صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «راغب» ثبت شده است

در شبی که باید در مراسم مبارک ازدواج راغب عزیز می‌بودیم، توفیق داشتیم که با حسین مضجع نورانی امام رئوف علیه آلاف التحیه و الثناء را ببوسیم.
تصویر بالا هدیه‌ای دیجیتال است به مناسبت تقارن وقایع و این ایام خجسته که از کتیبه‌های دارالحفاظ المبارکه گرفتم.

*
دیگر نوشت:
بجای شام عروسی رفتیم دو تا فالوده‌ی شیرازی به حساب حسین زدیم توی روحمان و به روان تازه داماد درود فرستادیم.

# ازدواج

# رازدل

# راغب

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵

در دایره‌المعارف‌های عمومی این توضیحات را درباره‌ی انگل پیدا می‌کنی:

اَنگَل به گیاه یا حیوانی که بر روی یا داخل بدن موجود زنده دیگری زندگی نموده و از این زندگی فایده می‌برد و یا تغذیه می‌کند، گفته می‌شود.
زندگی انگلی عبارتست از یکی از اشکال هم‌زیستی فیزیولوژیکی بین دو حیوان از دو جنس مختلف که یکی از آنها (انگل) معمولاً کوچک‌تر و ضعیف‌تر بوده و در سطح یا داخل بدن جنس قوی‌تر (میزبان) زندگی و تغذیه می‌کند و در بدن او ایجاد اختلال می‌نماید. این هم‌زیستی ممکن است دایم یا موقت باشد.

به عزیز که صبح اعتراض می‌کند که «پسر! زبان روزه خودت را کجا می‌کشانی صبح تا شب؟ یک روز آمدی تهران، استراحت کن» نمی‌توانم بگویم. اما این‌جا می‌شود گفت که اگر این #پنج‌شنبه‌ها نباشد، در برایند زندگی‌ام فرقی با یک انگل ندارم.
روزهایی مثل این مجبورم می‌کند که بی‌اتکا به هیچ نهاد بالادستی (غیر از سازمان بوستان‌ها و فضای سبز شهرداری تهران که تازه همان هم موتور فواره‌اش داغ می‌کند ظهر تابستان) و بی‌همکاری هیچ موجود زنده‌ای (غیر از همین درختانی که مدام جای سایه‌شان عوض می‌شود) برای دیگران -احتمالاً- مفید باشم.
*
با تشکر از محمدحسن، آقا مهدی، محمدمهدی، حسین و پویا که یازده ساعت کار مفید امروزم را مدیون آن‌ها هستم.

# برادر

# دوست

# راغب

# سبک زندگی

# ققنوس

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: عزیز

از میان همه‌ی بازتاب‌های تشییع شهدای غواص در تهران، این حاشیه‌نگاری مستند، خواندنی و در عین‌حال باورنکردنی از یک وبلاگ‌نویس آشنا را تاریخ‌ساز‌تر یافتم:

قلب های تشنه

بر خلاف تصور غالب، تاریخ را این روایت‌های غیر رسمی می‌سازند؛ نه گزارش‌های خشک مجلس‌آرا.
مستدام باد!

# تاریخ

# تهران

# دوست

# راغب

# شهید

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

الحمدلله صد و پنجاه کیلومتر فرصت داشتم تا فعل «پارو نزدن» را برای یک «مجرد مذکر حاضر» صرف کنم.

پ.ن:
دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب، پافشاری شگفت دردهاست...

# دوست

# راغب

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۴
  • :: بداهه

دو نفر از دوستان خوب وبلاگی من اخیراً چند مطلب خواندنی منتشر کرده‌اند که پیشنهاد می‌کنم حتماً ببینید:

۱- برادرم در وبلاگ هُدهُد دو مطلب نوشته از تجربه‌ی حضورش در شبکه‌های اجتماعی و حواشی آن که به نظرم در زمینه‌ی انتقال تجربه و مستندسازی تجربیات کار ارزشمندی است و ان‌شاءالله ادامه داشته باشد:

۲- آقا محمدمهدی راغب هم از خاطرات سفری عجیب و غریب روایتی جذاب، هیجان انگیز و بامزه نوشته که از خواندنش پشیمان نمی‌شوید. امیدوارم به زودی این داستان را به سرانجامی برساند:

# دوست

# راغب

# رسانه

# وبلاگ

  • ۰ نظر
  • شنبه ۹ فروردين ۱۳۹۳
  • :: روایت امروز

هزاره ص


من چی میگم؟
واقعاً لازم است توضیح بدهم که چرا تصمیم گرفتم برای خودم و این کلبه‌ی محقر درویشی نوشابه باز کنم؟ یا این‌که همان مصرع نوشته‌ی افتتاحیه‌ی صاد در بهمن ۸۸ (اول ربیع المولود چهارسال پیش) برای تشریح این موقعیت مضحکی که در آن قرار دارم کافی است؟
در یک جمله بگویم که برای من «صاد» بهانه‌ی با شما بودن است و امروز -به روایت ماه- چهار سال تمام از تولد این بهانه‌ی شیرین می‌گذرد. «هزاره‌ی صاد» بار دیگر این بهانه را جان می‌دهد و مزه‌ی با هم بودن را به همه‌مان می‌چشاند.

این بلبله چی میگه؟
«یک خط عمودی و سه تا دایره در مقابلش» این تصور شما از شکل هزار است: «۱۰۰۰»؟ اشتباه می‌کنید.
تصویری که از هم‌اکنون به مدت نامعلومی در بالاصاد مشاهده می‌کنید، تصویری از هزار است. دانشمندان ثابت کرده‌اند که هزار، شباهنگ، عندلیب، هزاردستان یا همان بلبل خودمان قطعاً همین شکلی است و کاربرد آن در این مکان خیلی هم ایهام دارد.
معرفی می‌کنم:
بچه‌ها -> بلبل
بلبل -> بچه‌ها
آن عبارت بعلاوه چهارده هم که در سربرگ این ویژه‌نامه می‌بینید هیچ معنی بدی ندارد و نشان می‌دهد که بیش از چهارده نفر در تهیه‌ی «ویژه‌نامه هزاره‌ی صاد» مشارکت کرده‌اند.

شما چی میگید؟
توضیحات زیادی دارم که به این یادداشت‌ها اضافه کنم.
شاید اگر حال بیش‌تر یا کار کم‌تری داشتم می‌نشستم و برای تک‌تک‌شان جوابیه، تکذیبیه یا اخوانیه‌های مفصلی می‌نوشتم. اما حالا وقت گذشته‌است و هلال باریک ماه ربیع در آسمان است و خوانندگان صاد حتی پیامکی پیگیر هستند که هزاره چه شد؟ لذا در لابلای یادداشت‌ها فقط آن‌جا که مداخله ضروری بوده است در میان دو قلاب [ ] با توضیحات مختصری به محضرتان شرفیاب شده‌ام.
پیوندهای میان‌متنی فراوانی هم در این ویژه‌نامه هست که به انتخاب دوستان از نوشته‌های برگزیده‌ی صاد هستند. زحمت کلیک بر روی آن‌ها را اگر بکشید احتمالاً سفری در زمان و مکان خواهید داشت.
*
برخی از دوستان یادداشت‌های‌شان را به زبان خوش و سر وقت فرستادند که دم‌شان گرم!
برخی دیگر با اصرار فراوان و فشارهای پیامکی: «یادداشتت برسه!  ستاد برگزاری هزاره صاد» نوشته‌هایشان را رساندند که روح‌شان شاد!
و برخی عذر خواستند و به زمان دیگری حواله کردند که یادشان گرامی!

طبیعتاُ جایزه‌ای که قرار بود با مشارکت «روابط عمومی و امور بین الملل واحد قم و حومه» تقدیم کنیم، اهدا می‌شود به یادداشت برگزیده‌ی این ویژه‌نامه که می‌گذارم به انتخاب خودتان. در نظرات بفرمایید که چه کنیم؟
*
یادداشت‌ها را بر اساس زمان ارسال آن‌ها یا به ترتیب قد نویسندگان مرتب نکرده‌ام. بلکه به رسم فهرست پیوندهای مرصاد احتمالاً به ترتیب سن نویسندگان‌شان، آن‌ها را زیر هم چیده‌ام. از دوستان هم‌سن و سال عاجزانه تقاضا دارم با هم دعوا نکنند.
در ذکر اسامی نویسندگان هم به اختصار اکتفا کرده‌ام که حکما گفته‌اند: «آن چه عیان است؛ چه حاجت به بیان است؟» و سپس افزوده‌اند: «فضول هرگز نیاسود» [یا یه همچین چیزی]
بیت:
اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده‌تر بود
بفدایتان

# برادر

# حبیب

# دوست

# راغب

# سید

# سین

# صاد

# ققنوس

# محمدم

  • :: بداهه

اگر این‌جا «وبلاگ» بود و «من» و «تو» هم دو نفر دیگر بودیم، شاید می‌شد این جمله‌ی عاشقانه را در وصف امروز نوشت:
«با تو که باشم نان بربری و خامه شکلاتی هم می‌خورم در قبرستان»

اما حیف ...

# دوست

# راغب

  • ۲ نظر
  • جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱
  • :: بداهه
بیدمشک برای تو، کاسنی برای من.
طبع معتدلی داری؛ معلوم است.
طبع گرمی دارم؛ معلوم نیست؟
*
سر اذان اما باید از کافه بیرون زد. کافه هر چقدر هم که مسلمان باشد، هنوز نمازخانه ندارد.
*
و این راز باید که از اغیار پوشیده ماند. کافه نشینی جرم کمی نیست. هست؟

# دوست

# راغب

# پنجشنبه‌ها

# کافه

  • ۶ نظر
  • پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون