صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

فعلاً «مال مردم»ه.
از فردا که بشه «مال خدا» خوردنش راحت‌تره.
حاجاقا!‌ شما که فرق حق الله و حق الناس رو بلدی!

# فرهنگ

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

نصف وسایل خونه تو کارتنه. از اون جا مونده، از این جا رونده: لنگ در هوا. همه چی در حال تغییره.
موبایلا قطعه. تنهای تنها میرم بلوار کشاورز. دو سه ساعتی زیر آفتاب میشینم.
*
گوش کردیم. فکر کردیم. خندیدیم. گریه کردیم.
باد اومد، ابر اومد، بارون زد، آفتاب شد.
*
از ساندیس ماندیس خبری نیست. حتی یه آبسردکن هم پیدا نمیشه. دارم از تشنگی هلاک میشم.
لالوهای جمعیت فشرده، پیاده تا جلوی بیمارستان امام، دکتر قریب، میام. یه مغازه بازه. ملت صف واستادن واسه خرید آب.
امید خیلی خوبه. به امید یه جرعه آب توی صف می ایستم. دو تا شیشه ی کوچیک آب معدنی رو با هم تموم می کنم. سلام بر حسین.
پیاده تا توحید میرم. دیگه از این شهر خسته شدم.

29خرداد88

# فرهنگ

# رهبر

# قصه

# قم

  • ۲ نظر
  • شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

هیچ وقت نتونستم با شیکم پُر یه چیزی بنویسم.

# صاد

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: نغز

نکته ی کم تر شنیده شده درباره ی امام محمدباقر علیه السلام آن است که ایشان تنها معصومی هستند که دو «پدربزرگِ معصوم» دارند.
یک اتفاق جالب در شجره ی خانوادگی اهل بیت عصمت علیهم السلام.

# اهل بیت

# تاریخ

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

میگه: چرا اینا اینجوری شدن؟ چشونه؟
میگم: روانشناسا میگن وقتی مصیبتی به کسی وارد میشه (مثل فوت نزدیکان یا زلزله و تصادف و...) طرف اول دوره ی کوتاه مدت «انکار» بعد دوره ی میان مدت «خشم» و بعد دوره ی بلندمدت «افسردگی» رو طی میکنه. فعلاً هیچی نگو و تماشا کن. مصیبت خیلی سنگین بوده...

23 خرداد 88

# فرهنگ

# مدرسه

  • ۵ نظر
  • يكشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

هر چه در این چند ماه تاریخ تشیع خوانده ام از جلوی چشمم عبور می کند:
از «قم» عازم «ری» می شوم و از آن جا به جانب «عراق» می تازم؛ «نجف»، «کوفه»، «بغداد»، «کربلا».
دلم اما در «خراسان» است.
*
یادداشت های یک سفر غیرمعمولی را در راوی منتشر کرده ام. همان جا بخوانید.

# سفر

# تاریخ

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه
از 10:30 تا 18:30 میشود یک روز کامل کاری.
ملاقات و گفتگویی بلند و به یادماندنی با برادر عزیزمان راوی مجید.

ضروری بود و مفید. الحمدلله

# دوست

# مجیدم

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

سحرگاه هفدهم خردادماه هزار و سیصد و هشتاد و نه -که به حساب شمسی بیست و هشت ساله می شوم- نماز صبح را در دو سه متری ضریح اباعبدالله الحسین می خوانم و زیارت وداعی و در بین الحرمین به جانب حرم ابالفضل العباس و زیارت آخر و وداعی دیگر.
هنوز آفتاب نزده است که از کربلا خارج می شویم.

هوا پر از غبار است...

# سفر

# هیأت

  • ۷ نظر
  • سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

ها؟
از این جا که من نشسته ام تا خود ضریح مولا امیرالمومنین علیه السلام دویست قدم بیش تر فاصله نیست و به قول رضا امیرخانی باید خیلی یول باشی که از این جا وبلاگ به روز کنی!
شب جمعه دعای کمیل را خواندیم در صحن مولا و آمدم دارالانترنت برادران عراقی که هوایی تان بکنم.
*
در این مدت کم چیزهای کوتاه زیادی نوشته ام که اگر عمری بود و بازگشتیم منتشر خواهم کرد.
الان همین قدر بگویم که صحن حرم مولا شده است عینهو مشهد الرضا تمیز و باصفا. البته قبل تر ها هم باصفا بود. اما در دوره ی ملعون تکریتی حال و روز زار و نزاری داشت بنای رفیع صحن و حرم و الان شکر خدا اوضاع خوب است.
از احوال دل ما اما اگر جویا باشید باید بگویم ملالی نیست جز دوری همه ی دوستان.
من جوان ترین شی مذکر کاروانم و در حرم هم هر چه چشم می گردانم بجز پسرکان خردسال مرد جوان کم تر می بینم.
کاش بشود با هم بیاییم.
فردا صبح عازم کاظمیه هستیم و بعد از آن کربلا ان شا الله.
*
عصر یک جمعه ی دلگیر به کربلا خواهیم رسید...


بازار حرم - نجف
شب جمعه

# سفر

# هیأت

  • ۸ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه
مپسندید دم سفر نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان؛ بحل کنید مرا

به یاری خدا عازم آستان‌بوسی عتباتم و به یادتان.

بگذرید.
فاتحه./
پر واضح است که مدتی به روز نمی‌شود.

# هیأت

# سفر

  • ۸ نظر
  • يكشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

ای که مرا خوانده‌ای
راه نشانم بده...


* ولی حیف که ارباب قتیل العبرات است

# سفر

  • :: بداهه
می پرسد: دانشگاه؟ سیاست؟ تشکل ها؟ وظیفه؟ طرح نو؟ تکلیف؟ تحصیل علم؟ تشکیل گروه؟ ...؟ ...؟ ...؟
می پرسم: چقدر در روز به تنهایی قدم می زنی؟ چقدر احساس می کنی که تنهایی؟

# سبک زندگی

# دوست

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه

زندگی نامه خودنوشته (اتوبیوگرافی)
به روایت اول شخص

شروع: 9 و 30 دقیقه صبح
پایان: حوالی عصر

# امتحان

# مدرسه

# نویسندگی

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه
میگه: کجای کارمون اشتباس؟
میگم: امثالِ ما، زود مرز بین اخلاق و احساسات رو گم می کنیم.
میگه: مثال بزن.
میگم: مثلاً یه بار از روی احساسات انجام کار کس دیگری رو به عهده می گیریم. دفعه ی بعد از روی همون احساسات توقع داریم طرفِ مقابل کار ما رو به عهده بگیره. (چون لابد محبت هر دو سر بی!) یه ذره هم کم بذاره میزنیم به تیپ هم.
میگه: فرقش با رفتار اخلاقی چیه؟
میگم: آدم توی رفتار اخلاقی انجام کار دیگران را به عهده میگیره؛ بدون چشم داشت.

# اداره

# سبک زندگی

  • ۵ نظر
  • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه
محاصره شده بودند.
هلیکوپترهای بعثی کنار نیزارها فرود آمدند. نی‌ها آتش گرفته بود.
علی هاشمی و رفیقش توی نی‌های سوخته می‌دویدند.
با پای برهنه...
.
.
دیگر کسی آن‌ها را ندید.
*
فردا توی اهواز فرمانده‌ی گم‌شده‌ی قرارگاه سرّی را مردم پیدا می‌کنند.

# قصه

# شهید

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه
حیف که نمی‌تونید نظرات خصوصی رو بخونید.

یه نظر گذاشته واسه مطلب قبلی، بیا و تماشا کن!

# دوست

# مدرسه

# نمایشگاه

  • ۵ نظر
  • جمعه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون