صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

سی و یک سال بعد، اول مهر هزار و چهارصد و بیست و نه، دقیقاً شصت و دو سال از روزی که وارد مدرسه شدم گذشته است. اگر زنده باشم یک قدم مانده به هفتاد سالگی.
باز هم مادرها همینطوری جلوی در مدرسه می‌ایستند و گریه می‌کنند؟
معلم‌ها مهربان‌تر می‌شوند؟
جلوی در مدرسه اسفند دود می‌کنند؟
*
دوقلوها را امروز صبح بردیم مدرسه و تحویلشان دادیم.
توی بیمارستان که اولین بار دادند بغلشان کنم نگفتند باید کی تحویلشان بدهی.
حالا مدام به این فکر می‌کنم: کی باید تحویل‌شان بدهم؟

# مدرسه

  • :: پدر مقدس

قرار شده بود که از اول مهر، دو روز در هفته، هر روز سه بار، هر بار دو ساعت، هر بار برای چهل تا پسر بچه‌ی ناشناخته، زبان و ادبیات فارسی بگویم.
ده شب پیوسته کابوس کلاس را می‌دیدم. هر بار به یک شکل و هر بار به یک زجر.
هر بار عرق‌ریزان از خواب می‌پریدم و در عجب می‌ماندم از تصمیمی که گرفته بودم که چنین هولناک بود.
تازه معلم بودم و آرمانگرا و خجالتی و بسیار ناتوان و بی‌تجربه.
*
از دیشب دوباره کابوس اول مهر برگشته؛ بعد از سیزده سال.
سه تا کلاس جدید قبول کرده‌ام از اول مهر، علاوه بر آن یک کلاس سابق، که هر کدام از دور، از این‌جا که الان هستیم، ترسناک به نظر می‌رسد.
*
آدمی که انتخاب نمی‌کند، چاره‌ای جز صبر بر انتخاب‌های دیگران ندارد.
سرنوشت سه سال زبان و ادبیات فارسی به قم و حومه و صاد انجامید.
سرنوشت تاریخ و متون کهن فارسی ما را به کجا خواهد برد؟

# رؤیا

# مدرسه

# پاروئیه

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
  • :: بداهه
از صبح تا غروب،
محمدجواد و طاها و محمدمهدی و دو تا سیدعلی را
در مدرسه و مسجد و دانشگاه
دیدم.
از سیدخندان و هفت حوض؛
تا نارمک و دلاوران.

دوره‌گردی تابستان و زمستان ندارد.

# بچه‌سید

# بی‌برچسب

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
  • :: بداهه

صبح خروس‌خوان،
رفتم مدرسه‌ دخترم:
پول دادم؛
چک کشیدم؛
امضا زدم.

همین قدر غیر تربیتی و غیر آموزشی!

# زندگی

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

بالاخره وقتش رسید. رفتیم برای مصاحبه و معارفه مدرسه.
از آقا مصطفی پرسیده بودند اگر من پنج تا بستنی داشته باشم و سه تای آن‌ها را بخورم چند تا باقی می‌ماند؟ مصطفی هم یواشکی با انگشت حساب کرده بوده.
از مریم خانم هم پرسیده‌اند چند تا دخترخاله داری؟ چند تا از تو بزرگ‌تر و چند تا کوچک‌ترند؟
کلی هم بازی کرده بودند.

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۳ فروردين ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

سلام آقای [...]
از این که مصدع اوقاتتون میشم عذر میخوام
[...] هستم؛ دانش‌آموز سال ۹۴ مدرسه [...] قم
حالتون چطوره؟ متأسفانه شماره‌تون رو گم کرده بودم، از آقای [...] گرفتم
غرض از مزاحمت اینکه بعد از سالی که با شما به عنوان دبیر تاریخ گذروندم شدیداً به تاریخ علاقمند شدم
در حال حاضر هم ترم دوم تاریخ دانشگاه [... ] هستم
دارم از رشته‌ام لذت می‌برم و دوست داشتم شما بدونید و با بنده هم حس باشید
امیدوارم در آینده نزدیک سعادت دیدنتون رو داشته باشم

# تاریخ

# قم

# مدرسه

# نامه

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پیامک

این همه معاشرت و مصاحبت و ملاطفت، روح تازه‌ای به هر جسم خسته‌ای می‌دمد؛ حتی اگر از شش صبح تا یازده شب توی خیابان و اداره و مدرسه راه رفته باشی و کار کرده باشی و حرف زده باشی.
اول صبح آموختم که در فلسفه‌ی متعالیه «انسان» چیزی جز «توجه» نیست و آخر شب عمیقاً دانستم که «انسان به هر میزان به هر چه رو کند، همان می‌شود» هیچ تقدم و تأخر زمانی هم ندارد. شاید بیست سال پیش توجهی کرده باشی و حالا آن شده‌ای و شاید توجه امروزت ناشی از آن باشد که بیست سال پیش بوده‌ای.
*
از این چهارشنبه‌های پنج‌شنبه‌ای کمتر پیش می‌آید. مثل غزلی است که قطعه باشد؛ مثل همان غزلی که قطعه است؛ و این رمزی باشد میان ما تا بعد.

# دوست

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

فکر می‌کنید الان چند درصد از دانش‌آموزان ایرانی در مدارس و مراکز آموزشی غیردولتی تحصیل می‌کنند؟
یعنی این همه مدرسه‌ی غیردولتی -از دبستان تا دبیرستان- که دور و بر ما را گرفته و می‌بینیم و می‌شناسیم و غیره، چند درصد دانش‌آموزان ایرانی را پوشش می‌دهند؟
من خودم فکر می کردم باید حدود ۴۰ درصد باشد. اما آماری که امروز منتشر شد چیز دیگری می‌گوید:

معاون وزیر آموزش و پرورش با بیان اینکه بیش از ۱۱ درصد دانش‌آموزان کشور در مدارس و مراکز غیردولتی تحصیل می‌کنند، گفت: تا پایان سال ۱۴۰۰ مکلف هستیم سهم پوشش دانش‌آموزی در مدارس غیردولتی را به ۱۵درصد برسانیم.

چی میگی؟

# آموزش

# ایران

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

پویش جینگولی راه انداخته‌اند توی تلگرام که عکس شناسه‌شان را عوض کنند به عکس شهیدان. خیلی هم زحمت کشیده‌اند و عکس هر شهید را خیلی خوشگل گذاشته‌اند توی یک قاب دایره. اصرار فراوان هم کردند به من که آن سیب قرمز را بردار و یکی از این‌ها بگذار؛ من هم روی دنده‌ی لج که عمراً این سیب را با چیزی تاخت بزنم؛ اهل این کارها نیستم؛ از روز اول همه‌ی شناسه‌هایم یک سیب قرمز است و خلاص.
توی گروه دوستانه‌شان بازی بازی می‌کنند که نظرم را برگردانند: «#نه-به-عوض-نکردن-عکس-پروفایل» مثل وقت‌هایی که دوقلوها از سر و کله‌ام بالا می‌روند، هم خوشم آمده از کارشان و هم نمی‌خواهم کم بیاورم. می‌روم که نگاهی به عکس‌های شهدا بیندازم بلکه خریدار شوم. همان می‌شود که نباید و مسعود در میان ازدحام رفقایش پیدایم می‌کند. توی گروهشان می‌نویسم:

«به احترام نظر دوستان به مدت ۲۴ ساعت تصویر پروفایلم را تغییر دادم.»

و مسعود را می‌نشانم جای آن سیب سرخ:

*
تازه سر شب است که عزیز زنگ می‌زند؛ حال و احوال و بی‌مقدمه این سؤال که: «این دوستت چرا شهید شده؟ مدافع حرم بوده؟» چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم و با خودم کلنجار می‌روم که کدام دوستم شهید شده که عزیز زودتر از خودم فهمیده و این‌طوری خبر می‌دهد؟ فکرم هزار راه می‌رود. آخرش یاد می‌گیرم که مادران بازمانده از عصر آنالوگ، در عصر پساتلگرام بر تصویر شناسه‌ی فرزندانشان در رسانه‌های اجتماعی اعمال نظارت می‌کنند -چنان‌که در گذشته‌های دور بر کتاب‌های توی کتاب‌خانه‌شان- و این لطیفه‌ای بود که پیش از این از سر لجبازی روی آن سیب قرمز در نیافته بودم.
با خنده ماجرای مدرسه و شهدا و غیره را طوری تعریف می‌کنم که نگرانی‌اش بر طرف شود و خداحافظی که می‌کنم؛ چشمم روی ابزارک تقویم در صفحه‌ی اصلی گوشی توقف می‌کند: «۵ اسفند ۱۳۹۶»
چرا این تاریخ این‌قدر آشناست؟
*

... چهارم اسفندماه شصت با دو تا از دوستان جهاد دانشگاهی به خانه می‌آمد. سه تا از منافقین منتظرشان بودند. از چند روز قبل تلفنی تهدیدش کرده بودند. حتی یک‌بار در خیابان جلویش را ...

*
به هم ریختم. نصفه شبی آمده‌ام و همه‌ی نوشته‌هایم برای او در این سال‌ها را یکی یکی پیدا کرده‌ام و گردگیری کرده‌ام و برچسب #مسعود زده‌ام.
رفیق خوب این طوری است: ممکن است تو به یادش نباشی، اما او یادت می‌کند.
سی و ششمین سال‌گرد شهادتت مبارک برادر. از تو ممنونم.

# سیره پژوهی

# شهید

# مدرسه

# مسعود

  • :: پریشان
  • :: عزیز

امروز -که آلوده بود و مدرسه‌ها تعطیل بود- به یک مهمانی دانش‌آموزی رفتم و دو ساعت در جمع چهل تا پسر شانزده ساله سخنرانی کردم.
ابتدای جلسه از بچه‌ها خواهش کردم که چیزی را ضبط نکنند؛ بیرون جلسه با هم درباره‌ی آن چه شنیده‌اند حرف نزنند و به کسی از افرادی که در جلسه حضور ندارد درباره‌ی این جلسه چیزی نگویند. بچه‌ها قبل از شروع صحبت اصلاً نمی‌دانستند که قرار است در چه موضوعی گفتگو کنیم و در انتها هم نفهمیدند که اگر جلسه‌ی دومی تشکیل شد قرار است چه بگوییم.
این حجم از سکوت رسانه‌ای و خبری -در زمانه‌ای که عطسه کردن نوزادان در گهواره هم لایو پوشش داده می‌شود- برای همه‌مان بسیار عجیب و لذت‌بخش بود و سرشار از حس حضور و خلسه‌ی استغراق در لحظه.

پ.ن:
واقعاً که انتظار ندارید بگویم موضوع جلسه چه بود؟!

# دانش آموز

# مدرسه

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶
  • :: بداهه
از کمی قبل از سه تا کمی بعد از هشت شب
یک ریز و یک نفس
درباره‌ی چهارده - پانزده سرفصل مختلف و مهم کاری
با سیداحمد و گروهش حرف زدم.

قبل از آن هم در اولین روز مدرسه
حسابی از خجالت جواد و متین درآمده بودم.

یک پنجشنبه‌ی واقعی بعد از ماه‌ها.

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
  • :: بداهه

بعد از سال‌ها، یک کار عجیب کردم و با بچه‌های دوره‌ای که با آن‌ها کلاس دارم آمدم اردو. آن هم کجا؟ مشهدالرضا علیه‌السلام.
دومین مشهد مجردی امسال!
*
چقدر بچه های ما به کمک نیاز دارند. چقدر دست‌مان کوتاه است و خرما بر نخیل.
*
تهران عجب ماجراهایی دارد.

# مدرسه

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از کرامات مدرسه‌ی ما آن است که در آن مؤلف کتاب سواد رسانه‌ای «تاریخ»، و کارشناس ارشد تاریخ «سواد رسانه‌ای» تدریس می‌کند.

# مدرسه

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

سر کوچه‌ی جدیدمان پیرایشگاه مردانه است. امروز برای اولین بار امتحانش کردم. مثل همه‌ی دفعه‌های اولی که در این سال‌ها با پیرایشگری آشنا می‌شوم، لازم است تا در دقیقه‌ی اول حالی‌ش کنم که جیگولی بازی در نیاورد و مثل آدم و مثل سی سال گذشته موهایم را مدل بچه مثبتی کوتاه کند.
می‌گویم: «ساده کوتاه کن؛ میخوام برم مدرسه»
حدس می‌زدم که خواهد خندید و به حساب شوخی می‌گذارد. کارش را که شروع می‌کند ادامه می‌دهم: «جدی گفتم. می‌خوام برم مدرسه»
*
فردا اول مهر من است.

# قصه

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

پیش از ظهر با جمع کوچکی از پشت کنکوری‌ها جلسه‌ی «معرفی رشته» داشتم. البته به گمانم عنوان درستش «انتخاب آینده» است.
بعد از ظهر هم در نهمین همایش چهارسوق شرکت کردم و دوستان خوبی را دیدم و با آدم های خوبی دوست شدم.
خبرهای خوبی هم از ازدواج و اشتغال دوستان می‌رسد که نیکوست.

# دوست

# مدرسه

# معلم

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم، هیچ
وز حاصل ایام چه در دستم، هیچ

شمع طربم، ولی چو بنشستم، هیچ
خود جام جمم، ولی چو بشکستم، هیچ

 

# مدرسه

# معلم

# کلاس

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بیت
  • :: پریشان
  • :: بشنو
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون