صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

گاهی به ضرب زور زرداران، گاهی به لطف کید مکاران
چرخ مراد دهر می‌گردد، آسان به دلخواه شکمخواران

تمثیل سنگ و پای لنگ است این، حاشا مکن، میدان جنگ است این
زینسان که روزاروز آغشته‌ست با خونِ دلْ نان گرفتاران

بالا و پایین، شهر را بنگر، الاکلنگ دهر را بنگر
زانسو گرانباران و پرواران، زینسو گرفتاران و بیکاران

زانسو بلند قامت ابراج، با غرفه‌ها چون حجلهٔ حوران
زینسو خراب‌آباد بسیاران، با کومه‌ها چون دخمهٔ ماران

گفتی برابر بودن از ما نیست، باشد، برابر نه، برادر هم؟
آیا کجا ماندند عیاران، آیا کجا رفتند غمخواران؟

بار از درخت دیگران چیدن، نان از گلوی دوست دزدیدن
کو رسم، کو آثار، کو هنجار؟ تا کی به رسم نابهنجاران؟

تقسیم نان و عشق و گل پس کو؟ افسانه بود آیا؟ حکایت بود؟
یا حرفی از فرط شکم‌سیری، محض فسون ساده‌انگاران؟

دیگر کسی اینجا نمی‌آید، شیخی، رئیسی، دکتری، چیزی
در دخمه می‌مانیم و می‌پوسیم، آنسان که پوسیدند همکاران

دیگر کسی اینجا نمی‌آید، مردی سراغ ما نمی‌آید
من‌بعد هم ماییم و خون دل، ما بی‌نصیبان، ما دل‌آزاران

خیل ز خاطرها فراموشان، ما خون‌ دل ‌خواران و خاموشان
ما بار خویش ‌و غیر بر دوشان، ما نان‌ خود‌ خواران و ناچاران

این پهنهٔ مسکوت را گهگاه، سنگی به رقص موج می‌خواند
گاهی صدایی می‌وزد در گوش، از خیل بسیاران و همواران

فریادها را، ناله‌ها را هم، خاموش می‌خواهند و خرسندند
با طعنه‌های تیز بدگویان، یا ضربهٔ مهمیز غداران

تو آن پلنگ جنگل گرگی، گردن‌فراز و سربه‌زیر، اما
نان تو در انبان خرس و خوک، حق تو در حلقوم کفتاران


بادا که فریادت نگردد گم در وزوز هر روزهٔ اخبار
پژواک خشمینش درآویزد، در گوش بی‌هوش ولنگاران

سنگی سرازیرم به قعر چاه، چاهی که بی‌جان است، بی‌آب است
تق، تا صدایی خیزد از اعماق در گوش سنگین جهانداران

سنگی سرازیرم به قعر چاه، شاید صدایی بر شود تا ماه
ای قاصد روزان ابری، آه! ای داروگ، کی می‌رسد باران

امید مهدی‌نژاد

# رهبر

# فرهنگ

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بیت

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

# قاب در قاب

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بیت

۱۲:۱۵
به اصرار رییس، بعد از چند روز پشت گوش انداختن، با اکراه زنگ می‌زنم به یک بنده خدایی که کاری عقب‌افتاده را پیگیری کنم و قرار جلسه بگذارم. گوشی را بر نمی‌دارد. خوشحال می‌شوم که مجبور نیستم با او صحبت کنم. یک دقیقه بعد خودش زنگ می‌زند. با خنده و خوشحالی می‌گوید که عجب قسمتی داری و توی حرم داشتم نماز می‌خواندم که زنگ زدی و حسابی دعا کردم برایت و یادت باشد تلافی کنی و غیره.

۱۹:۳۰
استاد خلبان بازنشسته‌ی کبرا، بنگاهی‌وار، پنجره‌ی واحد طبقه‌ی نهم را باز می‌کند و در حالی که به روبرو اشاره می‌کند می‌گوید: «درسته اینجا خیلی حاشیه‌ست، ولی اون روبرو اولِ جاده‌ی مشهده. از همین جا دست میذاری رو سینه میگی السلام علیک یا امام!»

۲۲:۳۰
قبل از خواب با دوقلوها خلوت می‌کنم؛ تلافی یک روز پر دردسر. حرف‌های بامزه و شوخی‌های همیشگی و سؤال و جواب‌های طنزآمیز. می‌پرسم: «شما چه چیزی رو خیلی دوست دارید؟» طبیعتاً یک چیز خوردنی باید باشد که فرض گرفته باشند که فردا می‌خرم مثلاً. مصطفی اما بی‌هوا می‌پراند: «مشهد»

پ.ن:
+ شوخی‌ش هم خوب نیست.
++ شوخی‌ش هم خوب است.
+++ آقا مرتضی سه ماهه شد.

# قصه

# مشهدالرضا

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

دم‌دمای غروب، بچه‌ها را می‌زنیم زیر بغل و با یک قابلمه آش می‌کشیم تا کوهپایه‌های ولنجک و ولو می‌شویم جلوی کهف و خانوادگی شام می‌خوریم و ماه شب چهارده را تماشا می‌کنیم و نماز آیاتِ طولانی‌ترین خسوف قرن را به جماعت می‌خوانیم و تلسکوپ هم بالاخره می‌رسد و کمی می‌خندیم و بر می‌گردیم.
از همین برنامه‌های سهل ممتنعی که برای زنده ماندن در این شهر وحشی به آن نیاز داری که فرمود: وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ

# آقا سعید

# حبیب

# خانواده

  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

این همه معاشرت و مصاحبت و ملاطفت، روح تازه‌ای به هر جسم خسته‌ای می‌دمد؛ حتی اگر از شش صبح تا یازده شب توی خیابان و اداره و مدرسه راه رفته باشی و کار کرده باشی و حرف زده باشی.
اول صبح آموختم که در فلسفه‌ی متعالیه «انسان» چیزی جز «توجه» نیست و آخر شب عمیقاً دانستم که «انسان به هر میزان به هر چه رو کند، همان می‌شود» هیچ تقدم و تأخر زمانی هم ندارد. شاید بیست سال پیش توجهی کرده باشی و حالا آن شده‌ای و شاید توجه امروزت ناشی از آن باشد که بیست سال پیش بوده‌ای.
*
از این چهارشنبه‌های پنج‌شنبه‌ای کمتر پیش می‌آید. مثل غزلی است که قطعه باشد؛ مثل همان غزلی که قطعه است؛ و این رمزی باشد میان ما تا بعد.

# دوست

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

بعد از مدت‌ها دوباره کتابی کاغذی وسوسه‌ام کرد که دو سه شب در خانه لابلای شلوغ‌بازی بچه‌ها و چشم‌غرّه‌های مادر بچه‌ها، غرق ماجراهای سفری شجاعانه و روایتی منصفانه از خوارج قرن بیست و یکم بشوم.
یورگن تودنهوفر که بعد از خواندن سفرنامه‌اش به عراق سوریه‌ی تحت حکومت داعش حتماً تحسینش خواهید کرد، از مؤمنان مسیحی آخرالزمانی است که جلوتر از هر مسلمانی به دفاع از قرآن و رسول اکرم (ص) برخاسته و هزینه‌های این حق‌گویی و حق‌جویی را نیز پرداخته است. برای آشنایی با این مرد آلمانیِ مصمم و منصف حتماً My Journey into the Heart of Terror: Ten Days in the Islamic State را بخوانید.
دو ترجمه به فارسی از این کناب موجود است که نسخه‌ای که من خواندم در سیصد صفحه کاری از انتشارات مهراندیش و با ترجمه‌ی آقای رحمان افشاری بود. مترجمی وسواسی که پاورقی‌هایش نقش مهمی در تفهیم مطالب کتاب دارد.

# انقلاب

# غرب

# فرهنگ

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
  • :: کتاب
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون