صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۷۶۵ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

این چند روز چهار تا مهمان از مجارستان داشتیم برای همایش فیلان و بهمان. یک خانم مترجم همراهشان بود که قبلاً یک‌سال ایران زندگی کرده بود و واقعاً فارسی را بدون لهجه و قشنگ حرف می‌زد. از هواپیما که پیاده شد اولین چیزی که گفت این بود که: من اومدم «گوجه سبز» بخورم!
امروز عصر بردیمشان بازار تهران هر کدام سه چهار تا «روسری» خرید که سوغاتی ببرد. خانم مترجم پنج تا بسته سیگار آمریکایی هم خرید با یک بهمن کوچک که ببرد بوداپست دود کند. بعد هم بردیمش داروخانه که چند بسته قرص سرماخوردگی «کوریزان» بخرد. می‌گفت خیلی جواب می‌دهد!

# سفر

# غرب

# مرکز

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

آخرِ کلاسِ آخر، بچه‌ها جیغ می‌کشند که سلفی بیندازیم! سال تحصیلی تمام شده و خب یک یادگاری کوچک به کسی ضرر نمی‌زند. همان‌جا عکس را می‌گذارم داخل کانال و بعد از نماز طبق قرار قبلی راه می‌افتیم به طرف نمایشگاه. ده دوازده نفریم و بی آداب و ترتیب خاصی مثل همیشه می‌چرخیم و حرف می‌زنیم و رفیق می‌شویم.
*
بچه‌های ما از آن چه از دور به نظر می‌رسد تنهاتر هستند. وسایل ارتباطی‌شان با جهان اطراف بیشتر شده، اما کسی را ندارند که به او متصل شوند. چنان‌که می‌دانیم چرخیدن در پیج‌های یک‌طرفه‌ی سلبرتی‌ها و تماشای ویترین مغازه‌ها و بو کشیدن عطر کباب هم فایده‌ای ندارد. این است که مانده‌اند بی‌دوست. آن‌قدر بی‌دوست مانده‌اند که یک پسر بچه‌ی شانزده ساله حاضر است همه‌ی مخاطرات رفاقت با یک عاقله مرد چهل ساله را به جان بخرد، تنها و تنها اگر بتواند هفته‌ای یک‌بار دقایقی با او حرف بزند و بی‌آن‌که سؤالی بپرسد، فقط حرف‌هایی بشنود که خطاب به او گفته می‌شود. مخاطب خاص بودن برای این بچه‌ها یک آرزوست؛ از بس که با مَس‌مدیا خفه شده‌اند.
*
برای یکی‌شان کلیات قیصر می‌خرم. باورش نمی‌شود. چرا باید هدیه گرفتن کتاب این همه عجیب باشد؟ غیر از این است که تنها مانده‌اند؟

# دوست

# محبت

# نمایشگاه

# پنجشنبه‌ها

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

فکر می‌کنید الان چند درصد از دانش‌آموزان ایرانی در مدارس و مراکز آموزشی غیردولتی تحصیل می‌کنند؟
یعنی این همه مدرسه‌ی غیردولتی -از دبستان تا دبیرستان- که دور و بر ما را گرفته و می‌بینیم و می‌شناسیم و غیره، چند درصد دانش‌آموزان ایرانی را پوشش می‌دهند؟
من خودم فکر می کردم باید حدود ۴۰ درصد باشد. اما آماری که امروز منتشر شد چیز دیگری می‌گوید:

معاون وزیر آموزش و پرورش با بیان اینکه بیش از ۱۱ درصد دانش‌آموزان کشور در مدارس و مراکز غیردولتی تحصیل می‌کنند، گفت: تا پایان سال ۱۴۰۰ مکلف هستیم سهم پوشش دانش‌آموزی در مدارس غیردولتی را به ۱۵درصد برسانیم.

چی میگی؟

# آموزش

# ایران

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

خدای من و پروردگار من؛

این اردیبهشت شعبانی را
که این چنین بارانی و لطیف آغاز فرمودی
بر ما خشک‌لبان و سخت‌دلان
بارانی و لطیف به انجام رسان
و ما را به میهمانی خودت
ترچشم و نرم‌دل وارد کن.

آمین
یا رب‌العالمین

# توحید

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه
یک بعدازظهر از همه‌ی اشتغالات اداری و خانوادگی مرخصی می‌گیرم و خودم را به جلسه‌ی دوم آن هم‌نشینی نوجوانانه می‌رسانم. رگبار بهاری ناگهان می‌زند و تهران همانی می‌شود که باید باشد.
قبل از جلسه وضو می‌گیرم و خودم را می‌سپارم به هیجان پسرانه‌ی مهمانی و چیزهایی را می‌گویم که اصلاً قبل از جلسه آماده نکرده بودم و حرفی می‌زنم که برای خودم هم تازگی دارد؛ یک حس عمیقِ وجد و کشف که در من موج می‌زند و در بچه‌ها به بار می‌نشیند.
*
تا خانه این ابیات زیر زبانم ضربان دارد:
ای دوست «شکر» بهتر یا «آن» که شکر سازد؟
«خوبی قمر» بهتر یا «آن» که قمر سازد؟

ای باغ تویی خوش‌تر؟ یا گلشن گل در تو؟
یا آنکه برآرد گل، صد نرگس تر سازد

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش؟
یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟

بیخود شده‌ی آنم، سرگشته و حیرانم
گاهیم بسوزد پر، گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش، پُر خسرو و پُر شیرین
وز قطره‌ی اندیشه، صد گونه گهر سازد

آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

دریافت

# توحید

# توکل

# دانش آموز

# مولوی

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۷
  • :: بداهه
  • :: بشنو

هفتمین سالی است که می‌خواهم برای سال‌م نام بگذارم؛ اما این روزها کمی تردید دارم.
امسال چهلمین سال انقلاب اسلامی است و فارغ از نام‌گذاری‌های رسمی حتماً «سال تصمیم‌های سخت» برای کشورم خواهد بود. تلاطمات سیاسی اقتصادی و نابهنجاری‌های اجتماعی فرهنگی، ایران و مردم آن را رنج می‌دهد. فشارهای استعمارگران جهانی هم مزید بر علت شده و با کاهش پهنای باند ذهن جمعی‌مان، امکان انجام درستِ کارهای درست را از ما گرفته است. ما مدام راه‌حل‌هایی را می‌جوییم که مشکلاتِ امروزمان را حل کند و اصلاً نگاهی به مشکلاتِ فردا نداریم. همین است که مهم‌ترین رنج مردمان این سرزمین را «عدم عاقبت‌اندیشی» می‌دانم؛ هم عاقبتِ شخصی و هم عاقبتِ جمعی. آن‌هایی هم که می‌خواهند کمی دورنگرتر باشند، در مغالطه‌ی مرغ و تخم‌مرغی «شخصی یا جمعی» گیر می‌کنند و غالباً از جمع این دو عاجز می‌مانند.
من مایلم که امسال را برای خودم سال «عاقبت اندیشی» بنامم. تردیدم اما این بود که به صراحت ذکر کنم که منظورم عاقبت‌اندیشی شخصی است یا نه و آیا می‌توانم مرز باریک میان «عاقبت‌اندیشی شخصی» و «نفع پرستی و محافظه کاری» را روشن کنم یا نه؟
با دعای خیر شما در شروع نیمه‌ی دوم دهه‌ی چهارم زندگی‌ام ان‌شاءالله می‌خواهم کارهایی را در اولویت قرار بدهم که ثمره‌ی آن در مدتی طولانی معلوم می‌شود و زودبازده نیست. به بیان دیگر: ضروری است، ولی فوری نیست!

پ.ن:
+ ان‌شاءالله امسال سال رونمایی از چند طرح و ایده‌ی دیربازده قدیمی در حوزه‌ی #سیره‌پژوهی، #گردشگری و #تربیت_رسانه‌ای هم باشد.

++ در سال ۹۶ بیشترین چیزی که در صاد نوشته‌ام «پدرانه» بوده است. با دعای خیر شما سال ۹۷ ان‌شاءالله پدرانه‌تر خواهد شد.

+++ تمایز درخشان «وبلاگ» از «کانال تلگرام» این است که می‌توانید پایین هر مطلب نظر خودتان را بنویسید. می‌دانم که مصرف تلگرام پدر ذائقه‌تان را درآورده؛ اما این‌جا با افتخار هنوز یک «وبلاگ» است. لطفاً نظر بدهید.

# سال‌نام

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۷
  • :: بداهه

«اوبر» گرفتم از «معبد تیان هو» به «سوریا کی ال سی سی» و سه تا آدم موجه و محترم را با خودم کشاندم تا طبقه‌ی پنجم این بازار مکاره‌‌ی بی سر و ته که برویم سینما.
خیلی دنبال تجربه‌ی سینما در جایی بیرون از ایران بودم. من حیث لایحتسب بلیط «جنگ ستارگان: آخرین جدای» نصیبمان شد به قیمت حدوداً چهل هزار تومان در یک سالن خاص که کلاً بیست و چهار نفر ظرفیت داشت و فقط به تعداد زوج می‌توانستی بلیط بخری!
دو ساعت و نیم روی تخت‌صندلی‌های سالن لم دادیم و رفتیم به دنیای بی انتهای توهمات بشری و یک دور تاریخ معجزات انبیای الهی از کشتی نجات نوح علیه‌السلام و سخن گفتن موسی علیه‌السلام با آتش در دل کوه و بیرون آمدن ابراهیم علیه‌السلام از آتش و ذبح فرزند و طی‌الارض و منجی موعود و غیره و ذلک را به روایت لوکاس‌فیلم و برادر متعهد و ارزشی جی جی آبرامز تماشا کردیم.
به راستی که سینما چیزی جز «داستان» و «شخصیت» نیست.

# سفر

# سینما

# محمدم

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶
  • :: بداهه

شما هم متوجه حجم بی‌سوادی، عقب افتادگی ذهنی و پوچ گرایی تبلیغات‌چی‌های شهرداری تهران در این چند ماهه شده‌اید؟
تهران را پر کرده‌اند از این بیت «ای بی‌نشانه که خدا را نشانه‌ای / هر جا نشان توست، ولی بی‌نشانه‌ای»
یعنی آن کسی که دکمه‌ی پرینت صدها متر بنر شهری را می‌زده یک‌بار هم به خودش زحمت نداده این کلمات را با صدای بلند بخواند و بفهمد که مشکل «وزن» دارد. (بی‌نشانه در مصرع اول باید بشود بی‌نشان) مشکل وزنی به کنار، این بیت اصلاً چه معنی دارد؟
یا مثلاً همین سفیهان جلوی دانشگاه الزهرا (س) زده‌اند «یاس بوی عطر نیت می‌دهد» خب این یعنی چی؟ چکار کنم خب؟
کمی آن‌طرف تر زده‌اند «یاس بوی اخلاق پیامبر می‌دهد» این الان وزن دارد؟ آموزنده است؟ بوی اخلاق؟ معنا دارد؟
در ابعاد پنج متر در ده متر کنار بزرگراه نوشته‌اند: «حضرت زهرا (س) الگوی معنویت و جهاد بود» یعنی بود که بود؛ به شما شهروند گرامی ربطی ندارد؛ خودتان را اذیت نکنید؛ یک چیزی بود و تمام شد.
مثلاً ابتکار زده‌اند و روی پارچه مشکی نوشته‌اند و زیر پل‌های عابر پیاده نصب کرده‌اند که حضرت زهرا (س) فرمود: «خداوند پس از غدیرخم برای هیچ کس حجّت و عذر و بهانه‌ای قرار نداده است.» با من بودی؟ الان وقت نوشتن از غدیرخم است؟ این را چکار کنم وسط فاطمیه؟ عذر و بهانه نیاورم؟ برای چه کاری عذر و بهانه نیاورم؟
**
من روزی خواهم مرد. اما اگر سال‌ها بعد از این کسی این یادداشت را می‌خواند و آن روز اسناد و مدارک حضور بهایی‌ها و یهودی‌ها و کافرانِ نجسِ حربی در پوشش مدیران و مسئولان و طراحان تبلیغات شهرداری تهران افشا شده است فاتحه‌ای برای این بنده‌ی خطا کار قرائت بفرمایند.

# فرهنگ

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶
  • :: بداهه

امروز -که آلوده بود و مدرسه‌ها تعطیل بود- به یک مهمانی دانش‌آموزی رفتم و دو ساعت در جمع چهل تا پسر شانزده ساله سخنرانی کردم.
ابتدای جلسه از بچه‌ها خواهش کردم که چیزی را ضبط نکنند؛ بیرون جلسه با هم درباره‌ی آن چه شنیده‌اند حرف نزنند و به کسی از افرادی که در جلسه حضور ندارد درباره‌ی این جلسه چیزی نگویند. بچه‌ها قبل از شروع صحبت اصلاً نمی‌دانستند که قرار است در چه موضوعی گفتگو کنیم و در انتها هم نفهمیدند که اگر جلسه‌ی دومی تشکیل شد قرار است چه بگوییم.
این حجم از سکوت رسانه‌ای و خبری -در زمانه‌ای که عطسه کردن نوزادان در گهواره هم لایو پوشش داده می‌شود- برای همه‌مان بسیار عجیب و لذت‌بخش بود و سرشار از حس حضور و خلسه‌ی استغراق در لحظه.

پ.ن:
واقعاً که انتظار ندارید بگویم موضوع جلسه چه بود؟!

# دانش آموز

# مدرسه

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶
  • :: بداهه

به یک دلیل آبکی، و با یکی دو بار جلو و عقب کردنِ قرار، خودم را به حمید می‌رسانم: مردی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد.
تابستان پارسال باید می‌دیدمش؛ آن‌قدر کارها روی هم ریخت که نشد که نشد.
باورش کمی سخت است. اما دوست رسانه‌ای من دارد تبدیل به یک دانشمند رسانه می‌شود و در این مسیر چقدر مشت لگد خورده و چقدر خون گریه کرده است.
سه ساعت حرف زدیم و من بار دیگر وجدان کردم که «رفیق» قدیمی‌اش بهتر است.

# حمید

  • :: بداهه

باید صبر می‌کردیم.
باید ده سال صبر می‌کردیم تا عصر یک جمعه‌ی سرد، این طور بی‌تکلف، خسته و ناهار نخورده به خانه‌ی‌مان بیایی؛ با دوقلوها بازی کنی؛ همان غذایی که در خانه داریم بخوری؛ با هم وانت بگیریم و بار ببریم و بیاریم و بستنی بخوریم و بروی.
ببین از ۸۶ تا ۹۶ چقدر راه آمده‌ایم!
.
.
اگر اعجاز قیصر همین بود که عشق را به مدرسه برده بود؛ اعجاز ما هم این بود که عشق را از مدرسه بیرون آوردیم.

# برادر

# قیصر

  • :: بداهه
  • :: پریشان

فقط باید از قبل منتظرش باشی؛ وبلاگ خودش می‌آید و روبرویت می‌نشیند؛ دهان باز می‌کند و حرف می‌زند.
مکانش اما در این سال‌ها فرق کرده است:
دهه‌ی شصتی‌ها بعد از نمازجمعه؛
دهه‌ی هفتادی‌ها توی پارک؛
و دهه هشتادی‌ها توی کافه.

وبلاگ اما همچنان وبلاگ است.

# دبلیو

  • :: بداهه
  • :: پریشان

همه‌ی پاییز و زمستان، باران و برفی نباریده؛
زمین دو ماهی است که مدام -این طرف و آن طرف- می‌لرزد؛
هوا برای نفس کشیدن مناسب نیست؛
آدم‌ها توی خیابان‌ها ریخته‌اند، نان برای خوردنِ همه نداریم؟
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ

دقیقاً منتظر چه پیش‌نشانه‌های دیگری برای عذاب الهی هستیم؟

# توبه

  • :: بداهه

ای اهل ایمان؛
آیا دیگر وقت آن نرسیده است که وبلاگ بنویسید؟

# اینترنت

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶
  • :: بداهه

کمی قبل از این که تهران بلرزد، لرزیده بودم. سعدی‌ترین آدم روزگارمان رخ در نقاب خاک کشیده بود.
این چند روزه خیلی دست دست کردم که کمی درباره‌اش بنویسم؛ نشد.

 

خدا ما را و او را بیامرزد.
آمین

# سعدی

  • :: بداهه

امروز بعد از ماه‌ها حرف‌های درگوشی و رفت و آمدهای مشکوک، بالاخره اسم و مأموریت اداره‌مان -با سی و چند سال سابقه‌ی درخشان- را عوض کردند!
نمی‌دانم چطور ممکن است با حفظ همان آدم‌های قبلی، یک مجموعه‌ی اداری عریض و طویل بتواند به مأموریت‌های جدیدی رسیدگی کند. آن‌چه مشهود است جابجایی چند تا مدیر و عوض کردن اسامی معاونت‌ها است. همه‌ی ما همان آدم‌های قبلی هستیم؛ دقیقاً همان!

# اداره

  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون