صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۵۲ مطلب با موضوع «عزیز» ثبت شده است

پویش جینگولی راه انداخته‌اند توی تلگرام که عکس شناسه‌شان را عوض کنند به عکس شهیدان. خیلی هم زحمت کشیده‌اند و عکس هر شهید را خیلی خوشگل گذاشته‌اند توی یک قاب دایره. اصرار فراوان هم کردند به من که آن سیب قرمز را بردار و یکی از این‌ها بگذار؛ من هم روی دنده‌ی لج که عمراً این سیب را با چیزی تاخت بزنم؛ اهل این کارها نیستم؛ از روز اول همه‌ی شناسه‌هایم یک سیب قرمز است و خلاص.
توی گروه دوستانه‌شان بازی بازی می‌کنند که نظرم را برگردانند: «#نه-به-عوض-نکردن-عکس-پروفایل» مثل وقت‌هایی که دوقلوها از سر و کله‌ام بالا می‌روند، هم خوشم آمده از کارشان و هم نمی‌خواهم کم بیاورم. می‌روم که نگاهی به عکس‌های شهدا بیندازم بلکه خریدار شوم. همان می‌شود که نباید و مسعود در میان ازدحام رفقایش پیدایم می‌کند. توی گروهشان می‌نویسم:

«به احترام نظر دوستان به مدت ۲۴ ساعت تصویر پروفایلم را تغییر دادم.»

و مسعود را می‌نشانم جای آن سیب سرخ:

*
تازه سر شب است که عزیز زنگ می‌زند؛ حال و احوال و بی‌مقدمه این سؤال که: «این دوستت چرا شهید شده؟ مدافع حرم بوده؟» چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم و با خودم کلنجار می‌روم که کدام دوستم شهید شده که عزیز زودتر از خودم فهمیده و این‌طوری خبر می‌دهد؟ فکرم هزار راه می‌رود. آخرش یاد می‌گیرم که مادران بازمانده از عصر آنالوگ، در عصر پساتلگرام بر تصویر شناسه‌ی فرزندانشان در رسانه‌های اجتماعی اعمال نظارت می‌کنند -چنان‌که در گذشته‌های دور بر کتاب‌های توی کتاب‌خانه‌شان- و این لطیفه‌ای بود که پیش از این از سر لجبازی روی آن سیب قرمز در نیافته بودم.
با خنده ماجرای مدرسه و شهدا و غیره را طوری تعریف می‌کنم که نگرانی‌اش بر طرف شود و خداحافظی که می‌کنم؛ چشمم روی ابزارک تقویم در صفحه‌ی اصلی گوشی توقف می‌کند: «۵ اسفند ۱۳۹۶»
چرا این تاریخ این‌قدر آشناست؟
*

... چهارم اسفندماه شصت با دو تا از دوستان جهاد دانشگاهی به خانه می‌آمد. سه تا از منافقین منتظرشان بودند. از چند روز قبل تلفنی تهدیدش کرده بودند. حتی یک‌بار در خیابان جلویش را ...

*
به هم ریختم. نصفه شبی آمده‌ام و همه‌ی نوشته‌هایم برای او در این سال‌ها را یکی یکی پیدا کرده‌ام و گردگیری کرده‌ام و برچسب #مسعود زده‌ام.
رفیق خوب این طوری است: ممکن است تو به یادش نباشی، اما او یادت می‌کند.
سی و ششمین سال‌گرد شهادتت مبارک برادر. از تو ممنونم.

# شهید

# مدرسه

# مسعود

  • :: پریشان
  • :: عزیز

عزیز و غیره و ذلک همه رفته‌اند مشهد. از توی اینترنت یک مورد معقول پیدا می‌کنیم و زنگ می‌زنم. می‌گوید تا قبل از یک و نیم اینجا باش. ده دقیقه بیشتر فاصله نیست. دوقلوها را می‌گذاریم و دو تایی می‌رویم بنگاه. طبقه‌ی دو و نیم، نورگیر عالی، فضای کافی، تخلیه، بدون پارکینگ و آسانسور، محله‌ی خوب و آرام، قیمت منصفانه و لب مرز توانایی ما.
در این پایتخت وحشی بیش از نیم میلیون واحد مسکونی به کلی خالی وجود دارد و صدها بنگاهی فرصت طلب و هزاران مستأجر خانه به دوش بی‌نوا. مثل این می‌ماند که دو تاس شش وجهی را بیندازی روی صفحه‌ی مار و پله. هیچ چیزی دست تو نیست. نه شش و یک؛ نه جفت و طاق؛ نه مار و پله. پس هلاک شد آن‌که پارو زد.
بعد از ناهار تلفن می‌کنم و شرایط را به عزیز توضیح می‌دهم. چه نظری باید بدهد از هزار کیلومتر آن طرف‌تر؟ هنوز دوقلوها به چرت بعد از ناهار نرفته‌اند که جواب استخاره هم «خوب» می‌آید. قرار می‌گذاریم با بنگاهی و وکیل صاحبخانه می‌آید برای تنظیم اجاره‌نامه. یک ساعت مانده به غروب جمعه بیست و سوم ذیقعده که بیعانه می‌دهم و کاغذ را امضا می‌زنم.
*
حالا باید برای اسباب‌کشی «هشتم» برنامه‌ریزی کنم. یا امام غریب.

# زندگی

# مسکن

# مشهدالرضا

  • ۷ نظر
  • جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: عزیز
  • :: نغز

ظهر جمعه، عزیز و خاله جان را سوار کردم که ببرم مولوی برای خرید پرده. نرسیده به چهار راه سیروس، جلوی مسجد حوض زدم کنار. دو تایی پیاده شدند و لنگ لنگان رفتند به پنجاه - شصت سال پیش. خاله جان هنوز روی زمین دنبال آن یک تومانی می‌گشت که کف مشتش گرفته بود و همین‌جا گم کرده بود و عزیز در خیالش رفته بود منزل بهبهانی که روضه‌خوان‌ها از صبح تا ظهر پشت سر هم روی صندلی می‌نشستند و روضه‌ی زنانه پیوسته برقرار بود.
انتهای کوچه، دو تایی، روبروی نانوایی سنگکی شاطر رحمان، فاتحه‌ای برای پدرشان خوانده بودند و اشکی ریخته بودند و برگشتند.

# تهران‌گردی

# خانواده

# قصه

  • :: عزیز

برای عزیز سوپ درست کردم. اما ندانسته به‌جای نخود فرنگی، یک مشت غوره ریختم داخل قابلمه.
قرار بود غذای تقویتی باشد؛ حالا شده کاهنده‌ی فشار خون!
*
گفته بود که:
«هیچ‌وقت از کارِ خودت خوشت نیاد»


# طعام

  • ۵ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
  • :: عزیز

روی کاشی آشپزخانه با ماژیک نوشته:

التوحید
اسقاط الاضافات

*
پ.ن:
در «گلشن راز» است که:
نشانی داده‌اندت از خرابات
که «التوحید اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بی‌مثالی است
مقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جان است
خرابات آستان لامکان است
خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است
خراباتی است بی حد و نهایت
نه آغازش کسی دیده نه غایت


# توحید

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۴
  • :: بیت
  • :: عزیز
  • :: نغز

امروز را از جمیع صاحب‌کارانم مرخصی گرفته‌ام؛ مانده‌ام خانه که کابینت‌های آشیزخانه عزیز را رنگ بزنم.
بالای نردبان فرصت خوبی است برای فکر کردن. نقاشی کردن خستگی آرامش‌بخشی دارد.

# زندگی

  • :: عزیز

طرف تلفن می‌کند به خانه -از این خانم‌های بازاریابی که برای کتاب و سیم‌کارت و کپسول آتش‌نشانی خودشان را به زحمت می‌اندازند- عزیز گوشی را برداشته و خیلی خونسرد و آهسته می‌گوید: «ببخشید خانم، من این‌جا کار می‌کنم!» طرف هم کلی شرمنده می‌شود و مباحث شیرین بازاریابی‌اش را قطع می‌کند.
عزیز اصلاً دروغ هم نگفته. واقعاً توی خانه خیلی کار می‌کند.

# قصه

  • :: عزیز

و هفت ساله بودم؛
و تابستان گرمی بود؛
و مادر، پسرک بیمارش را کشان کشان در کوچه‌های خاکی و کوهستانی روستا، لابلای زنان سوگوار بالا می‌برد.
پشت‌بام‌ها پر از بچه‌ها و زن‌ها؛ و دود اسپند و کندر در هوا.
از مسجد «پایین محله» تا حسینیه‌ی «بالا محله» جماعت به دنبال آن اسبِ سفید، نوحه‌خوان و مویه‌کنان، و مادر ضجه‌زنان...
*
من شفا گرفته‌ی آبِ دهانِ اسبِ ذوالجناحِ تعزیه‌ی شامِ غریبانِ روستایم.

من زنده مانده‌ام که روایت کنم تو را...

# قصه

# هیأت

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴
  • :: عزیز
  • :: کودکی

دو هفته پیش به بهانه‌ی بردن دو تا دبه‌ی رب گوجه فرنگی تا یوسف آباد و امشب به بهانه‌ی بردن یک قابلمه سوپ مرغ تا پرند فرستادم.

بهانه‌های کوچک برای کارهای بزرگ.

# خانواده

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۹۴
  • :: عزیز

ساعت ده شب فرستاد دنبالم.
از یازده تا نیمه‌های شب، بستنی خوردیم و به حال من گریه کرد.
[...]
[...]
[...]

# زندگی

  • ۰ نظر
  • جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
  • :: عزیز

در دایره‌المعارف‌های عمومی این توضیحات را درباره‌ی انگل پیدا می‌کنی:

اَنگَل به گیاه یا حیوانی که بر روی یا داخل بدن موجود زنده دیگری زندگی نموده و از این زندگی فایده می‌برد و یا تغذیه می‌کند، گفته می‌شود.
زندگی انگلی عبارتست از یکی از اشکال هم‌زیستی فیزیولوژیکی بین دو حیوان از دو جنس مختلف که یکی از آنها (انگل) معمولاً کوچک‌تر و ضعیف‌تر بوده و در سطح یا داخل بدن جنس قوی‌تر (میزبان) زندگی و تغذیه می‌کند و در بدن او ایجاد اختلال می‌نماید. این هم‌زیستی ممکن است دایم یا موقت باشد.

به عزیز که صبح اعتراض می‌کند که «پسر! زبان روزه خودت را کجا می‌کشانی صبح تا شب؟ یک روز آمدی تهران، استراحت کن» نمی‌توانم بگویم. اما این‌جا می‌شود گفت که اگر این #پنج‌شنبه‌ها نباشد، در برایند زندگی‌ام فرقی با یک انگل ندارم.
روزهایی مثل این مجبورم می‌کند که بی‌اتکا به هیچ نهاد بالادستی (غیر از سازمان بوستان‌ها و فضای سبز شهرداری تهران که تازه همان هم موتور فواره‌اش داغ می‌کند ظهر تابستان) و بی‌همکاری هیچ موجود زنده‌ای (غیر از همین درختانی که مدام جای سایه‌شان عوض می‌شود) برای دیگران -احتمالاً- مفید باشم.
*
با تشکر از محمدحسن، آقا مهدی، محمدمهدی، حسین و پویا که یازده ساعت کار مفید امروزم را مدیون آن‌ها هستم.

# برادر

# دوست

# راغب

# سبک زندگی

# ققنوس

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: عزیز

تنها «ما ییییی» باقی مانده را انداختیم توی یک ظرف پلاستیکی در دار و با زحمت آوردیم تهران که تعطیلات را بلکه زنده بماند.
توی خانه‌ی عزیز هم که به طریق اولی هفت سین و تنگ ماهی پیدا نمی‌شود. یک گلدان بزرگ گل خشک بالای کمد بود که عزیز آورد و گل‌هایش را -که چند سالی مانده بود- دور ریختیم و تمیز شستیم و تا نیمه آب کردیم. فروشنده گفته بود که آب را بگذارید که کلرش برود. گلدان نیمه پر را رها کرده بودیم که آبش آماده‌ی شنای «ما ییییی» شود که صدای گنگی برخاست: صدایی شبیه ترک خوردن و شکستن و فرو ریختن. گلدان نحیف گل خشک، طاقت وزن آب را نیاورده بود -شاید هم ترکی از قبل داشته- قبل از آن‌که کار از کار بگذرد با هر زحمتی بود گلدان ترک خورده را از اتاق به حمام بردیم و فرش‌ها و میز را نجات دادیم.
«ما یییی» هم در همان ظرف پلاستیکی تا صبح بیشتر دوام نیاورد.

صیاد بی روزی، در دجله نگیرد و ماهی بی اجل، بر خشک نمیرد.

عزیز می‌گفت که ماهی آمده بود که گل‌ها و گلدان مرا ببرد.

# قصه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
  • :: عزیز
  • :: پدر مقدس

عزیز خیلی جدی می‌گفت:
«کره‌ای‌ها بخاطر ما یه شهرک سینمایی ساخته‌اند. سی چهل تا بازیگر هم استخدام کرده‌اند. بیمه‌شان هم کرده‌اند. هر روز صبح لباس کارشان را از خانه می‌پوشند و می‌آیند سر کار؛ گریم می‌شوند و می‌روند جلوی دوربین.
یک قصه هم بیشتر ندارند: یک دختر آشپز یا نقاش یا پرستار یا نوازنده یا خدمتکار هست که شاهزاده یا امپراطور یا پسر وزیر یا پسر وکیل اتفاقی توی قصر می‌بیند و می‌خواهند ازدواج کنند و اشراف توطئه می‌چینند و موفق نمی‌شوند و ...
هشتاد نود قسمت که بازی می‌کنند خسته می‌شوند و داستان را تمام می‌کنند و از فردا صبحش لباس‌هایشان را با هم عوض می‌کنند و دوباره از اول همان قصه را بازی می‌کنند.»


*
کلاً مگر زندگی همین نیست؟

# رسانه

# قصه

  • :: عزیز

همه‌ی امروز را با عزیز از شمال غربی تهران جدید تا جنوب شرقی تهران قدیم در سفر بودیم.
آن قدر از این فضاها دور بوده‌ام که کسی باور نمی‌کرد حاضر باشم این کار را بکنم.
من و خرید عروس؟
هنوز هم کسی نمی‌داند که چرا این کار را می‌کنم.
برای هفته‌ی بعد هم قول دادم.

# ازدواج

# خانواده

  • :: عزیز

آدمی که در صحت و سلامت، با میل و رغبت برای مادرش کار نکنند، لاجرم در بیماری و عسرت،‌ با زجر و زحمت برای مادر زنش کار خواهد کرد.

# توحید

# سبک زندگی

  • :: عزیز
  • :: نغز

عزیز به مریم می‌گوید: «پسرم»

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳
  • :: عزیز
  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون