صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۳۱ مطلب در فروردين ۱۳۸۹ ثبت شده است


دو هفته است دارم سازی می زنم که صداش هفته ی دیگه در میاد!

...

# مدرسه

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
ماشین را بشویم باران می گیرد.
حیاط را که بشویم رگبار می زند.

فکری ام که دلم را که بشویم چه می شود؟

...

راستی، یه دلاک میشناسی که دل آدمو بشوره؟

# توحید

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۹
  • :: نغز
برادر من!
دلت که می گیرد، بجای پیامک زدن به زید و عمرو، عدد "یک" را ارسال کن به شماره ی محترم "دوهزار-چهارصد و هفتاد و یک"
کمی که صبر کنی، پیامکی از شهدا برایت می رسد.
باور کن!
هم فال است و هم تماشا.

# شهید

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۹
  • :: پیامک
بسم‌الله الرحمن الرحیم

اذ تستغیثون ربکم
فاستجاب لکم
انی ممدکم بالف من الملئکه مردفین
و ما جعله الله الا بشری
و لتطمئن به قلوبکم
و ما النصر الا من عندالله
ان الله عزیز حکیم

صدق الله
انفال - 9 و 10

# توحید

  • ۳ نظر
  • شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۸۹
  • :: ذکر
تهران، جمشیدیه، ارتفاعات کلکچال، تپه نورالشهدا و عدسی!

آقا جلال، سیدعلی، شیخ صادق، مصطفی، امیرحسین، احسان

# حبیب

# دوست

# سفر

# کوه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۷ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
تو: سلام برادر! فیلمای قدیمی‌مو می‌دیدم. تو هم بودی. دلم تنگ شد.
من: سلام. یعنی ما این‌قدر قدیمی شدیم؟!
تو: زمان مثل ابر میگذره برادر! زن گرفتی، هجرت کردی، جهادی نمیای: قدیمی میشی!
من: شاید قدیمی باشم؛ اما فرسوده نشدم که!

# دوست

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۹
  • :: پیامک
در کتاب «براده‌ها» ی مرحوم دکتر سیدحسن حسینی خواندم:

«هیچ هنرمند مؤمنی محو جمال هنر خویش نمی‌شود. همان گونه که هیچ دریایی در خودش غرق نمی‌گردد.»

یاد حرف عزیز افتادم.

# تربیت

# هنر

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۸۹
  • :: نغز
بسم الله الرحمن الرحیم

ضرب الله مثلاً:
رجلاً فیه شرکاء متشاکسون ،
و رجلاً سلماً لرجلٍ ؛
هل یستویانِ مثلاً ؟
الحمدلله ،
بل اکثرُهم لایعلمون !

صدق الله
زمر - 29

# توحید

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۹
  • :: ذکر

آن قدر اصرار کرد که بالاخره نوشتم.
امروز هم رفتیم برای ضبط.
فکر می‌کردیم سه دقیقه می‌شود، ولی نزدیک شش دقیقه شد.

 

بعدها می‌توانم پز بدهم که اولین نوشته‌ام در رادیو، روایتِ زندگیِ سعدی بوده‌است.

 

# اداره

# سعدی

# نوشتن

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: بشنو


گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی، نه در بند دوست

...

# سعدی

# دوست

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بیت
فکرش رو بکن:
ما سوم دبیرستان بودیم که نامردا صیاد خدابیامرز رو زدن.
مدرسه ما رو برد تشییع جنازه.

فکرش رو بکن!

# شهید

# مدرسه

  • ۲ نظر
  • شنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
تو: سلام. من یه معذرت خواهی بزرگ به شما بدهکارم. ان شاءالله ببخشید...
من: لبخند بزن بسیجی!

# محمدم

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۰ فروردين ۱۳۸۹
  • :: پیامک
برای این که زندگی آدم روح تازه ای پیدا کند، چیزهای زیادی لازم نیست. با یک گل هم گاهی بهار می شود.

مثلاً همین ایمیل عزیز که با دقت نوشته شده، بعد از مدت ها سر حالت می آورد و در اوج ناامیدی، روزت را نو می کند.
همین جوری با یک نامه ی مهربان (شاید نامه ی یک مهربان) امروزت می شود: «نوروز»

# برادر

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه

چه تصوری از یه اداره داری؟ یه چیزی تو مایه‌های نقطه‌چین مهران مدیری؟ یه مشت آدمِ بیهوده‌ی بی‌احساس چاپلوس؟ سَر و سِرّ شون با هم بخاطر پول و اضافه‌کاری و این‌هاست؟

بعدش اگه بگم امروز رییسم اومد تو اتاقم و راجع به عطر انبوه بوته‌های یاس با هم حرف زدیم چی میگی؟
اگه بگم رییسم داره یه کاروان آدمای جور وا جور رو، با پیگیری دلسوزانه و خارج از برنامه‌ی کاری، می‌بره کربلا چی میگی؟
اگه بگم روی میزش توت خشک و نخودچی و خرمازاهدی میذاره که بچه ها بخورن و کیف کنن چی میگی؟

من چی بگم؟

# قصه

# دوست

# اداره

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
دو تا بوته‌ی یاس گرفتم که توی باغچه‌ی خونه بکارم.
یه بیلچه‌ی باغبونی، دو تا بسته خاک‌برگ و یه گونی خاک باغچه؛ همه‌ش شد 9000 تومان.

یاد «امیر کوچولوی هشتم» افتادم.

# سبک زندگی

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
بهاران، از کجاست که روح روییدن و سبز شدن ناگاه در تن خاک  مرده پدید می‌آید؟ و از کجاست که روح شکفتن ناگاه از تنِ چوب خشک  چندین برگ های سبز و شکوفه های سفید و آبی و زرد و سرخ بر می‌آورد؟
...
با بهاران روزی نو می‌رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو. اکنون که جهان و جهانیان مرده‌اند، آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟ و یحی الارضَ بعد مَوتِها...

(سیدمرتضی آوینی رحمت الله علیه)

# آوینی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۸۹
  • :: روایت امروز
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون