صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۰۹ مطلب با موضوع «پدر مقدس» ثبت شده است

همان ابتدای درس علوم اول دبستان، بچه‌ها را با پنج حس انسان آشنا می‌کنند: حس بینایی و شنوایی و چشایی و بویایی و لامسه.
از تفریحات این روزهای دوقلوها، شوخی کردن من با درس‌هایشان است. دیشب به این حس‌های پنج‌گانه چندین حس دیگر اضافه کردیم:
حس سفره‌ای [وقتی گرسنه‌ایم و باید سفره بیندازیم]، حس خوابالویی، حس جارویی [وقتی باید خانه را جارو بزنیم]، حس شانه‌ای [وقتی باید موهایمان را شانه بزنیم]، حس بولایی [زمانی که مرتضی شکلات می‌خواهد]، حس بی‌نوایی [وقتی پول نداریم]، حس دمپایی [وقتی باید دمپایی را بیاوریم!]، حس نانوایی [وقتی باید برویم نان بگیریم]، حس پویایی [وقتی می‌خواهیم پویا نگاه کنیم]، حس بابایی [وقتی باید بپریم بغل بابا]

# زبان

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

خب اون موقع حساب نکرده بودیم. اما حالا همه می‌دونیم که متولدان سال ۹۲ -یک قلو و دو قلو- دانش‌آموزان کلاس اولی آخرین سال تحصیلی قرن چهاردهم هجری شمسی هستند. سال تحصیلی که از وسط شهریور شروع شده و بچه‌ها قرار نیست خیلی به مدرسه بروند. جشن شکوفه‌هایی هم در کار نیست. هم محرم است و کسی جشن نمی‌گیرد و هم کرونا است و کسی شکوفا نمی‌شود.
کتاب‌های درسی سال اول دیگه اون بوی قدیمی رو نمیده. نمی‌دونم چرا. فکر کنم جوهرش خوب نیست. شاید هم کاغذش از جنگل مناسبی تهیه نشده. دفتر مشق‌ها هم جلد مقوایی گلاسه داره و نیاز نداره جلد بشه.
*
سی سال دیگه کلاس اولی‌های امروز چه خاطره‌ای از شروع مدرسه خواهند داشت؟ صبح از خواب بیدار شدیم نشستیم پای کامپیوتر؟! دو روز در هفته تحت تدابیر شدید امنیتی لای زرورق رفتیم مدرسه. نه با کسی بازی کردیم، نه کسی رو هل دادیم، نه با کسی خوراکی‌مون رو تقسیم کردیم.

*

دو سه هفته است که تقریباً از کار اداری منفک شده‌ام.
سی سال دیگه دوقلوها روزهای اول مدرسه را بخاطر می‌آورند که بابا همه‌ش در خانه بود و شده بود سرویس مدرسه و دستیار آموزش مجازی.
سی سال دیگر دوقلوها بچه هایشان را می‌فرستند اول دبستان.
سی سال دیگر چه خبر است؟

  • ۲ نظر
  • شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

می‌خواهم نصیحتش کنم.
بغلش می‌کنم و می‌پرسم: «یه قولی به من میدی؟»
چشمانش برقی می‌زند. دو دستش را روی سینه‌ام می‌گذارد و ناگهانی فشاری می‌دهد. دهانش را به خنده باز می‌کند که: «قُل دا-دم»
با خودم فکر می کنم که دارد خودش را به نشنیدن می‌زند. دوباره می‌گویم: «به من قول میدی؟»
دوباره با خنده دستانش را روی سینه‌ام فشار می‌دهد که: «قُل دا-دم»

دوزاری‌ام تازه می‌افتد.
ذهن کوچکش از لفظ «قول دادن» به فعل «هول دادن» سُر خورده و «نصیحت شنیدن» را به «بازی کردن» گرفته. خنده هم دارد.

#بیست و شش ماهگی

# زبان

  • :: پدر مقدس

بولا [bola]: شکلات
قال [qal]: پرتقال
دوقولیا [duqulia]: دوقلوها
مایین دَیایی [mayin-dayayi]: ماشین دریایی (همان کِشتی است)

#بیست و پنج ماهگی

# زبان

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

در این دو سال کمتر چیزی درباره‌ی عضو اردیبهشتی خانواده‌مان اینجا نوشته‌ام. یک علتش حتماً این بوده که از وجودش هنوز در حیرتم.
پسری که اخلاقش و حالاتش و نگاهش و رفتارش بسیار متفاوت با دوقلوها است و مثل یک قطعه‌ی جادویی، خودش را در میان قطعات قدیمی جورچین زندگی‌مان جا کرده است.
پسری با برکت که از آسمان آمده و ردپای رحمت خدا را دوباره در خانه‌ی ما تازه کرده است.

فرشته‌ی اردیبهشتی تک‌خوری هم دارد.


#دوسالگی

# تولد

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹
  • :: پدر مقدس

سی و یک سال بعد، اول مهر هزار و چهارصد و بیست و نه، دقیقاً شصت و دو سال از روزی که وارد مدرسه شدم گذشته است. اگر زنده باشم یک قدم مانده به هفتاد سالگی.
باز هم مادرها همینطوری جلوی در مدرسه می‌ایستند و گریه می‌کنند؟
معلم‌ها مهربان‌تر می‌شوند؟
جلوی در مدرسه اسفند دود می‌کنند؟
*
دوقلوها را امروز صبح بردیم مدرسه و تحویلشان دادیم.
توی بیمارستان که اولین بار دادند بغلشان کنم نگفتند باید کی تحویلشان بدهی.
حالا مدام به این فکر می‌کنم: کی باید تحویل‌شان بدهم؟

# مدرسه

  • :: پدر مقدس

آما [ama]: مامان
آبا [aba]: بابا (خطاب)
آبائو [abaoo]: بابا (وقتی از خطاب قبلی نتیجه نمی‌گیرد!)
آدا [ada]: داداش و آبجی!
آوو [aoo]: آب
تو [tuv]: توپ

#چهارده‌ماهگی

# زبان

  • :: پدر مقدس

بعد از دو سال، تنبلی را کنار گذاشتم و مصطفی را برای دومین بار بردم استخر.
*
حیرت و هیجان دفعه‌ی قبل، جای خودش را به لذت و تلاش برای تجربه کردن داده است.
در کمتر از یک ساعت، غوطه‌وری در آب و دست و پا زدن برای پایین نرفتن را آموخت؛ بی‌معلم و آموزش.
آدمی‌زاد را اگر ول کنی به حال خودش، خیلی به هلاکت نمی‌افتد. شازده کوچولو هم گفته بود که اگر آدم راه خودش را بکشد و برود، جای دوری نمی‌تواند برود.

# زندگی

# قصه

  • :: نغز
  • :: پدر مقدس

هر چقدر که خاموشی‌های شبانه‌ی برق در کودکی ما هراس‌آور یا ملال‌آور بود (از ترس حمله‌ی هوایی یا بیکاری و بی‌برنامگی) برای دوقلوها «رفتن برق» به معنی ورود به یک شهربازی تازه و متنوع است:
چراغ قوه موبایل‌ها را روشن می‌کنیم و می‌افتیم به دنبال تجربه‌های تازه؛ از سایه بازی با لوازم خانه مثل میز و لوستر و شوفاژ تا انواع اسباب‌بازی‌های شفاف و تیره که سایه‌های رنگی یا سیاه می‌سازند.
مرتضی هم امشب برای اولین بار وارد این شهربازی شد.
*
در تاریکی خانه، بجای گریه، صدای جیغ و خنده بلند است.

# بازی

# تربیت

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

صبح خروس‌خوان،
رفتم مدرسه‌ دخترم:
پول دادم؛
چک کشیدم؛
امضا زدم.

همین قدر غیر تربیتی و غیر آموزشی!

# زندگی

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

سیزدهم شعبان است.
آدم‌های درون‌گرا-خجالتی -مثل من- حتماً باید رفیق‌های برون‌گرا-خوش‌صحبتی -مثل امیرحسین- داشته باشند که اگر قرار شد بروند ماشین بخرند بتواند سر صحبت را با فروشنده و رفیق فروشنده و دلال و رهگذر و دیوار و کارشناس و غیره و ذلک باز کند و یک روزه دور تا دور شهر را از چیتگر تا ولنجک و از شریعتی تا نواب دور دور کند و آخر وقت هم قولنامه بنویسد برایت و به عنوان شاهد امضا هم بکند.
آدم‌های نشانه‌بینی مثل من باید رفیق‌های نشانه‌بینی مثل او داشته باشند که وسط معامله‌ی خودرو و بازار دلال‌های اتول، چشمش پی حکمتِ سوار کردنِ پیرمردِ شهرستانی باشد.
*
سیزدهم شعبان است؛ تولد یک سالگی آقامرتضی.

# حبیب

# دوست

# قصه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۹۸
  • :: صندلی دوم
  • :: پدر مقدس

امروز را کلاً مرخصی گرفتم که بابا را ساعت ده ببرم دکتر. نه و نیم رسیدیم و اسم نوشتیم توی نوبت. گفتند که دکتر یازده می‌آید. بیمارستان شلوغ بود و هوا مطلوب. زدیم بیرون. یک ساعت و نیم کناره‌ی ولیعصر را از توانیر تا پله‌ی چندم پیاده رفتیم و برگشتیم. آن وسط هم توی یک پارک کوچک نشستیم و نفس تازه کردیم.
چقدر حرف زدیم؛ و چقدر خوب بود.
*
شب به مصطفی می‌گویم: «امروز با بابام رفتم پارک»
به خیالش فقط خودش می‌تواند با «باباش» برود پارک. می‌خندد. خنده هم دارد.

# خانواده

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

بالاخره وقتش رسید. رفتیم برای مصاحبه و معارفه مدرسه.
از آقا مصطفی پرسیده بودند اگر من پنج تا بستنی داشته باشم و سه تای آن‌ها را بخورم چند تا باقی می‌ماند؟ مصطفی هم یواشکی با انگشت حساب کرده بوده.
از مریم خانم هم پرسیده‌اند چند تا دخترخاله داری؟ چند تا از تو بزرگ‌تر و چند تا کوچک‌ترند؟
کلی هم بازی کرده بودند.

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۳ فروردين ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

آقا مصطفی توی سفره از لابلای سبزی‌ها یکی را که بی‌قواره‌تر از بقیه است بیرون می‌کشد و می‌پرسد: «اسم این چیه؟»
پاسخش ساده و بی‌حاشیه است: «برگِ ترب»
اما بچه‌ها همیشه یک غافلگیری در آستین دارند.
با اعتراض می‌گوید: «نه! اسم خودش چیه؟»
چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم. متوجه سؤالش نمی‌شوم: «برگِ ترب دیگه!»
چشمانش برقی می‌زند. با خنده می‌گوید: «یعنی خودش اسم نداره؟»

پ.ن:
+ ما همه هیچیم؛ همه اوست.

# زبان

# قصه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

اولین دندانی که می‌افتد همان اولین دندانی است که درآمده.
چه عمر کوتاهی داشت: فقط پنج سال. اما بعدی باید خیلی بیشتر عمر کند؛ خیلی. مثلاً هفتاد سال، هشتاد یا صد!

چه ماجرای عجیبی.
*
برای دخترم کلاه بوقی خریدم که بزرگ شدنش را جشن بگیرد.
خودم اما غصه‌دار م.

  • :: پدر مقدس

بیا اذیتم کن؛ گریه کنم؛ بخندیم.

# بازی

  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون