ صدا کم و زیاد می‌شود؛ اما نوری دیده نمی‌شود.
...
دو هفته است که داریم دیده می‌شویم. کم‌کم سر و کله‌ی خواستگارها پیدا می‌شود؛ همان‌طور که کم‌کم سر و صدای رقیبان بلند شده است: وَما بَدَّلوا تَبدیلًا



پ.ن:
خواب حج... خواب بارندگی شدید...

# در جستجوی معنا

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون