صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۸۹ ثبت شده است

بعد از سی و شش ساعت دویدن و شستن و روفتن و مهمانداری، بالاخره رضایت داد که کلید محل برگزاری مجلس را تحویل صاحبش بدهیم.
ساعت ده شب چراغ ها را خاموش کرد و در را بست. منتظر بودم روی صندلی دوم بنشیند تا راه بیافتم. اما جلوی در چشمش افتاد به  بقایای گل های مریم و شب بو توی کیسه ی زباله. همانجا روی زمین نشست. وا رفتم. دست کرد توی کیسه زباله و با حوصله یکی یکی غنچه ها و برگ های سالم را درآورد و کنار گذاشت. زیر لب می گفت:
-: «گناه داره. این ها تازه ست. چرا اسراف میکنین؟ زبون بسته ها نفرین میکنن...»
گل ها را می گفت.

# قصه

# تربیت

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
  • :: عزیز
همه ی آن هایی که ازدواج ایده آل را تنها در به هم رسیدن یک دختر و پسر جوان و متناسب زیر یک سقف می دانند، از قدرت جادویی کانون خانواده غافلند.
ازدواج عبارت است از افزودن حلقه ای محکم به سلسله حلقات تو در توی نظام خانواده. در حقیقت ازدواج صحیح، قدمی مؤثر برای ترمیم شکاف لایه های مختلف اجتماعی و تقویت بنیه ی پدافند غیرعامل کل جامعه است.

# خانواده

# ازدواج

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹
  • :: نغز
بیشمار نفر تا حالا جمله ی «ایشاللا عروسیت جبران کنیم» رو به سعید گفتن.
کجان پس؟

# ازدواج

# خانواده

# دوست

  • ۵ نظر
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
اوضاع بحرین کم کم دارد شبیه فلسطین می شود؛ شبیه غزه.
هیچ کاری نمی توانیم بکنیم.
آش این قدر شور است که مش رجب هم فهمیده قصه ی بحرین دارد شبیه غصه ی کربلا می شود.

واقعاً هیچ کاری نمی توانیم بکنیم؟

# فرهنگ

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

از وقتی تن بیمار بانو را به قم آوردند تا وقتی در فراق برادر جان می داد، فقط هفده روز در هوای قم تنفس کرد.
حالا قرن هاست که تصور قم بی تنفس او محال است.
*
شام رحلت، بعد از نماز مغرب و عشا توی صحن کوچک طلا یک گروه دانش آموزی برای بانو سرود می خواندند. مردم هم حلقه زده بودند و صفا می کردند: «یا فاطمه، یا فاطمه، یا فاطمه ی معصومه...»
از دور تماشا می کردم. حال عجیبی داشتند. سرود که تمام شد، مربی شان جلو رفت که سرود بعدی را هماهنگ کند. از همان دور با خودم می گفتم اگر جای مربی بودم سرود بعدی را در هوای امام رئوف انتخاب می کردم.
سرود دوم شروع شد: «قربون کبوترای حرمت...»
.
.
.
ممنونم مربی.

# حرم

# مدرسه

# قم

# تاریخ

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
در جلسه ی گپ و گفت و ملاقات غیرمنتظره ای که امروز پیش آمد، بار دیگر فهمیدم که شناختن یک نفر از روی نوشته هایش چقدر با دیدار رو در روی او تفاوت دارد.
امید حسینی، نویسنده ی وبلاگ آهستان (که از نظر من چهره ی سال 89 وبلاگستان فارسی است) اصلاً شباهتی به نوشته هایش ندارد. بسیار آرام و سر به زیر و حتی خجالتی است. هر چند که در پرسیدن جسور  و در گوش دادن صبور است، اما مهارتش در نوشتن به مراتب بیش از مهارتش در گفتن است.
وقتی منتظر دیدن یک جوان پرانرژی و اهل بگو مگو و انقلابی باشی و در عوض عاقل مردی کم حرف و متین و مؤدب روبرویت بنشیند، همین طوری می شوی که من و «رئیس متوسط سابقم» شدیم: انگشت به دهان!

# آدم‌ها

# اداره

# قم

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

شکر خدا یک دقیقه بیشتر از پارسال با رضوان بودم.
همین یک دقیقه دیدار در عوارضی قم هم برایم افتخاری است.

# رضوان

# جهادی

# قم

# دوست

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

رفته ام برای خداحافظی با «راحلان قافله ی عشق» پای اتوبوس. بچه های دانشگاه عازم اهوازند و من می خواهم بروم جهادی، زابل.
امین یقه ام را می گیرد و می کشد بالا. در را پشت سرم می بندد و اتوبوس راه می افتد.
حتی کاپشن تنم نیست. شانس آوردم دمپایی نپوشیدم. هنوز موبایل اختراع نشده. در اولین توقفگاه به بچه ها خبر می دهم که برای شام منتظرم نباشند؛ چند روزی به مسافرت رفته ام.
روزهای عجیبی است. هفتم محرم الحرام است. تاسوعا دوکوهه، عاشورا اروندکنار... علقمه...
*
با یک هفته تأخیر می رسم زابل؛ تنهای تنها.
از یزد تا اهواز تا آبادان تا اندیمشک تا تهران تا یزد تا زاهدان تا زابل تا بم تا کرمان تا تهران تا یزد؛ بیست روز؛ تنهای تنها.

اسفند81 - فروردین82

# سبک زندگی

# سفر

# فرمانده

  • ۴ نظر
  • شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹
  • :: یزد
آدم عاقل وقتی از قطار جا می مونه، دنبالش نمیدوه.
تاکسی می گیره و توی ایستگاه بعدی بهش میرسه.

# عقل

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۹
  • :: نغز
قبل از این شرح مختصر وظایف من در اداره عبارت بود از: «بکارگیری ماشین برای تسهیل روابط انسانی»
الان دو هفته است که از نظر شغلی پیشرفت کرده ام. یعنی از عنوان شغلی کارشناس، به عنوان شغلی کارشناس مسئول ارتقا پیدا کرده ام و متأسفانه شرح وظیفه ام تبدیل شده به: «بکارگیری روابط انسانی برای تسهیل امور ماشینی»
از نظر همکاران این یک پله صعود است. از نظر خودم البته یک پله سقوط. به قول معروف:
ترقی های عالم رو به بالاست  /  من از بالا به پایین می ترقم!

# اداره

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

تیری که
سیزدهم خرداد هشتاد و هشت
از چله ی کمان رها شده بود
عاقبت
هفدهم اسفند هشتاد و نه
به نشانه نشست.

# فرهنگ

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

بعد از مراسمِ مسجد، مردها راه می افتند به طرف مغازه ی «باباجون». مراسم عجیبی است:
«باباجون» جلوتر از همه وارد کوچه می شود. تمام مغازه های اطراف، از این طرف تا آن طرف کوچه، مشتری ها را بیرون می کنند و چراغ ها را خاموش. همه ی کرکره ها به احترام «باباجون» نیمه پایین کشیده می شود. کوچه غلغله ی جمعیت می شود. «باباجون» جلو می رود و یکی یکی کرکره ی همسایه ها را بالا می برد. دیده بوسی ها و در آغوش گرفتن ها و صلوات فرستادن ها.
دست آخر همه جمع می شوند و مغازه ی «باباجون» را باز می کنند. جلوی در را آب می پاشند و اسفند دود می کنند.
این جا هنوز طهران است. شرق تهران.

# سبک زندگی

# قصه

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
هر چقدر هم که آقای دکتر مهربان چشم غره رفته باشند که پرهیز غذایی را اگر بشکنی دیگر این طرف ها پیدایت نشود، تو که روی صندلی دوم نشسته باشی، بستنی رنگی میوه ای هم می خورم؛ با خامه و شکلات. بی خیال صفرا و سودا و بلغم و غیره.
هنوز کمی بچگی برایم مانده است.

# حبیب

# واحد قم + حومه

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹
  • :: صندلی دوم

روفتن، دوختن، پخت و پز، تابستان آبغوره گرفتن، زمستان رب انار، ...
تمام شده بود.
از وقتی دیدمش تمام شده بود. روی ویلچر افتاده، یا درازکش روی تخت، ته مانده های یک زن استخوان دار و مدبّر.
سه تا پسر و دو تا دختر، دامادها و عروس ها مثل دسته ی گل. نوه ها و نتیجه های مهربان و خونگرم. یک خانواده ی واقعی. هیأتی، مسلمان، ریشه دار؛ بی تعلق به بالا و پایین.
یک مادر واقعی بیش از این چه می تواند باشد؟ چه می تواند بکند؟ نخ تسبیح دل های فامیل.
هر چقدر که از کار افتاده تر می شد و درد و رنجش، انواع قرص و سرم و آمپول، بیش تر می شد، باز هوش و حواسش سر جا بود. آن قدر که روی تخت آی سی یو به خاطرش مانده بود که جعبه سوهانی که بار آخر برایش برده بودم هنوز دست نخورده توی خانه مانده است و یادآوری می کرد به دخترها که کدام شیشه ی مربا از پارسال مانده که زودتر بخورند و حواسش بود که کدام نوه ی کدام پسرش لواشک را بیش تر از شکلات دوست دارد. از روی تخت بیماری هنوز مدیریت می کرد و مراقب همه چیز بود.
*
امروز در بهشت زهرا دردهای بتول، دختر محمدحسین، تمام شد. خدا رحمتش کند.
خدا به «باباجون» صبر بدهد.

# آدم‌ها

# خانواده

# قصه

  • ۴ نظر
  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا :
لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً ؟
کَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ
وَ رَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا

صدق الله العلی العظیم
فرقان : 32

# سنت

  • ۱ نظر
  • جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹
  • :: ذکر

اسرائیلیه در حالی که با مشت و لگد به جون فلسطینیه افتاده بوده، مدام فریاد می زده: «کمک! کمک! به دادم برسید!»
مردم جمع میشن دورشون به یارو اسرائیلیه میگن: «تو که داری این بدبختو تا میخوره میزنیش، کمک برا چی میخوای؟!»
اسرائیلیه در حالی که سعی میکرده بغضشو قورت بده میگه: «آخه این فلسطینیه گفته اگه بلند شم میکُشمت!»

# مدرسه

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: نغز
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون