صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هزاردستان» ثبت شده است

نوجوان که بودم خیال می‌کردم که خیلی باکلاس است که کسی از «سل» بمیرد.
ـ فانتزی‌های یک دهه شصتی را به بزرگواری خودتان ببخشید ـ
«سل» را در رمان های کلاسیک قرن نوزدهمی خوانده بودم. آدم‌ها آن‌قدر سرفه می‌کردند تا می‌مردند. ابوالفتح صحاف هم توی هزاردستان «سل» داشت. هر چند که آخرش شعبون خان توی محبس راحتش کرد؛ ولی سفره‌اش را از دیگران جدا می‌انداخت و دائم توی دستمال یزدی سرفه می‌کرد.
خوبی از «سل» مردن این بود که ناگهانی نبود. قهرمان داستان یک گوشه روی تخت می‌افتاد و روزها و شب‌های زیادی سرفه می‌کرد تا می‌مرد.
مزیتش این بود که روزها و شب‌های زیادی وقت داشت تا برای مردن آماده شود.
*
توی قرن بیست و یکم، از «سل» مردن یک آرزوست؛ وقتی کرونا در چند روز به سرعت دخلت را می‌آورد.
همه‌چیز ساندویچی شده.
مریضی هم مریضی‌های قدیم.

# زندگی

# قصه

# هزاردستان

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
  • :: بداهه

پنجشنبه‌ی آخر است.
شام را از جای دیگری فرستاده‌اند: ماکارونی درازی که بر خلاف معمول، اندکی هم تندی دارد؛ و ته‌دیگ سیب‌زمینی.
*
خانه‌ای که همه اثاثیه‌اش روی هم تلنبار شده: انباری را تکانده‌ایم، آشپزخانه را، اتاق‌ها و کمدها را؛ حتی حمام را.
*
دقیقه آخر که خداحافظی می‌کنم -از قضا- تلویزیون «هزاردستان» پخش می‌کند.
«غلام‌عمه» قمه را تا دسته در سینه‌ی «مفتش شش انگشتی» فرو کرده -سی سال است همین کار را می‌کند- ، حسن خشتک آواز خراباتی می‌خواند، «خان مظفر» می‌خندد و «رضا خوشنویس» فریاد می‌زند.

چند زنم روز و شب بی تو به گلزار زار / کز تو به پایم خلید ای گل بی خار، خار
جور تو را می‌زند سبزه و اشجار جار / چیست تو را گرد من یار ستمکار، کار

 

 

همه چیز در استعاری‌ترین حالت ممکن در جریان است: از قابلمه‌ی ماکارونی تا هزاردستان تا آخرین جعبه‌ی آلبوم‌های قدیمی که برای بستنش چسب پیدا نمی‌کنیم. بر شهر تهران گرد مرگ پاشیده‌اند و خانه‌ی پدری در آستانه‌ی ویرانی است.

*
این همه اسباب کشیدم. هیچکدام این همه درد نداشت.
فردا جمعه‌ی آخر است.

# خانواده

# درد

# مسکن

# هزاردستان

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پریشان

خروس‌خوان صبح پنجشنبه -که دیروز باشد- صبحانه‌ی کاری رفته‌ام فلسطین و ظهر نشده رسیده‌ام بنگاه و تتمه‌ی پول رهن را داده‌ام و ناهار خورده و نخورده، سبد خالی و کیسه و روزنامه و گونی و غیره و ذلک را جمع کرده و تنها زده‌ام به جاده و قبل از قم، یهشت معصومه (س) و دایی و مدافعان حرم و بعدش خود حرم.
توی حرم زمان می‌ایستد. پنج رسیده‌ام یا شش؟ زیارتی و نمازی و علامه سقلمه می‌زند که «کاف ها یا عین صاد» و «صاد» را می‌کشد و بی‌طاقت می‌شوم...
از هفت تا یک نیمه‌شب جمع کردن تخت و کمد و یخچال و تتمه آشپزخانه و طناب پیچی و محکم ‌کاری و اخوی هم می‌آید چند ساعتی به کمک و آخرین نماز چهار رکعتی قم که نماز عشای این شب جمعه باشد -بعد از نماز و واعدنا- خیس عرق و بی‌رمق می‌خوانم و انگار کن که اصلاً نه خانی آمده و نه خانی رفته؛ هفت سال توطن در شهر مقدس دود می‌شود و می‌رود به آسمان. آخر نماز که می‌شود رگبار بی‌وقتی می‌گیرد که خیلی زود تمام می‌شود. اما بوی خاک نم‌خورده همه‌جا می‌پیچد.
قبل از خواب هفده تا جعبه‌ی موزی کتاب را با آسانسور یواشکی می‌برم توی انباری پایین که باشد تا روز مبادا.
اکبرآقای راننده گفته شش و نیم صبح می‌آید و نماز صبح را که می‌خوانم آرزو می‌کنم کاش کمی دیرتر بیاید که کمی بخوابم. از هفت و نیم تا نه و نیم بار زدن کامیون طول می‌کشد. حساب کارگرها را که می‌رسم، به اندازه‌ی یک پراید خرده‌ریز مانده که جمع می‌کنم و خانه‌ی خالی را جارو می‌زنم و چهار قلی می‌خوانم و آب و برق و گاز و پنجره و در را می‌بندم و ای خانه با تو وداع می‌کنم؛ با همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌هایت؛ با همه‌ی زحمت‌ها و رحمت‌هایت؛ با همه‌ی گرمی‌ها و سردی‌هایت. به گمانم مرگ هم همین‌قدر سوزناک باشد.
معلوم است که بی‌طاقت شده‌ام. چیزی هم از صبح نخورده‌ام. هماهنگی بارنامه و بیمه‌ی کامیون و کارگران تهران و به نظرم می‌رسد که حالا که کمی وقت دارم به ماشین برسم و توقفی کوتاه برای تعویض روغن و فیلتر و غیره و ذلک و دوازده ظهر جمعه هفتم ذیحجه از قم می‌زنم بیرون. انگار کن که ایام تشریق است و از مکه زده‌ام بیرون به صحرای عرفات. هفت سال آزگار خوشی و ناخوشی را چهل و پنج کیلومتر گریه می‌کنم در بیابان قم تهران تا نماز ظهر و پمپ گاز که دل بکنم و رها کنم آن‌چه بود و آن‌چه شد و آن‌چه گذشت را.
دو گذشته که می‌رسم تهران پیش بچه‌ها و ناهاری می‌خورم به عوض صبحانه و ده دقیقه کمرم را زمین می‌گذارم که سه اکبرآقا می‌رسد آزادگان و دوباره من بدو آهو بدو. محمدم را زحمت داده‌ام که بیاید پای بار و چه خوب شد که آمد و بالاخره چهار و نیم قیف و قیر جور می‌شود و راننده‌ی ترک قمی و کارگر ترک تهرانی دست به دست هم می‌دهند و تا شش و نیم کار را تمام می‌کنند.
عصر یک جمعه‌ی دلگیر، من و محمدم، پاهایمان را دراز کرده‌ایم در اتاق خالی و بی‌خبر از دل هم، آب خنک و بیسکوییت می‌خوریم و به ریش روزگار می‌خندیم.
*
رضا تفنگچی -که حالا شده رضا خوشنویس- بعد از سی سال از مشهد برگشته تهران؛ روی بالکن گراند هتل ایستاده و با حسرت و افتخار به شهر خودش نگاه می‌کند:
-:«تهران! من آمدم: سی‌سال دیرتر، سی‌سال پیرتر»
...

# تهران

# قم

# محمدم

# مسکن

# هجرت

# هزاردستان

# واحد قم + حومه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: پریشان

 

 

رضا تفنگچی: من رو بی‌دفاع رها می‌کنی؟
ابوالفتح صحاف: این دیگر به کار تو نمیاد. اسلحه در دست تو فقط آلت جرمه.
رضا: پشیمون نیستی من رو به راهی کشوندی که عاقبتش تباهی بود؟
ابوالفتح: ما خطا کردیم. این درسته. اما نمیشه به بهانه‌ی امکان خطا کردن پا به میدان مبارزه نگذاریم. خائنین به ملت باید از میان برداشته شوند و می‌شوند. ما تا اینجای راه رو رفتیم. با توقف ما این حرکت ناتمام نمی‌ماند. تجربه‌ی ما توشه‌ی راه رهروان آینده است. هر چقدر هم تجربه ناموفق باشد. پیروزی محرومان قطعی است. دل نگرانی ما از خودخواهی آدمی است که می‌خواهد به چشم خود شاهد پیروزی باشد. پیروزی رؤیت خواهد شد حتی اگر در کاسه‌ی چشم‌های من و تو گیاه روییده باشد.
رضا: من غریب حال به کدام ریسمان چنگ بزنم؟

باقی همه پی‌نوشت است:

+ در شبی که به شدت تب داشتم و باران می‌آمد، نشد این جملات بالا را که از هفده سالگی به خاطر سپرده بودم به زبان بیاورم.
+ ما خطا نکردیم. پشیمان هم نیستیم. با توقف ما این حرکت ناتمام نمی‌ماند.
+ دل نگران نباش. خودخواه نباش. پیروزی رؤیت خواهد شد.
+ غریب به کدام ریسمان چنگ بزند؟ پاسخ در سؤال مستتر است.
+ حاجی اگر حاجی باشد، سیدش را شب عملیات پشت خاکریز دشمن تنها نمی‌گذارد.
+ ققنوس هم اگر ققنوس باشد از خاکستر پدرش، خوش‌سیماتر و خوش‌صداتر بر خواهد خاست.
+ شهدا شرمنده‌ایم.

# ستاد

# هزاردستان

# پنجشنبه‌ها

  • پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: روایت امروز

از همه‌ی تکنیک‌های ارتباط عمومی و برخورد اثرگذار و اینا که بلد بودم استفاده کردم تا به آقای تهیه‌کننده‌ی محترم بفهمونم که به جای اون چهار تا فایل تکراری و قدیمی، از میان‌برنامه‌های جدید و باکیفیت استفاده کنه.
آقا رفته نمایش دفاع مقدس ساخته؛ وسط خط مقدم که حاجی سیدش رو کشتن؛ وکال هزاردستان گذاشته! به خیالش چون از تازه‌های آرشیو استفاده کرده باید تقدیر هم بشه.
این‌جا یه دیوار درست و حسابی هم پیدا نمیشه که سرم رو بکوبم بهش.
*
خود وکال خیلی هم خوبه. اما آدم خودش باید عاقل باشه. به این بهانه بشنوید:

هزاردستان



# هزاردستان

# رسانه

# اداره

# موسیقی

  • :: بداهه
  • :: بشنو

این دو قسمت آخر مختارنامه خیلی تلخه. با خمره خمره عسل هم نمیشه شیرینش کرد.
*
فرق مختارنامه با بقیه‌ی سریال‌های ایرانی اینه که آخرش عروسی نشد، عروس رو کشتن!
*
مردم کوفه الان چه حسی دارن وقتی این فیلم رو می‌بینن؟ بچه‌های ما فردا چه حسی دارن وقتی فیلممون رو ساختن؟
*
آخر مختارنامه عین آخر هزاردستانه. خان مظفر روی بالکن گراندهتل ایستاده و به جنازه‌ی خونین رضا تفنگچی کف خیابون لاله‌زار نگاه میکنه. مرتضی سماورساز هم عینک رضا رو برمی‌داره و عصبانی و ناراحت بالا رو نیگا می‌کنه. منوچهر نوذری نریشن میگه: کاری که امروز به دست رضا نشد، فردا به دست مرتضی کارش بساخت. هزاردستان بود و ابردست؛ غافل از آن‌که دست خداست بالاترین دست‌ها. بعد حنانه ضرب می‌گیره روی نستعلیق آیه «یدالله فوق ایدیهم»
*
«مختار» عبرت بود، نه آرمان.

# هزاردستان

# تاریخ

# رسانه

  • :: بداهه

دکان دل و جگرفروشی
شعبان استخوانی و دار و دسته اش مشغول خوردن دل و جگر هستند. رضا تفنگچی نیز حضور دارد.


شعبان: پُرش کن، بریز، انگار زعفرون میکِشه، یه پیاله جیگرک این حرفا رو نداره که. پسر پاتو جمع کن بینیم.
جاهل: اوسا بفرما، بفرما اوسا دل و جیگره. خیلی خاصیت داره، خونِ خالصه. دل و جرأت آدمیزاد رو زیاد میکنه، اوسا.
شعبان: تو بخور که لاجونی، بُزدل! اگه جیگر برا درمون بود که گوسفندا شیکم گرگه رو سفره کرده بودن، آق پسر.

رضا تفنگچی با دیدن ابوالفتح با او به بیرون از دکان می رود و با او صحبت می کند.

مجموعه آثار علی حاتمی، جلد دوم، صفحه1012
سریال هزاردستان، قسمت دهم

# هزاردستان

# سینما

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹
  • :: روایت امروز
  • :: کتاب
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون