صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هجرت» ثبت شده است

خروس‌خوان صبح پنجشنبه -که دیروز باشد- صبحانه‌ی کاری رفته‌ام فلسطین و ظهر نشده رسیده‌ام بنگاه و تتمه‌ی پول رهن را داده‌ام و ناهار خورده و نخورده، سبد خالی و کیسه و روزنامه و گونی و غیره و ذلک را جمع کرده و تنها زده‌ام به جاده و قبل از قم، یهشت معصومه (س) و دایی و مدافعان حرم و بعدش خود حرم.
توی حرم زمان می‌ایستد. پنج رسیده‌ام یا شش؟ زیارتی و نمازی و علامه سقلمه می‌زند که «کاف ها یا عین صاد» و «صاد» را می‌کشد و بی‌طاقت می‌شوم...
از هفت تا یک نیمه‌شب جمع کردن تخت و کمد و یخچال و تتمه آشپزخانه و طناب پیچی و محکم ‌کاری و اخوی هم می‌آید چند ساعتی به کمک و آخرین نماز چهار رکعتی قم که نماز عشای این شب جمعه باشد -بعد از نماز و واعدنا- خیس عرق و بی‌رمق می‌خوانم و انگار کن که اصلاً نه خانی آمده و نه خانی رفته؛ هفت سال توطن در شهر مقدس دود می‌شود و می‌رود به آسمان. آخر نماز که می‌شود رگبار بی‌وقتی می‌گیرد که خیلی زود تمام می‌شود. اما بوی خاک نم‌خورده همه‌جا می‌پیچد.
قبل از خواب هفده تا جعبه‌ی موزی کتاب را با آسانسور یواشکی می‌برم توی انباری پایین که باشد تا روز مبادا.
اکبرآقای راننده گفته شش و نیم صبح می‌آید و نماز صبح را که می‌خوانم آرزو می‌کنم کاش کمی دیرتر بیاید که کمی بخوابم. از هفت و نیم تا نه و نیم بار زدن کامیون طول می‌کشد. حساب کارگرها را که می‌رسم، به اندازه‌ی یک پراید خرده‌ریز مانده که جمع می‌کنم و خانه‌ی خالی را جارو می‌زنم و چهار قلی می‌خوانم و آب و برق و گاز و پنجره و در را می‌بندم و ای خانه با تو وداع می‌کنم؛ با همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌هایت؛ با همه‌ی زحمت‌ها و رحمت‌هایت؛ با همه‌ی گرمی‌ها و سردی‌هایت. به گمانم مرگ هم همین‌قدر سوزناک باشد.
معلوم است که بی‌طاقت شده‌ام. چیزی هم از صبح نخورده‌ام. هماهنگی بارنامه و بیمه‌ی کامیون و کارگران تهران و به نظرم می‌رسد که حالا که کمی وقت دارم به ماشین برسم و توقفی کوتاه برای تعویض روغن و فیلتر و غیره و ذلک و دوازده ظهر جمعه هفتم ذیحجه از قم می‌زنم بیرون. انگار کن که ایام تشریق است و از مکه زده‌ام بیرون به صحرای عرفات. هفت سال آزگار خوشی و ناخوشی را چهل و پنج کیلومتر گریه می‌کنم در بیابان قم تهران تا نماز ظهر و پمپ گاز که دل بکنم و رها کنم آن‌چه بود و آن‌چه شد و آن‌چه گذشت را.
دو گذشته که می‌رسم تهران پیش بچه‌ها و ناهاری می‌خورم به عوض صبحانه و ده دقیقه کمرم را زمین می‌گذارم که سه اکبرآقا می‌رسد آزادگان و دوباره من بدو آهو بدو. محمدم را زحمت داده‌ام که بیاید پای بار و چه خوب شد که آمد و بالاخره چهار و نیم قیف و قیر جور می‌شود و راننده‌ی ترک قمی و کارگر ترک تهرانی دست به دست هم می‌دهند و تا شش و نیم کار را تمام می‌کنند.
عصر یک جمعه‌ی دلگیر، من و محمدم، پاهایمان را دراز کرده‌ایم در اتاق خالی و بی‌خبر از دل هم، آب خنک و بیسکوییت می‌خوریم و به ریش روزگار می‌خندیم.
*
رضا تفنگچی -که حالا شده رضا خوشنویس- بعد از سی سال از مشهد برگشته تهران؛ روی بالکن گراند هتل ایستاده و با حسرت و افتخار به شهر خودش نگاه می‌کند:
-:«تهران! من آمدم: سی‌سال دیرتر، سی‌سال پیرتر»
...

# تهران

# قم

# محمدم

# مسکن

# هجرت

# هزاردستان

# واحد قم + حومه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: پریشان
از لابلای کارتن‌های خالی که توی انباری چیده بودم برای روز مبادا -که همین امروز باشد- نکته‌ی نغزی یافتم:
«اسباب‌بندی قبلی را با جام‌جم سر کرده بودم. این بار اما همه‌اش ایران است!»

# اداره

# مرکز

# مسکن

# هجرت

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

[ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دامادی که در خانه ٔ پدرزنش مقیم باشد. (ناظم الاطباء). داماد سرخانه.

*

بعد از هفت سال آزگار نمک‌گیری قم، این حال و روز تیرماه نود و پنج ماست.

# زندگی

# مسکن

# هجرت

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

در جلسه‌ی رسمی صبح (که خودم یک سال آخر دبیرش بودم) مدیران و همکاران با من وداع کردند. رییس بزرگ و چند نفر دیگر چند جمله‌ای هم در وصف خصایل نیکوی من سخنرانی کردند و یاد آن مرحوم را گرامی داشتند!
چیزی نتوانستم بگویم. -فرق هست بین نتوانستن و نخواستن- خوش‌تر آن باشد که در حدیث دیگران گفته آید؛ و البته گفته هم آمد.
رایانه را خالی و اتاق را مرتب کردم. کلید را تحویل دادم و زدم بیرون.

# اداره

# هجرت

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

اعیاد شعبانیه؛ آخر اردیبهشت؛ رگبار و باران؛ تصحیح برگه‌های امتحانی؛ امضای آخر فهرست نمرات؛ خداحافظی با بچه‌های مدرسه؛ نگاه‌های آخر؛ نمایشگاه کتاب؛ جمع کردن وسایل از اداره؛ آموزش کارها به نفر بعدی؛ مرتب کردن فایل‌ها؛ خالی کردن روی میز؛ ...

و در ادامه
خرداد؛ نیمه‌ی شعبان؛ امتحان زبان؛ ماه رمضان؛ گرما؛ و شاید اسباب‌کشی.
*
همه‌ی برچسب‌های رنگ و وارنگ هفت ساله‌ی صاد دارد از جلوی چشمم رد می‌شود. همه‌ی پریشان‌ها و بیت‌ها و پیامک‌ها و روایت‌ها و ... بی عزیز؛ بی برادر.
*
خداوندا
خردادی که در نیمه‌ی شعبان تا نیمه‌ی رمضان پیچیده‌ای مبارکمان گردان و ما را از آن سربلند بیرون آر.
آمین.

# هجرت

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: پریشان

... : خونه تون کجاست؟
من: چند شنبه؟

# مسکن

# هجرت

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴
  • :: بداهه

برای ثبت در تاریخ می‌نویسم که این‌جا -و البته آن‌جا- هیچ‌کس با این تصمیم موافق نیست و تقریباً همه ناراحتند.
امروز آخرین جلسه‌ی من در شورا بود و در انتهای جلسه، ضمن تعارفات معمول، همه اطمینان دادند که پشیمان خواهم شد؛ علی‌الخصوص رییس بزرگ که قبلاً بدجوری مانعم شده بود و حالا فقط لبخند معنادار می‌زند.
ازشان خواستم دعا کنند که ابعاد این پشیمانی خیلی وسیع نباشد.
*
امشب قم سیاه‌پوش است.

۹ ربیع الثانی ۳۷
۳۰ دی ۹۴

# اداره

# هجرت

  • ۵ نظر
  • چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴
  • :: پریشان
نماز مغرب را اداره خواندم و تنهایی رفتم روبروی حرم تا برای دوقلوهای خاله پلاک نقره‌ای بخرم. بالاخره بعد از ده سال یک هدبند جدید هم خریدم از بازار: سه هزار تومان. بستم به سرم و سرم را انداختم پایین و رفتم داخل صحن ایوان طلا.
...
سکوت طولانی و مهمی بود. صحن خلوت؛ هوای سرد؛ سکوت و سکوت.


+ یک سال و دو روز قبل

# اداره

# حرم

# قم

# هجرت

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۹ دی ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: پریشان

بیش از یکسال است که در حال مهیا کردن شرایط برای مهاجرت به قم است. بارها آمده و رفته؛ شرایط را سنجیده؛ گزینه‌های کار و زندگی را بررسی کرده و امروز بالاخره کنده و آمده.
شیرینی هراسناکی دارد هجرت. آدم خودش را مستقیماً در بغل خدا حس می‌کند؛ مثل نوزادی در آغوش مادر.

امروز رفتم برای کمک پای کامیون -الکی مثلاً من زورم زیاد است- کاری از دستم بر نیامد. اما مثل شرکت در مراسم بدرقه و استقبال زایران مکه و کربلا دلپذیر بود.

# آقا وحید

# قم

# هجرت

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

امروز اولین روز از هفتمین سال مهاجرتم به قم است.
وقتی سکه‌ای را به هوا می‌اندازی احتمال دارد یا شیر بیاید و یا خط. اما برای من در این فقره هر دو احتمال با هم واقع شده است.
در حقیقت زندگیِ ما دیجیتال نیست؛ آنالوگ است!
*
حالم اما مثل کوهنوردی است که از صعود به قله‌ای بازگشته باشد: خسته و در نقطه‌ی شروع.
باید به خانه برگردم.

# زندگی

# قم

# هجرت

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴
  • :: بداهه
اخوی محترم امروز رسماً اسباب و اثاث زندگی در تهران را برچیدند و در مرزهای جنوبی شهر مقدس قم رحل اقامت افکندند.
اگر زندگی را به مثابه بازی شطرنج در نظر بگیری، حالا نوبت حرکت من است.
*
اما زندگی شطرنج نیست. زندگی کوهنوردی است.
پس حالا نوبت حرکت شماست.

# خانواده

# قم

# هجرت

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه
امروز پنجمین سالگرد هجرت به قم را در تهران سپری کردیم.
همان روزهای اول مهاجرت بود که پدر گوشی تلفن همراه تازه‌ای برای خود خرید و گوشی قدیمی‌اش را به من داد.
امروز دقیقاً پنج سال است که این گوشی سونی اریکسون کا هفتصد و پنجاه با من است. در این پنج سال به همراه من در تمامی اماکن مقدسه و مشاهد مشرفه‌ی ایران و عراق و عربستان حضور داشته و در تمامی جلسه‌ها، ملاقات‌ها، سفرها و مهمانی‌ها حاضر بوده. اولین پیامک‌های ذخیره شده در آن مربوط به تابستان ۸۸ است و حافظه‌ی محدودش پر از خاطرات رنگی و سیاه و سفید عمر هدر رفته‌ی من است. هر چند که مدت‌هاست دوربین آن از کار افتاده و ذخیره‌ی پیامک جدید در آن میسر نیست؛ اما به همین روشی که من از‌ آن استفاده می‌کنم هنوز پنج سال دیگر کار خواهد کرد.
امروز پدر گوشی تلفن همراه جدیدی برای خود خرید و گوشی قدیمی‌اش را به من داد. حالا بعد از پنج سال باید از دوست قدیمی و جان سخت خودم خداحافظی کنم. هر چند که گریزی از این ارتقا ندارم و برای آبروی خانواده‌مان هم که شده (!) باید گوشی لمسی به دست بگیرم، اما خوشحالم که گوشی جدیدم لااقل پنج سال از بازار عقب است. لااقل این‌طوری مد روز به نظر نمی‌رسم.

*
پی نوشت جالب (یک هفته بعد):
گوشی جدید یک هفته بیشتر دوام نیاورد. باتری‌اش دیگر شارژ نشد و خاموش شد که شد.
دوباره رفیق قدیمی خودم را دست گرفته‌ام.
دوستش دارم.

# سبک زندگی

# فن‌آوری

# هجرت

  • :: بداهه

به همان سادگی و راحتی که یکی تعارف زد و من هم پذیرفتم و شد آن‌چه شد و مقیم قم شدم؛ من هم به یکی از دوستان بزرگ و بزرگوار تعارف زدم و کم‌کم دارد می‌شود که بشود آن‌چه خواهد شد.

امروز از این طرف به آن طرف شهر به دنبال شغل و مسکن و مدرسه‌ی بچه‌هایش دوید و دویدم؛ و دیدم که به چه آسانی درهای بسته در مقابلش باز می‌شود و من هم به همراه او -به لطف همراهی او- از‌ آن درهای بسته عبور می‌کنم.

خدایتان نصیب گرداند.

# آقا وحید

# قم

# هجرت

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه

امروز چهار سال تمام می‌شود که از تهران کنده‌ایم و به قم چسبیده‌ایم. هر چند که -چنان که افتد و دانی- متأسفانه گسست‌مان چندان عمیق و پیوندمان خیلی وثیق نیست؛ مذبذبین بین ذلک لا إلی هؤلاء و لا إلی هؤلاء.
روی کاغذ با کمک خط کش و پرگار حساب می‌کنم که در این چهار سال به واسطه‌ی این هجرت چه چیزهای خوبی به‌دست آورده‌ام و چه چیزهای خوبی از دست داده‌ام.
از اول دبستان حسابم خوب نبود. حساب کردن را دوست ندارم. از روز حساب می‌ترسم.

*
یک سالگی
دو سالگی

# قم

# هجرت

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲
  • :: بداهه

«سه‌شنبه» شانزدهم اسفندماه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری شمسی، بعد از نماز ظهر، به اتفاق اعضای خانواده از تهران به سمت قم حرکت کردیم. روی هم پنج تا ماشین بودیم و احتمالاً بیست و چند نفر زن و مرد.
مثل چنین ساعتی -حدود چهار بعدازظهر- به قم رسیدیم و در یکی از محله‌های حاشیه‌ای شهر به خانه‌ی یکی از علما وارد شدیم. آقایان در صدر مجلس و خانم‌ها کمی پایین‌تر نشستند و «عروس» چادر عوض کرد.
خواندن خطبه‌ و چند جمله‌ای نصیحت و خوش و بش و گرداندن یک ظرف شیرینی، همه‌ی مراسم عقد را تشکیل می‌داد. بعد «عروس» و «داماد» با پدر و مادرشان چندتایی عکس گرفتند و راهی حرم شدیم. پس از نماز مغرب هم به اتفاق میهمانان در یکی از رستوران‌های مرکز شهر شامی خوردیم و به تهران برگشتیم.
در راهِ برگشت، شب، برای اولین بار توی جاده‌ی قم-تهران رانندگی کردم؛ در ماشینی که محارم تازه‌ای در آن داشتم.
*
فاضل نظری تازه سروده بود: «مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد ...» که من کل غزل را قاب گرفتم به دیوار خانه‌ی‌مان: «... از جاده‌ی سه‌شنبه شب قم شروع شد» و مدت‌ها طول کشید تا خانواده‌ی عروس باورشان شد که این شعر را دامادشان نسروده‌است!
*
آن روزها لحظه‌ای تصور نمی‌کردم که وقتی بار دیگر شانزدهم اسفندماه «سه‌شنبه» باشد، در همان محله‌ی حاشیه‌ای شهر قم، همسایه‌ی دیوار به دیوار همان خانه‌ای باشم که خطبه‌ی عقدمان در آن جاری شد.
«تقدیر» حرف‌های ناگفته‌ی زیادی برای انسان دارد.

# هجرت

# مسکن

# بانو

# قم

# ازدواج

# قصه

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰
  • :: بداهه

دومین سال‌گرد ورودم به قم؛ پس‌لرزه‌های اسباب‌کشی؛ درگیری‌های اداره؛ وداع با پیام‌بری...
امسال هم فقط یک جمله: «آبِ قم، دیگر نمک ندارد.»

# هجرت

# قم

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون