صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۳۶ مطلب با موضوع «کودکی» ثبت شده است

همه‌ی ما پر از خاطرات ترک خورده‌ایم. فقط باید زمان و مکانش فرا برسد که یادمان بیاید مرور زمان چه بلایی سرمان آورده است.

+ پ.ن:
تصویر را همین امشب روی پل خواجو گرفتم: بعد از هجده سال.

# دوست

# سفر

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
  • :: کودکی

و هفت ساله بودم؛
و تابستان گرمی بود؛
و مادر، پسرک بیمارش را کشان کشان در کوچه‌های خاکی و کوهستانی روستا، لابلای زنان سوگوار بالا می‌برد.
پشت‌بام‌ها پر از بچه‌ها و زن‌ها؛ و دود اسپند و کندر در هوا.
از مسجد «پایین محله» تا حسینیه‌ی «بالا محله» جماعت به دنبال آن اسبِ سفید، نوحه‌خوان و مویه‌کنان، و مادر ضجه‌زنان...
*
من شفا گرفته‌ی آبِ دهانِ اسبِ ذوالجناحِ تعزیه‌ی شامِ غریبانِ روستایم.

من زنده مانده‌ام که روایت کنم تو را...

# قصه

# هیأت

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۴
  • :: عزیز
  • :: کودکی

یکی از قهرمانان دوران کودکی من، آخرین آن‌ها و محبوب‌ترین‌شان، دو هفته‌ی پیش درگذشته و من امروز این خبر را شنیده‌ام.
چرا این خبر را من باید این‌قدر دیر بشنوم؟ در دنیای اطلاعات و ارتباطات، این واقعه استعاره از چیست؟

حال مساعدی برای نوشتن از همه‌ی لحظاتِ با او بودن، با او خوش بودن، ندارم.
لطفاً این قطعه‌ی کوتاه را بشنوید و به پاس همه‌ی لحظات خوبی که برایمان ساخت فاتحه‌ای بفرستید. لطفاً.

 

# آدم‌ها

# قرآن

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: ذکر
  • :: کودکی
  • :: بشنو

وقتی هجده سال پیش، یک ظهر گرم تابستان، قرار شد با پیرمرد خاک‌های کتاب‌های کتابخانه‌ی دبیرستان را بتکانیم و دوازده هزار جلد کتاب را چهار طبقه پایین ببریم، باید فکرش را می‌کردم که یک عصر سرد زمستانی قرار خواهد شد که در این آمفی‌تئاتر سیصد نفری برای این‌همه پدر و مادر، تحت نظر پیرمرد، یک ساعت و بیست دقیقه سخنرانی کنم؟

# مدرسه

# معلم

# کلاس

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: کودکی

امروز هفدهم دی بود؛
فردا اختتامیه‌ی هفتمین بوی سیب است؛
و من میان امروز و فردا
به یاد آن دختر جوانی افتادم که
-وقتی کودکی بودیم-
شب‌ها
در روستا
قبل از باز کردن کتاب
حافظ را به شاخه نباتش قسم می‌داد.

و شاخه‌ی نبات
در اندیشه‌ی کودکانه‌ی من
میوه‌های درخت نبات بود
که در باغ بالای خانه‌ی مادربزرگ ریشه داشت
و ما هرگز به آن جا نرفته بودیم.
*
امشب از شاخه‌نبات شهرم -آن بانوی با کرامت- برایت میوه‌ای چیده‌ام، که حافظ ت باشد.


پ.ن:
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری‌ست کز آن شاخه نباتم دادند

# برادر

# حافظ

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
  • :: پریشان
  • :: کودکی

صورتم را خشک نکرده‌ام؛ وضو گرفته‌ام و عجله دارم که بروم نماز بخوانم؛ پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌روم؛ توی پاگرد طبقه‌ی اول عکس حاج حمید میخکوبم می‌کند؛ سه تا عکس از بهار ۱۳۷۵ که احتمالاً دو تایش را خودم با دوربین اتوماتیک ویزن تایوانی‌ام در کردان کرج گرفته‌ام -حتماً این را کسی نمی‌دانسته- حتماً آن کسی که این عکس‌ها را پیدا کرده و کنار هم روی استند یادبود چاپ کرده به باقی افراد داخل قاب هر عکس هم دقتی نکرده -حواسش نبوده چه آدم‌هایی دور حاج حمید نشسته‌اند و نفهمیده چه کسانی توی عکس نیستند- هجده سال گذشته کسی اهمیتی نمی‌دهد. به نفس نفس افتاده‌ام؛ شاید عادت قدیمی دو تا یکی کردن پله‌ها کار دستم داده؛ شاید بخاطر عکس حاج حمید است -یکی دو تا آشنای قدیمی بی‌تفاوت از کنارم می‌گذرند- همه‌ی قدرتم را در پاهایم جمع می‌کنم تا از پاگرد به بالا بپیچم؛ نفس نفس پله‌ها را بالا می‌روم دوباره بعد از سال‌ها سینه‌ام دارد داغ می‌شود -محمدحسن آمده و بی‌خبر دارد چیزی می‌پرسد- هر پله یک نفس؛ نفس نفس؛ نمای ورودی طبقه‌ی دوم از پایین پله‌ها کارم را می‌سازد؛ رنگ پله‌ها، درب شیشه‌ای، جای خالی تو؛ کارم تمام است -جلوی محمدحسن باید خودم را کنترل کنم؛ درباره‌ی من چه فکری می‌کند؟- پاگرد طبقه‌ی دوم زمین‌گیرم می‌کند: دستم را می‌گیرم به نرده‌ها و روی پله‌ها می‌نشینم -از کلاس ریخته‌ایم بیرون و من دنبال تو هستم؛ بر می‌گردی؛ نگاهم می‌کنی؛ حرف می‌زنی- روی پله‌ها سقوط می‌کنم؛ چیزی می‌شکند؛ توی سینه‌ام ظهر تابستان است؛ صورتم را خشک نکرده‌ام؛ خوب شد: محمدحسن چیزی نفهمید.

# دوست

# قصه

# مدرسه

# معلم

  • :: پریشان
  • :: کودکی

در طول سه شب گذشته اتفاق مهمی در زندگی‌ام افتاد. بالاخره بعد از پانزده سال عقل و وقت و امکانات و حوصله‌ام با هم مطابق آمد و چندین جلد آلبوم عکس دوران کودکی و مدرسه و دانشگاهم را سامان دادم. در هر اسباب‌کشی با خودم قرار می‌گذاشتم که این بار حتماً این مجموعه را از بلاتکلیفی بیرون خواهم آورد. قسمت این بود که حالا این کار را بکنم.
*
دو تا آلبوم از عکس‌های کودکی‌ام که عزیز با وسواس عجیبی پشت نویسی و مرتب کرده بود،‌ زوارش -مثل زوار خیلی چیزهای دیگر- در این سال‌ها در رفته و شیرازه‌ی آلبوم‌ها از هم پاشیده و در آستانه‌ی نابودی بود.
آلبوم‌های دوران مدرسه مخصوصاً دو سال پایانی دبیرستان بسیار نامرتب و ناپیوسته بود. عکس‌های بعد از مدرسه هم که از پایه ول‌معطل بودند و هر کدام در پاکتی و لای دفتری پراکنده. عکس بدون آلبوم مثل مرده‌ی بدون قبر می‌ماند. باید یک جایی بالاخره چالش کرد.
*
حالا خیالم از خاطرات سرگردان جوانی‌ام راحت شده. همه با همان صمیمیت و سادگی دهه‌ی شصت و هفتاد کنار هم آرمیده‌اند. فقط حال من مانده که این روزها خیلی تعریفی ندارد. هر بار که چشم روی هم می‌گذارم بخشی از صدها عکسی که به تازگی مرتبشان کرده‌ام در خیالم به حرکت می‌افتند. دارم غرق می‌شوم.
*
انسان را از نسیان گرفته‌اند. جای نگرانی نیست. خودش خوب می‌شود.

# دوست

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: کودکی

چرا جای این همه امیدواری و اشتیاق سازنده در زندگی بچه‌های ما خالی است؟


# سبک زندگی

  • :: کودکی
  • :: بشنو

شانزده سالگی

# دبلیو

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۲
  • :: بیت
  • :: پریشان
  • :: کودکی

بیست و هشتم صفر، بعد از دو هفته کما در بیمارستان، تمام کرد.
سی‌ام صفر با آمبولانس آوردندش قم؛ از شش ساعت جاده و برف و کولاک.
دیروز غروب سپردیمش به سردخانه.
*
جمعه، اول ماه ربیع، ساعت هشت صبح، از غسال‌خانه گرفتیمش و بردیم حرم. شش نفر مرد بیش‌تر نبودیم و سه زن.
کنار ضریح طواف دادیم و نماز خواندیم و تمام.
برگشتیم به بهشت معصومه و ده نفری تشییعش کردیم و به خاک سپردیم.
خواهرها تا ظهر بالای سرش نشستند که تنش در خاک حس غربت نکند.
اما نماز جماعت را که خواندیم، همه ترکش گفتیم.
*
خیلی خوب زندگی نکرد؛ اما شاید همه‌ی تقارن‌های معنادار وفات و تدفینش نشانه‌ی عاقبت به خیری او باشد؛ ان شاء الله.
*
منت پذیرم اگر از روی مروت، نماز لیله‌ی دفن بخوانید برای جلال پسر رحمان، دایی مرحوم بنده.
خدا همه‌ی ما را بیامرزد.
الفاتحه.

# قم

# خانواده

  • :: بداهه
  • :: کودکی

سبزی خریده‌ام برای عزیز. مقیّد است که اگر سفارش خریدی می‌دهد، حتماً پولش را هم بعداً حساب می‌کند. بجای هفت هزار تومان، یک اسکناس ده هزار تومانی می‌دهد و می‌گوید: «بقیه‌اش را بستنی بخر و بخور.»
انگار هفت ساله‌ام. از مدرسه برگشته‌ام. پدر مثل همیشه مأموریت رفته و عزیز برای خریدِ خانه بیرونم می‌فرستد:
«بستنی بخر و بخور»
جایزه‌ی مادر به پسری که کار سختی را خوب انجام داده است.

# سبک زندگی

# قصه

  • :: عزیز
  • :: کودکی

بالاخره فرصت شد تا اطلاعات هارد اکسترنال (معادلش چی میشه؟) همراهم را سامانی بدهم. مثل همیشه در گوشه و کنار فولدرها (پوشه‌ها؟) فایل‌هایی (پرونده‌هایی؟) پیدا می‌شود که یادت می‌اندازد دیروز کجا بودی و چه می‌خواستی بکنی. در آن میان قطعه فیلمی پیدا کردم مربوط به سیزده سال پیش؛ وقتی هنوز دانش‌آموز بودم...

گاهی فقط می‌شود گفت: ای داد... ای داد...

# دوست

# مدرسه

  • :: کودکی

ساعت ۱۸:۰۰ ، خیابان حبیب‌اللهی
آقای مهندس ناظر، مدیرکل مجرد، مسافرِ خستگی‌ناپذیر جاده‌ی علاءالدوله‌ی سمنانی
آتشفشان مهربانی و لطافتش پایانی ندارد؛ از بس که ساده‌دل است و می‌دانی که ساده‌دلان را زودتر به بهشت راه می‌دهند. برادرِ بهشتیِ پانزده‌ساله‌ی من!
بزرگ شده‌است؛ پیر شده‌ام. قبل از هر چیز خوب همدیگر را نگاه می‌کنیم: ۸۷، ۸۸، ۸۹، ۹۰، ۹۱. کدام خواب غفلتی این‌همه سال دوری را بر ما تحمیل کرد؟
هم‌دمِ نامرئیِ شب‌های مهتابی یزد، شب‌های مهتابی نجف، شب‌های مهتابی قم. چهارده سال است که بی‌یادِ هم مشهد نرفته‌ایم -چهارده سال برای خودش یک عمر است-  ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

...
اَلسَّلامُ عَلى اِبْراهیمَ خَلیِل اللهِ
...

# آدم‌ها

# دوست

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: کودکی
روز قدس، بعد از نماز جمعه، روبروی تالار شهر
آقای مهندس، کاربلد، متواضع
به سر انگشت تعهد و تخصص، سد و نیروگاه طراحی می‌کند تا چراغِ خانه‌ی مردم را روشن کند.
خودش اما فانوس به دست گرد شهر به دنبال انسان و انسانیت می‌گردد.
هنوز به مشکل من با گوجه فرنگی می‌خندد و هنوز برای کلمات ارزش قایل است.
چقدر غفلت کرده‌ام. چقدر از او دور بوده‌ام.
...
اَلسَّلامُ عَلى مُوسى کَلیِم اللهِ
...

# آدم‌ها

# دوست

  • ۱ نظر
  • جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: کودکی
خیابان سی و هفتم، پلاک بیست و هشت
آقای مهندس، هنرمند، آقازاده
سه سالی می شود که در اتوبوس را باز کرده‌اند و پیاده شده -هرچند که به قول خودش هیچ وقت سوار نبوده؛ دستش لای در گیر کرده بوده-
حالا کابینت آلمانی متری بیست میلیونی وارد می‌کند و موکت آکوستیک آمریکایی اصل.
الحمدلله جسمش سالم است.
*
«یوسف»آباد را تا «برق آلستوم» پشت فرمان گریه می‌کنم.
...
اَلسَّلامُ عَلی نوُحٍ نَبِیِّ اللهِ
...

# آدم‌ها

# دوست

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: کودکی

خوب است وقتی آدم در جایگاه یک بزرگ‌تر، یک مشاور یا یک راهنما قرار می‌گیرد، یادش باشد که خودش هم یک زمانی کوچک بوده.
...
در حضور درختان این پارک، من کوچک‌تر از آن هستم که حرفی برای گفتن داشته باشم. البته از این دکل فلزی که بالایش نورافکن کار گذاشته‌اند بزرگ‌ترم.
آن موقع‌ها که ما بچه بودیم و توی چمن‌های این بوستان کوچک می‌دویدیم و بزرگ‌ می‌شدیم این درختان «بزرگ‌» بودند و از بالا به ما نگاه می‌کردند. هنوز هم بزرگند. پس بدون تعارف من امروز کوچک‌تر از آن هستم که...

# تربیت

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱
  • :: کودکی
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون