صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی‌برچسب» ثبت شده است

نازنینا؛
می‌ترسم اینجا برایت بنویسم: نکند که چشم نامحرم بخواند آنچه را می‌خواستم فقط تو بخوانی؛
نامه هم نمی‌توانم برایت بفرستم: که مطمئن نیستم که خودت چه اندازه ظرفیت فهم این ارتباط بی‌واسطه را بی سوءتفاهم و سوءتعبیر داری؛
دیدار هم که دست نمی‌دهد؛
به جان عزیزت که مانده‌ام چه غلطی بکنم که سِرّ ضمیرم را به تو برسانم.

خودت بفهم لعنتی.
خودت بفهم.

بفدات

# بی‌برچسب

# نامه

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
  • :: پریشان

بر مزار آیت‌الله قرآن را می گشایم.
صفحه‌ی آخر سوره‌ی مریم است.
تا بحال از این زاویه ندیده بودم:
وقتی سوره‌ی مریم تمام می‌شود، سوره‌ی طاها شروع می‌شود؛ با داستان موسی و برادر خوبش: هارون.

# بی‌برچسب

  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

اول فقط آدم‌ها بودند.
بعد کم‌کم سر و کله‌ی خاطره‌ها پیدا شد؛
و زمانی طولانی آدم‌ها و خاطره‌ها با هم بودند.

آدم ها آرام آرام با خاطره‌ها یکی شدند؛
و آدم‌ها خاطره شدند.

حالا فقط خاطره‌ها هستند؛
بدون آدم‌ها.

# بی‌برچسب

  • :: پریشان

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم، هیچ
وز حاصل ایام چه در دستم، هیچ

شمع طربم، ولی چو بنشستم، هیچ
خود جام جمم، ولی چو بشکستم، هیچ

 

# بی‌برچسب

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بیت
  • :: پریشان
  • :: بشنو

به قول سعدی: خدا کشتی آن‌جا که خواهد برد / وگر ناخدا جامه بر تن درد
یا به بیان فردوسی: برد کشتی آن‌جا که خواهد خدای  /  وگر جامه بر تن درد ناخدای
+
++

# بی‌برچسب

# قصه

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
  • :: بیت
  • :: نغز

هیشکی هیچ‌کاری نمی‌تونه براش بکنه.
همه ولش کردند.
+

# بی‌برچسب

# قصه

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴
  • :: پریشان
  • :: نغز

من:
سلام.
می‌دونی هوا چرا این‌قدر سرد شده؟
چون خیلی از خورشید دور شدیم.
همین.

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴
  • :: نغز
  • :: پیامک

ای چهرهٔ زیبای تو رشک بتان آذری
هر چند وصفت می‌کنم در حسن از آن زیباتری

هرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوب‌تر
شمسی ندانم یا قمر، حوری ندانم یا پری

آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام
بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری

ای راحت و آرام جان، با روی چون سرو روان
زینسان مرو دامن‌کشان، کارام جانم می‌بری

عزم تماشا کرده‌ای، آهنگ صحرا کرده‌ای
جان و دل ما برده‌ای، اینست رسم دلبری

عالم همه یغمای تو، خلقی همه شیدای تو
آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری

خسرو غریبست و گدا، افتاده در شهر شما
باشد که از بهر خدا، سوی غریبان بنگری

امیرخسرو دهلوی

# بی‌برچسب

  • :: بیت

آن‌قدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دل‌سنگی دیوار

هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر
تکرار... و تکرار... و تکرار ... و تکرار...

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست؛ نه چنگیز، نه تاتار!

ای شعر، چه می‌فهمی ازین حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،
بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صد بار!

تصمیم خودم بود به هر جا که رسیدم؛
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...

شاعر: رؤیا باقری

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۵ آبان ۱۳۹۴
  • :: بیت

بیت:
با دشمنان چشم چران، صلح من بس است
وقتی که چشم‌های تو بیت المقدس است

شاهد:
وقتی که چشمت دم به دم بیت المقدس تر
بگذار من باشم فلسطینی که اشغالم

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴
  • :: بیت

من: برادرم؛ شکرگزار باش بخاطر نام زیبایت که این شب مبارک به آن معنا می‌بخشد.
تو: من شاعرم، چه سود که «سعدی» نمی‌شوم / من «مهدی» ‌ام دریغ که موعود نیستم

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بیت
  • :: پیامک

این‌چنین
مست
برون تاخته‌ای
یعنی چه؟


پ.ن:
کذا و کذا...

# بی‌برچسب

# نمایشگاه

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: پریشان

«آقا وحید» و «آقا جلال» -از معدود برادران بزرگ‌تری که دارم- در روزی که از خدا معجزه‌ای طلب کردم تا به شب برسانم -همین امروز- بی‌هماهنگی، بی‌خبر، بی‌اطلاع قبلی، جدا جدا، از تهران به قم آمدند و به سراغم آمدند و روزم را به شب رساندند.
«معجزه‌ای شدن»، چیزی شبیه «تریاکی شدن» است. آدم را وابسته‌ی خودش می‌کند. به شدت.

پ.ن:
قَالَ آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیًّا

# آقا وحید

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: بداهه

آدمی که پارو نمی‌زند
وقتی قایقش به گل می‌نشیند
چه می کند؟


پ.ن:
* سبک‌بالان ساحل‌ها یا سبک‌باران ساحل‌ها؟

* کشتی نشستگان یا کشتی شکستگان؟

# بی‌برچسب

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۳
  • :: پریشان
  • :: نغز

همه تن
چشم شدم
خیره
به دنبال
تو
گشتم
...

# بی‌برچسب

  • :: پریشان

تو از یک هفته بعدش خبر نداری.

# بی‌برچسب

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳
  • :: پریشان
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون