صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

هزار صحبتِ ناگفته
در نگاهِ من
است.
ولی دریغ...
که این شوق،
در نگاهِ تو
نیست

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۹۰ مطلب با موضوع «پدر مقدس» ثبت شده است

دو ساعتی از ظهر گذشته به قزوین رسیدیم و رفتیم به رستورانی که از قبل نشان کرده بودم و طبیعتاً چیزی بغیر از «قیمه‌نثار» سفارش ندادیم.
مصطفی می‌پرسد: «قیمه‌نثار چیه؟»
برای کم کردن حساسیتش نسبت به این غذای ناشناس، برایش توضیح می‌دهم که در قزوین به همان قیمه‌ای که همیشه می‌خوریم می‌گویند «قیمه‌نثار». کمی فکر می‌کند و  و خیلی جدی می‌پرسد: «بابا؛ توی قزوین به قرمه‌سبزی‌شون چی میگن؟»

# زبان

# سفر

# طعام

  • ۱ نظر
  • شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

ظهر بعد از سه ماه کش مکش بالاخره بابا را عمل کردند. قبل از عمل صدا کردند که بروم درِ اتاق عمل. دکتر بیهوشی محکم و قاطع گفت که ریسک بیهوشی بالاست و باید رضایت خاص بدهید... پنج دقیقه‌ای گذشت که نپرس. قبل از امضای رضایتامه لای کتاب را باز کردم تا آرام شدم:

وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ
وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ
وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا

من که خودم سی و هفت سال از پدرم کوچکترم، امروز پسری در خانه دارم که سی و هفت سال از من کوچکتر است. همه‌ی مدت عمل به این تقارن عجیب فکر می‌کردم.
*
عصری که به خانه می‌روم، از ملاصدرا که می‌پیچم توی چمران، وسط ترافیک دلپذیر همیشگی، توی حال خودم هستم که ماشین کناری بوق‌بوق می‌کند. جوانکی از پشت شیشه‌ی خاکی ماشین پیداست. شیخنا؟ یاللعجب! شیشه را پایین می‌دهم و خوش و بش هیجان‌انگیزی می‌کنیم. این همه وقت دوری و بی‌خبری؛ حالا امروز؛ این وسط!
جای توقف نیست. کمی که دور می‌شویم از همان پشت فرمان تلفن می‌زنم تا ایجاز کلام و حاضر جوابی‌اش را دوباره به رخ بکشد:
-: «شیخنا! تو همیشه یک حادثه بوده‌ای»
-: «حاجیا! تو همیشه چشم نشانه‌بین داشته‌ای»
راست می‌گویم. راست می‌گوید.

# توکل

# خانواده

# دوست

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

یک هفته است که رگبار بهاری تهران را ول نکرده.
اول صبح برای «آقا مرتضی» شناسنامه می‌گیرم.
زنگ می‌زنم و آقا باقر ظهر برایش عقیقه می‌کند.

پ.ن:
+ امروز دوشنبه هفدهم اردیبهشت است. ده سال پیش این روز را روز جهانی آدمی‌زاد نامیده بودم. از شوخی‌های روزگار است.
++ خانم ثبت احوال تاریخ قمری تولد را زده بودم «سوم شعبان» گفتم اشتباه است. شناسنامه را پاره کرد و یکی دیگر صادر کرد به تاریخ «سیزدهم شعبان». این هم از شوخی‌های روزگار است.

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

مصطفی میگه:
اسم داداشم رو بذارید «کرفس»
چون خیلی کرفس دوست دارم، میخوام بخورمش.

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

وَوَهَبْنَا لَهُ
مِن رَّحْمَتِنَا
أَخَاهُ هَارُونَ نَبِیًّا

صدق‌الله العلی العظیم
سوره مبارکه مریم، آیه ۵۳


[تصویر تزیینی نیست.]

# توحید

# تولد

# توکل

  • ۳ نظر
  • دوشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

روز دوم فروردین دوقلوها را بردم سینما که فیلشاه را ببینند.
بار اولی بود که سینما می‌رفتیم و حاشیه‌های جالبی داشت. از جمله این که تا همین امروز هنوز موضوع لگوبازی‌شان «فیل‌بازی» و «فیل‌سازی» است!

پ.ن:
+ مدت زمان فیلم برای دوقلوهای پنج ساله‌ی من زیاد بود و از نیمه‌های فیلم از بودن در سالن خسته شده بودند.
++ فیلشاه برای بچه‌های شش تا ده ساله حتماً جذاب و سرگرم‌کننده است. دیدنش را توصیه می‌کنم.

# سینما

# کالای ایرانی

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۵ فروردين ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

بر مزار آیت‌الله قرآن را می گشایم.
صفحه‌ی آخر سوره‌ی مریم است.
تا بحال از این زاویه ندیده بودم:
وقتی سوره‌ی مریم تمام می‌شود، سوره‌ی طاها شروع می‌شود؛ با داستان موسی و برادر خوبش: هارون.

# بی‌برچسب

  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

آقا مصطفی بلند می‌شود که از سر سفره‌ی شام برود. می‌گویم: «آخر غذا آدم چی میگه بابا؟»
طبیعتاً باید مثل همیشه بگوید «الهی شکر» -بلد است و بارها گفته-
حالا به هر علتی «الهی» توی دهانش نمی چرخد. می‌گوید: «خدایا... خدایا...» و مکث می‌کند. خودش تعجب کرده که چرا یادش نمی‌آید.
علتش احتمالاً این است که «الهی شکر» را مثل یک کلمه‌ی واحد حفظ کرده و وقتی جای «الهی» را با «خدایا» عوض می‌کند، نمی‌تواند جزء دوم عبارت را به اولی بچسباند. (خیلی شبیه چالش به خاطر آوردن مصرع دوع یک بیت بدون خواندن مصرع اول است)
بالاخره یک طوری خودش را از این مخمصه رها می‌کند: «خدایا ببخشید»
خانم معلم که کمین کرده بود تا مچ شاگرد بازیگوش کلاس را بگیرد هیجان زده فریاد می‌زند: «نه... باید بگه: خدایا آفرین»

#پنجاه و سه ماهگی!


پ.ن:
واقعاً خدایا آفرین و ببخشید!

# زبان

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
  • :: پدر مقدس

خدایا!
مرا سرپرستِ شایسته‌ای بر اهل و اولادم قرار ده.

خدایا!
اهل و اولادم را بی‌سرپرستِ شایسته قرار مده.

# توحید

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

تفریح مشروع و بازی محبوبی است: دوچرخه سواری.
برای ما که اهالی دهه‌ی شصت هستیم اما همیشه با حسرت‌ها و غصه‌های فراوانی همراه بوده. خودم در هفت سالِ اولِ زندگی دوچرخه نداشتم و برادرم هم و تماشای دوچرخه سواری بچه‌ها توی کوچه از نگفتنی‌ترین احساسات همه‌ی سال‌های نوجوانی و جوانی‌ام بوده.
حالا در میان‌سالی برای فرزندانم دو تا دوچرخه خریده‌ام -به تلافی همه‌ی آن نگاه‌ها و آه‌ها- و از امروز غصه‌ی دیگری را به قلبم راه داده‌ام: توی کوچه و پارک دایماً چشمم به چپ و راست است که کسی با حسرت به این تفریح مشروع و بازی محبوبِ دوقلوها چشم ندوخته باشد.
و درد دامنه دارد.

# زندگی

  • :: پدر مقدس

حالا قدش از یک متر بلندتر شده و ترسش از آب ریخته. برای اولین بار عصر امروز با هم رفتیم استخر.
*
برخوردش با پدیده‌های جدید را دوست دارم: منقطع از زمان و مکان، در جایش میخکوب می‌شود و به چیزها و افراد و حرکات و حالات خیره می‌ماند؛ زبانش قفل می‌شود و فقط با چشمان گرد شده اطراف را می‌نگرد. این حالت چند دقیقه‌ای ادامه دارد و در انتها، لحظه‌ی خاصی هست که از این خلسه بیرون می‌پرد و هیجانش از کشف دنیایی جدید را با صدای بلند فریاد می‌زند. بلند بلند حرف زدن و جست و خیز کردن، نوعی تلافی کردن و پاسخی درونی است به آن دقایق سکوت و خیرگی. مثل این‌که می‌خواهد فراموش کند آن لحظاتی را که جسمش چیزی زاید بوده و روحش از دریچه‌ی چشم‌ها مشغول گشت و گذار در عالم بیرون بوده است.
*
دو تا بلیط دوازده هزار تومانی خریدیم و یک ساعت و نیم آب بازی کردیم.


پ.ن:
+ بدین‌وسیله به اطلاع می‌رساند که امکان برگزاری جلسه در مکان استخر زین پس مهیا می‌باشد :)

# زندگی

  • :: پدر مقدس

از دریا که آمدیم، آقا مصطفی را بردم حمام.
توی خانه بچه‌ها از این حوله‌های پوشیدنی دارند؛ اما این‌جا در چمدان‌مان فقط از همین حوله‌های معمولی پیدا می‌شود.
سرش را خشک کردم و حوله‌ی بزرگ را پیچیدم دور تنش: خشکم زد: این هادی است یا مصطفی؟
از زیر دوش در ساحل دریای خزر، از تابستان نود و شش، رفتم به زیر دوش در مسجد شجره، به تابستان هشتاد و یک؛ و حمامی که هادی را بردم؛ و حوله‌ی احرامی که برایش بستم؛ ...
بی‌اختیار؛ خیره در هیبت مصطفی؛ زمزمه کردم: لبیک؛ اللهم لبیک ... و برق شیطنت در چشمان مصطفی درخشید و لب‌هایش به خنده باز شد.
*
بابای پریشان داشتن باید خیلی بامزه باشد؛ مخصوصاً وقتی حاجی مصطفی باشی.


پ.ن:
از آن سفر نورانی این چیزها را همان پانزده سال پیش نوشته و منتشر کرده‌ام که هنوز خواندنی است: + و + و +

# حج

# سفر

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
  • :: پدر مقدس

خانوادگی در حال تماشای برنامه «اسرا» کانال قرآن هستیم که مسابقه‌ی قاریان نوجوان را نشان می‌دهد. در یک نما، دوربین از کنار، پسر قاری را نشان می‌هد که چهار زانو پشت رحل و تریبون مسابقه نشسته‌است.
مریم‌خانم می‌پرسد: «نشسته چرا پسره بابا؟»
در چند جمله‌ی کوتاه توضیح می‌دهم که به نشانه‌ی احترام همه کفش‌هایشان را در می‌آورند و نشسته قرآن می‌خوانند. در حالی که به نظرم جواب قانع‌کننده‌ای داده‌ام ناگهان مصطفی می‌پرسد: «بابا پس چرا اذان واستاده است؟»

# قرآن

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • :: پدر مقدس

من با مشارکت آقازاده و صبیه در سفر اخیر، فهرستی از اقدامات مورد نیاز فرهنگی و اجرایی برای بهره‌وری بیشتر کودکان و نوجوانان از فضای معنوی و فرهنگی آستان قدس رضوی تهیه کرده‌ام که ان‌شاءالله در زمان مقتضی تقدیم خواهم کرد.

# فرهنگ

# مشهدالرضا

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

توی صحن گوهرشاد، نشسته‌ایم رو به گنبد. آقا مصطفی کاملاً یاد گرفته که خادم‌ها گاهی اوقات به بچه‌های شیرین، شکلات می‌دهند. رفته دور و بر پیرمرد خادم می‌چرخد و در نهایت هم یک بسته نبات تبرکی هدیه می‌گیرد. کمی تا قسمتی توی ذوقش خورده‌است. خب نبات را نمی‌شود مثل آب‌نبات خورد! اما من خودم را خوشحال نشان می‌دهم:
-: «وای چه قدر خوب! مصطفی به امام رضا گفتی ممنون که به ما نبات دادی؟»
مصطفی نگاهی به بسته‌بندی نبات می‌کند و رو به گنبد می‌گوید: «امام رضا ممنون که به ما نبات دادی. عکس خودت هم روش هست.» و می‌خندد.
به گمانم امام هم می‌خندد.

#چهار سالگی

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۶
  • :: پدر مقدس

والدین و پرستاران دیگر صرفاً نگهبان و مراقب کودکان نیستند، بلکه همچنین در بسیاری از موارد به‌طور بالقوه پخش‌کنندگان اطلاعات دربارۀ کودکان خود برای مخاطبان جمعی هستند. این حجم عظیم از به‌اشتراک‌گذاری دارای منافع واضحی برای افراد است، مثل خانواده‌ها و دوستانی که از نظر جغرافیایی دور از هم هستند یا والدینی که به‌منظور کسب مشاوره از دوستان معتمد، جزئیاتی از زندگی کودکان خود را به اشتراک می‌گذارند. اما این مدل جدید همچنین می‌تواند احساس حاکمیت کودک بر چگونگی شکل‌گیری هویت خود را در معرض تهدید قرار دهد.

ترجمان

+ در این مورد: «خشت خام و آینه»

# تربیت

# سواد رسانه‌ای

  • :: روایت امروز
  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون