صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مسکن» ثبت شده است

خروس‌خوان صبح پنجشنبه -که دیروز باشد- صبحانه‌ی کاری رفته‌ام فلسطین و ظهر نشده رسیده‌ام بنگاه و تتمه‌ی پول رهن را داده‌ام و ناهار خورده و نخورده، سبد خالی و کیسه و روزنامه و گونی و غیره و ذلک را جمع کرده و تنها زده‌ام به جاده و قبل از قم، یهشت معصومه (س) و دایی و مدافعان حرم و بعدش خود حرم.
توی حرم زمان می‌ایستد. پنج رسیده‌ام یا شش؟ زیارتی و نمازی و علامه سقلمه می‌زند که «کاف ها یا عین صاد» و «صاد» را می‌کشد و بی‌طاقت می‌شوم...
از هفت تا یک نیمه‌شب جمع کردن تخت و کمد و یخچال و تتمه آشپزخانه و طناب پیچی و محکم ‌کاری و اخوی هم می‌آید چند ساعتی به کمک و آخرین نماز چهار رکعتی قم که نماز عشای این شب جمعه باشد -بعد از نماز و واعدنا- خیس عرق و بی‌رمق می‌خوانم و انگار کن که اصلاً نه خانی آمده و نه خانی رفته؛ هفت سال توطن در شهر مقدس دود می‌شود و می‌رود به آسمان. آخر نماز که می‌شود رگبار بی‌وقتی می‌گیرد که خیلی زود تمام می‌شود. اما بوی خاک نم‌خورده همه‌جا می‌پیچد.
قبل از خواب هفده تا جعبه‌ی موزی کتاب را با آسانسور یواشکی می‌برم توی انباری پایین که باشد تا روز مبادا.
اکبرآقای راننده گفته شش و نیم صبح می‌آید و نماز صبح را که می‌خوانم آرزو می‌کنم کاش کمی دیرتر بیاید که کمی بخوابم. از هفت و نیم تا نه و نیم بار زدن کامیون طول می‌کشد. حساب کارگرها را که می‌رسم، به اندازه‌ی یک پراید خرده‌ریز مانده که جمع می‌کنم و خانه‌ی خالی را جارو می‌زنم و چهار قلی می‌خوانم و آب و برق و گاز و پنجره و در را می‌بندم و ای خانه با تو وداع می‌کنم؛ با همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌هایت؛ با همه‌ی زحمت‌ها و رحمت‌هایت؛ با همه‌ی گرمی‌ها و سردی‌هایت. به گمانم مرگ هم همین‌قدر سوزناک باشد.
معلوم است که بی‌طاقت شده‌ام. چیزی هم از صبح نخورده‌ام. هماهنگی بارنامه و بیمه‌ی کامیون و کارگران تهران و به نظرم می‌رسد که حالا که کمی وقت دارم به ماشین برسم و توقفی کوتاه برای تعویض روغن و فیلتر و غیره و ذلک و دوازده ظهر جمعه هفتم ذیحجه از قم می‌زنم بیرون. انگار کن که ایام تشریق است و از مکه زده‌ام بیرون به صحرای عرفات. هفت سال آزگار خوشی و ناخوشی را چهل و پنج کیلومتر گریه می‌کنم در بیابان قم تهران تا نماز ظهر و پمپ گاز که دل بکنم و رها کنم آن‌چه بود و آن‌چه شد و آن‌چه گذشت را.
دو گذشته که می‌رسم تهران پیش بچه‌ها و ناهاری می‌خورم به عوض صبحانه و ده دقیقه کمرم را زمین می‌گذارم که سه اکبرآقا می‌رسد آزادگان و دوباره من بدو آهو بدو. محمدم را زحمت داده‌ام که بیاید پای بار و چه خوب شد که آمد و بالاخره چهار و نیم قیف و قیر جور می‌شود و راننده‌ی ترک قمی و کارگر ترک تهرانی دست به دست هم می‌دهند و تا شش و نیم کار را تمام می‌کنند.
عصر یک جمعه‌ی دلگیر، من و محمدم، پاهایمان را دراز کرده‌ایم در اتاق خالی و بی‌خبر از دل هم، آب خنک و بیسکوییت می‌خوریم و به ریش روزگار می‌خندیم.
*
رضا تفنگچی -که حالا شده رضا خوشنویس- بعد از سی سال از مشهد برگشته تهران؛ روی بالکن گراند هتل ایستاده و با حسرت و افتخار به شهر خودش نگاه می‌کند:
-:«تهران! من آمدم: سی‌سال دیرتر، سی‌سال پیرتر»
...

# تهران

# قم

# محمدم

# مسکن

# هجرت

# هزاردستان

# واحد قم + حومه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: پریشان

اسباب‌بازی‌های بچه‌ها را با هم چپاندیم توی جعبه و چسب زدیم و طناب پیچ کردیم.
مثل بقیه‌ی جعبه‌ها باید با ماژیک رویش را می‌نوشتم. اما فایده‌ای نداشت. دوقلوها که خواندن بلد نیستند.
عکس‌شان را کشیدم روی جعبه که در خانه‌ی جدید بتوانند جعبه‌ی‌شان را پیدا کنند.


*
چونک با کودک سر و کارم فتاد
هم زبان کودکی باید گشاد

# مسکن

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس
از لابلای کارتن‌های خالی که توی انباری چیده بودم برای روز مبادا -که همین امروز باشد- نکته‌ی نغزی یافتم:
«اسباب‌بندی قبلی را با جام‌جم سر کرده بودم. این بار اما همه‌اش ایران است!»

# اداره

# مرکز

# مسکن

# هجرت

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

عزیز و غیره و ذلک همه رفته‌اند مشهد. از توی اینترنت یک مورد معقول پیدا می‌کنیم و زنگ می‌زنم. می‌گوید تا قبل از یک و نیم اینجا باش. ده دقیقه بیشتر فاصله نیست. دوقلوها را می‌گذاریم و دو تایی می‌رویم بنگاه. طبقه‌ی دو و نیم، نورگیر عالی، فضای کافی، تخلیه، بدون پارکینگ و آسانسور، محله‌ی خوب و آرام، قیمت منصفانه و لب مرز توانایی ما.
در این پایتخت وحشی بیش از نیم میلیون واحد مسکونی به کلی خالی وجود دارد و صدها بنگاهی فرصت طلب و هزاران مستأجر خانه به دوش بی‌نوا. مثل این می‌ماند که دو تاس شش وجهی را بیندازی روی صفحه‌ی مار و پله. هیچ چیزی دست تو نیست. نه شش و یک؛ نه جفت و طاق؛ نه مار و پله. پس هلاک شد آن‌که پارو زد.
بعد از ناهار تلفن می‌کنم و شرایط را به عزیز توضیح می‌دهم. چه نظری باید بدهد از هزار کیلومتر آن طرف‌تر؟ هنوز دوقلوها به چرت بعد از ناهار نرفته‌اند که جواب استخاره هم «خوب» می‌آید. قرار می‌گذاریم با بنگاهی و وکیل صاحبخانه می‌آید برای تنظیم اجاره‌نامه. یک ساعت مانده به غروب جمعه بیست و سوم ذیقعده که بیعانه می‌دهم و کاغذ را امضا می‌زنم.
*
حالا باید برای اسباب‌کشی «هشتم» برنامه‌ریزی کنم. یا امام غریب.

# زندگی

# مسکن

# مشهدالرضا

  • ۷ نظر
  • جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: عزیز
  • :: نغز

[ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دامادی که در خانه ٔ پدرزنش مقیم باشد. (ناظم الاطباء). داماد سرخانه.

*

بعد از هفت سال آزگار نمک‌گیری قم، این حال و روز تیرماه نود و پنج ماست.

# زندگی

# مسکن

# هجرت

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

... : خونه تون کجاست؟
من: چند شنبه؟

# مسکن

# هجرت

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴
  • :: بداهه

سال ۹۰ تعدادی کارتن موزی خریدم برای امر مقدس اسباب‌کشی از قرار هر جعبه سیصد تومان. سال بعدش برای استمرار اسباب‌کشی تعداد دیگری کارتن خریدم به قیمت پانصد تومان و این موجودات ارزشمند مدت ده ماه تمام زندگی‌م را در خودش جای داده بود.
فروردین ۹۲ که به مجتمع یاس رفتیم، کارتن‌های خالی را از قم بردم تهران که باجناق گرامی برای اسباب‌کشی از تهران به شهر [...] استفاده کند. بعد از آن در پاییز همان سال کارتن‌ها را آوردم قم که اصغرآقا ببرد برای اسباب‌کشی. کار او که تمام شد اوایل پارسال دوباره خودم کارتن‌ها را پر کردم که به خانه‌ی جدید بیایم. تابستان پارسال که مستقر شدیم،‌ کارتن‌ها را بردم تهران که باجناق محترم از شهر [...] رجعت کنند به تهران.
تا این زمان چیزی حدود سی تا کارتن موزی وجود داشت که شش تا اسباب‌کشی را به سلامتی برگزار کرده و سه دفعه جاده‌ی قم-تهران را پیموده بود.
زمستان ۹۳ که جهاز خانم مهندس را بار وانت کردیم که برود شهرستان، ده پانزده تا از کارتن‌ها هم رفت و دیگر برنگشت.

به بهانه‌ی اسباب‌کشی قریب‌الوقوع اخوی دیشب رفتم که کسری موجودی «بانک کارتن موزی» را تأمین کنم. هر جعبه را می‌داد دو هزار تومان. حالا چهارده‌تا کارتن خالی از قم بار زده‌ام ببرم تهران که اخوی اسبابش را بریزد توی آن‌ها و بیاورد قم.
خدا خودش هفتمین پروژه‌ی این مقوا پاره‌ها و چهارمین سفر بین شهری‌شان را ختم بخیر بفرماید؛ ان‌شاءالله.

پ.ن:
و حملناه علی ذات الواح و دسر...

# خانواده

# سبک زندگی

# مسکن

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

تو: نمی‌دونم الان تو چه وضعیتی هستید. ولی امیدوارم این مصیبت عظیم وارده (!) غم آخرتون باشه!
من: خونه‌ی آخر آدما دل خاکه. مصیبت اول و آخرشون هم همینه.

# توحید

# محمدم

# مسکن

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
  • :: پیامک

رفتم خط تلفن بخرم برای خانه‬‌ی جدید
‫میگه کدپستی بده‬
‫میگم کدپستی از کجا بیارم؟‬
‫میگه زنگ بزن به این شماره، تلفنت رو بگو بهت کدپستی میده!‬
‫یه کم توضیح میدم براش که اینی که گفتی تسلسله و از نظر منطقی محاله.
‫میگه خب پاشو بیا اینجا آدرست رو بگو بهت کدپستی بدیم‬
‫میگم خب من که دارم باهات حرف میزنم بهم بده دیگه‬
‫میگه نه دیگه‬
‫این خدمات فقط حضوری ارایه میشه‬
‫توی شعبه مرکزی‬
‫میدون اصلی شهر‬
‫اوج ترافیک‬
‫بدون جای پارک‬
‫ظهر ماه مرداد‬
*
‫یعنی دیوانه شد هر کسی که کارش به اداره‌ی پست افتاد.

# مسکن

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه

دیشب بحث رسید به این‌جا که این چندمین اسباب‌کشی ما در زندگی مشترک بود؟
از مادرخانم اصرار که هفتمین و از من انکار که ششمین. عاقبت که یکی یکی را شمردیم معلوم شد که من پروژه‌ی «جهاز چینون» را اسباب کشی حساب نکرده بودم!
حساب خانم‌ها دقیق‌تر است.

# مسکن

# ازدواج

# خانواده

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه

بدین‌وسیله از همه‌ی دوستان، آشنایان، اقوام، بستگان، همکاران و همسایگان که در مصیبت ماضیه حضوراً، غیاباً، مالاً، جاناً، نقداً، نسیتاً، هدیتاً، قرضاً، واماً، وانتاً، پرایداً، سمنداً، شفاهاً، کتباً، پیامکاً، ایمیلاً، تلفناً یا وبلاگاً یار و مددکار و تسلی بخش بنده بودند تشکر می‌کنم.
ان شاء الله در شادی‌هایتان جبران کنم.

# مسکن

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه
ده روزی این‌جا تعطیل است. علت‌ش هم آن‌قدر تکراری است که نیازی به توضیح ندارد.
در این مدت می‌توانید با مطالب قبلی منتشر شده با برچسب مسکن سرگرم باشید.

# مسکن

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه

برای بالا کشیدن یک چهارپایه‌ی بیست کیلویی کولر (۱۵۰*۹۰*۹۰ سانتی‌متر) تا بالکن طبقه‌ی پنجم ساختمان،‌ مهم‌تر از بیست متر طناب که در فاصله‌های یک متری گره خورده باشد و دو نفر آدم قلچماق که بتوانند طناب را بکشند، به یک قطعه مقوا نیاز دارید که لبه‌ی بالکن قرار دهید تا طناب ساییده نشود و تحت فشار، راحت سر بخورد. وگرنه ممکن است طناب پاره شود و شما از یک طرف روی زمین ولو شوید و چهارپایه با سقوط از طبقه‌ی سوم با صدای دل انگیزی روی زمین خرد شود.

# مسکن

# زندگی

  • :: بداهه

امروز رفتم بانک و ضامن دریافت وامی شدم که خودم قرار است قسط هایش را بپردازم!
سیستم بانکی ما بعضی اوقات از در دروازه رد نمی‌شود و گاهی اوقات از سوراخ سوزن هم عبور می‌کند.
بیچاره مردم.

# مسکن

# زندگی

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۳
  • :: بداهه
مثل امروزی که تنها هستم و تعطیل است، اگر به خودم باشد تا لنگ ظهر می‌خوابم. اما اجبار حضور تلفنی در «مهربان باشیم» هفت نیم صبح خواب را از چشمم گرفت. بعد از برنامه نه حال کاری دارم و نه امید خوابی. می‌روم حمام بلکه سر حال شوم. بعد صبحانه‌ی بی سر و تهی می‌خورم و روی لبه‌ی باریک دیواره‌ی ایوان می‌ایستم و در شرایطی نامتعادل مشغول راه اندازی کولر می‌شوم؛ روغن کاری و رسوب زدایی و خاک تکانی. حدود ساعت یازده کار کولر تمام است و می‌نشینم برای نوشتن گزارش کار عقب افتاده‌ام برای رییس. نیم ساعت بعد علی می‌آید و لامپ‌های سقف راهروی ساختمان را با هم عوض می‌کنیم.
رشته‌ی افکارم از هم گسیخته. دستم به نوشتن نمی رود. یک پیمانه برنج سفید دم می‌کنم که با خورشت باقی مانده در یخچال بخورم. این وسط نمازی و بعد از ناهار هم خیلی در خانه بند نمی‌شوم.
واحد بیست و یک منتظر من است. آهنگر و گچ‌کار کارشان تمام شده و حالا وقت نظافت است. از سه تا هشت مشغول کارم. پنج تا گونی خاک و گچ و سیمان از کف خانه جارو می‌کنم؛ دستشویی و حمام را می‌شویم و لامپ‌‌های سقف را که گچ‌کار باز کرده بود می‌بندم. برای بیرون بردن نخاله‌ها از ساختمان انگیزه و توانی ندارم. پنج طبقه باید این همه خاک را از پله پایین ببرم. انصافاً ظلم است. از بالکن نگاهی به پایین می‌اندازم. چه اشکال دارد که گونی‌ها را پرت کنم پایین؟ درِ اولی را گره می‌زنم و به سختی بلند می‌کنم و از ارتفاع پانزده متری رها می‌کنم. گونی یکی دو ثانیه‌ای پرواز می‌کند و با صدای خفه‌ای روی زمین می‌ترکد. خیلی حال داد. گونی‌های بعدی را با خلاقیت بیشتری پرت می‌کنم: چرخشی، تابشی، ترکیبی.
سر خیابان واحد بیست و یک سه‌شنبه بازار برپاست. هوای ابری دارد تاریک می‌شود و خاک و باد به هم‌آمیخته. تخمین می‌زنم که حدود پانصد وانت این‌جا بساط کرده‌اند. محشر کبری است. چرخی می‌زنم و سر راهِ خانه،‌ یک بسته‌ی ده‌تایی پوشک می‌خرم برای مصرف حدود سه هفته‌ی بچه‌ها. اذان می‌گویند. شب چهاردهم رجب است و در آسمان ابری هیچ قرص کامل ماهی پیدا نیست. برای نماز می‌رسم مسجد. پر از بچه است. توی حیاط مسجد دروازه کاشته‌اند و فوتبال می‌کنند. آن‌قدر تشنه‌ام که بین دو نماز می‌روم توی آبدارخانه‌ی مسجد از شیر ظرفشویی آب می‌خورم. از مسجد تا خانه فقط به هندوانه‌ی توی یخچال فکر می‌کنم. جای شام نصف هندوانه را می‌خورم. از گرد و خاک و عرق موهایم به هم چسبیده. اما حال دوباره حمام رفتن را ندارم. ولو می‌شوم جلوی تلویزیون. فیلم پدر مجید مجیدی را نشان می‌دهد. نوجوان بودم که توی سینما برای زندگی مهرالله و ژاندارم مهربان بداخمی که قرار است پدرش بشود گریه کردم. هنوز هم گریه دارد.

# زندگی

# قصه

# مسکن

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

برای کولری که به قیمت ۶۰۰ هزار تومان خریده بودم ۵۵ هزار تومان خرج کردم تا به خانه برسد.

# مسکن

# حماسه

# زندگی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۳
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون