صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رؤیا» ثبت شده است

قرار شده بود که از اول مهر، دو روز در هفته، هر روز سه بار، هر بار دو ساعت، هر بار برای چهل تا پسر بچه‌ی ناشناخته، زبان و ادبیات فارسی بگویم.
ده شب پیوسته کابوس کلاس را می‌دیدم. هر بار به یک شکل و هر بار به یک زجر.
هر بار عرق‌ریزان از خواب می‌پریدم و در عجب می‌ماندم از تصمیمی که گرفته بودم که چنین هولناک بود.
تازه معلم بودم و آرمانگرا و خجالتی و بسیار ناتوان و بی‌تجربه.
*
از دیشب دوباره کابوس اول مهر برگشته؛ بعد از سیزده سال.
سه تا کلاس جدید قبول کرده‌ام از اول مهر، علاوه بر آن یک کلاس سابق، که هر کدام از دور، از این‌جا که الان هستیم، ترسناک به نظر می‌رسد.
*
آدمی که انتخاب نمی‌کند، چاره‌ای جز صبر بر انتخاب‌های دیگران ندارد.
سرنوشت سه سال زبان و ادبیات فارسی به قم و حومه و صاد انجامید.
سرنوشت تاریخ و متون کهن فارسی ما را به کجا خواهد برد؟

# رؤیا

# مدرسه

# پاروئیه

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
  • :: بداهه

خودت رو نزن به اون راه.
وقتی خوابش رو می‌بینی یعنی خیلی داری بهش فکر می‌کنی.
هر چقدر توی بیداری انکارش کنی توی خواب تلافی‌ش درمیاد.
راهش این نیست.
تلفن رو بردار.
بهش زنگ بزن.

# رؤیا

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
  • :: پریشان

*******
.
.
.
از تلخی‌های این روزهای زندگی‌ام آن است که برای شیرین کردن زندگی‌ات، در حد یک رؤیا هم، ناتوانم.

# برادر

# رؤیا

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴
  • :: پریشان
توی بیداری و تا وقتی زنده بود که دستم و عقلم نرسید که از او حرف بکشم. حالا توی خواب نشسته است روبرویم: پیرمرد چهره سنگی با کت و شلوار سرمه‌ای و کراوات و صورت شش تیغه با چشم‌های باریک مغولی و نگاه سرد سربالا. جلوی سرش خالی است، پیشانی بلند و موهای سفیدی که دو طرف سرش را پوشانده؛ رسماً همین الان از قبر بیرون آمده.
از پدرش می‌پرسم و پدرانش. غلام و […] که هر دو خرده تاجر بوده اند در اورمیه و پدر پدربزرگش که مسیحی بوده و حیدریان بوده و بعدها نامش را عوض کرده …
این دیگر چه خوابی است؟ یعنی واقعاً می‌توانم از این مصاحبه در پزوهشم استفاده کنم؟

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
  • :: بداهه

امروز یکشنبه چهارم ماه رمضان، بعد از نماز صبح یکی دو ساعتی خوابیدم.
رخصت دیدار و گفتگو با شما بعد از سال ها در همین خواب نصیبم شد.
چه خواب شیرینی بود.
هادی عزیز
آدمی که قدر امروزش را نداند، مجبور است مثل من در رویاهای دیروزش زندگی کند.
تمام.

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
  • :: پریشان
  • :: پیامک
  • :: یزد

خواب دیدم
از قطار جا ماندم
بیدار شدم

# رؤیا

  • :: پریشان

پیامکی می‌رسد. توجه نمی‌کنم. احتمالاً تبلیغاتی است. محو تماشای خانه از شبکه‌ی افق هستم. کمی بعد سر می‌چرخانم و نگاهی به نام پیام‌دهنده می‌اندازم: نام توست. باور نمی‌کنم. برای اولین بار در طول رفاقتمان برایم در بیداری پیام فرستاده‌ای. اولین بار در بیست و سه سال گذشته. آه... از این رفاقت یک طرفه بیست و سه سال گذشته: این رفاقت دیوانه‌وار، این رفاقت خورنده و ویران‌گر...
شوخی محبت‌امیزی با نام قدیم و جدیدم کرده‌ای و به بهانه‌ی یک موسیقی خاص یاد نیمه‌شبی افتاده‌ای و آن سال آخر...
پاسخت را -پریشان- در حالی که چشمانم -به عوض تو- به طواف خانه دوخته شده می‌نویسم:

[نام] تو یکی بود که دو نداشت. هنوز هم ندارد. مگر چند دفعه می‌شود بچه شد و [تو] را پیدا کرد؟ [نام تو] فقط نام تو نیست؛ یک مفهوم بسیط است که ربع قرن زندگی‌ام در آن خلاصه می‌شود.
من روزی که از [تو] گذشتم [این] شدم.
[من] را ببخش.
بفدات.

انتظار پاسخ ندارم. اما گوتاه می‌گویی: «دلتنگم رفیق، مشتاق دیدار» و خبر نداری که دیدارت برای من به خواب می‌ماند: + و + و + و + .
چه برسد به صدایت؛ به دیدارت.

# رؤیا

  • :: پریشان
  • :: پیامک

خواب دیدم دوستم داری.
چه خوب بود.


پ.ن:
ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود.

# رؤیا

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳
  • :: پریشان
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش‌لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند
*
هر وقت که خوابت را می‌بینم، آخرین بیت‌های این منظومه‌ی وحشی بافقی در ذهنم تداعی می‌شود.
می‌دانی؟
بعضی چیز‌ها هیچ وقت و هیچ طوری از لوح باطن آدمی پاک نمی‌شود.
کاش همیشه این چیزهای فراموش نشدنی پاک و معصوم باشد.
مثل تو.

# تو

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۳
  • :: بیت
  • :: پریشان

آن نیمه‌ی زیبای هنرمندم
گم شده است.
همین است که خواب تو را می‌بینم.

*
با نسیم سحری
عطر ایمان آید...

# رؤیا

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲
  • :: پریشان
لطفا شب‌ها که به خوابم می‌آیی کم‌تر گریه کن.
روزم را خراب می کنی.
ممنون

# تو

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲
  • :: پریشان
بیست سال است خوابِ خوب تو را می‌بینم.
این همه هم که گذشته باشد؛
این همه هم که بزرگ شده باشیم؛
بیست سال است، گاه و بی‌گاه، خوابم رنگ بازی‌های کودکی‌مان را می‌گیرد: رنگ مدرسه.
بیست سال است، گاه و بی‌گاه، بوی تو می‌وزد از روزن خیال.
*
بیا یادم بده چطور باید فراموشت کنم.

# رؤیا

# دوست

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲
  • :: پریشان
خواب موقعیتی رو می بینی
که قبلاً داشتی
و از دست دادیش رها کردیش
می فهمی که هنوز دلت پیشش بنده
اما فقط میتونی گریه کنی

# رؤیا

# زندگی

# مدرسه

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱
  • :: پریشان

به اتفاق بانو رفته‌بودیم مشهد پابوس آقا. جاگیر شدیم در یک مسافرخانه‌ی غریبه ولی مناسب رو به حرم. از زیارت برگشتیم. باران گرفت؛ شدید. از پشت پنجره خیابان را تماشا می‌کردم. آب توی خیابان روان شده بود سیل آسا. خیابان به خیابان آب‌ها به هم می‌پیوست. باران شدید بود. بعضی ماشین‌ها توی آب غرق شدند؛ بعضی آدم‌ها.
رودخانه‌ی خیابان‌ها به سمت حرم جاری بود. کم کم آب فرو نشست. آسمان باز شد. آفتاب پیدا شد.
بیدار شدم. صبح شد.
*
خوابم را فراموش کرده بودم تا وسط روز که این را دیدم.
یعنی چه؟

# رؤیا

# رازدل

# مشهدالرضا

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱
  • :: بداهه
فرشته‌ها
در چشم‌هایم
بذر بیداری افشاندند:

صبح روییده

# توحید

# رؤیا

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۱
  • :: بیت

دریا باشد

من باشم

ماه باشد

تو باشی

انار باشد
...

# رؤیا

# صاد

# قاب در قاب

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰
  • :: پریشان
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون