صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کوه» ثبت شده است

درس‌های امروز:

  • هماهنگی مهم‌ترین اصل هم‌قدمی است.
  • دوری دوستان منجر به تشدید ناهماهنگی‌ها می‌شود.
  • گفتگو تنها راه هماهنگی است.
  • هر کسی ممکن است ناهماهنگ باشد؛ حتی مسئول هماهنگی.
  • هر کسی ممکن است گفتگو نکند؛ حتی من!

# سین

# کوه

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
  • :: بداهه

من:
سلام. هم‌قدمی و هم‌نفسی دیشب با شما برایم بسیار شیرین و گرامی بود.
و فرمود: ...إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى وَرَبَطْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا...
خدا این ارتباط قلبی را بر ما مبارک گرداند ان‌شاءالله.

پ.ن:
+ به یاد شبانه‌نوردی ارتفاعات کلکچال و عدسی صبحگاهی‌اش!

# آقا سعید

# پنجشنبه‌ها

# کوه

  • :: ذکر
  • :: پیامک

قراری که می‌توانست دو نفره یا ده نفره باشد را چهار نفره برگزار می‌کنیم: یک گلگشت سبک در پارک کوهسار.
می‌ترسیدم برنامه‌ی سنگین‌تری بگذارم. از خودم و از هم‌قدمان مطمئن نبودم.
*
حالا در اسرع وقت باید صد تا لیوان یک‌بار مصرف کاغذی بخرم. آن چهار تایی که در خانه داشتیم تمام شد.
برای پنجشنبه‌های آتی هر طور که صلاح می‌دانید اعلام آمادگی کنید لطفاً.

# پنجشنبه‌ها

# کوه

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
  • :: بداهه

نشسته‌ام برایش شصتاد تا تست فارسی و انگلیسی را زده‌ام که آخرش مثل فال‌گیرها و کف‌بین‌ها لایه‌های پنهان شخصیتم را کشف کند و راهنمایی‌ام کند که چرا این‌طوری شده‌ام.
دقایقی سکوت می‌کند و در نتایج پارامترهای فریدم و لاو و پاور و فان و غیره دقیق می‌شود. بعدش مثل این‌که کشف بزرگی کرده باشد می‌گوید «برای حفظ تعادل فاکتور فیلان و بیسار و برای کنترل افزونگی پارامتر فلان و فلان، در یک کلام: به کوهنوردی نیاز داری» و بعد خیره می‌ماند به من که برخلاف انتظارش نه تنها شگفت‌زده نشده‌ام که عاقل اندر سفیه نگاهش می کنم و می‌گویم: «دکتر جون! یه چیزی بگو که خودم ندونم. این که سه ماهه بالای سر در وبلاگم هم زده‌ام. عالم و آدم خبر دارند. راستی شما صاد رو نمی‌خونی؟»


پ.ن:
در چهل روز گذشته بیش از بیست و پنج هزار کیلومتر سفر هوایی و زمینی بدون لذت داشته‌ام.
سفر وقتی قشنگ است که برای کار نباشد؛ برای حال باشد.

# دوست

# صاد

# کوه

  • :: بداهه

یکی از پنج‌شنبه‌ترین شنبه‌های تاریخ صاد را سپری کردم.
بعد از دو سال چکمه‌های کوه از جعبه بیرون آمد و  ساعت چهار صبح کندیم و رفتیم تا نماز را در نمازخانه‌ی خاطره‌انگیز منظریه بخوانیم و بعدش آرام آرام در خلوتی صبحِ شنبه‌ی تعطیلِ تحلیف بخزیم تا تپه‌ی شهدا و نان و پنیر و میوه‌ای بخوریم و برگردیم پایین کم‌کم؛ و کارت عروسی مادر گروه را بگیریم دستمان و محمدرضا بستنی رنگی رنگی بدهد که بخوریم و خوش خوشان برویم خانه و خوشحال باشیم که هنوز راه همان است و مرد بسیار است.

# برادر

# دوست

# سین

# کوه

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه

این زیباترین تصویر قابل انتشار از برنامه‌ی بیست و چهار ساعته‌ی سربند-شیرپلا-توچال-ولنجک گروه سه نفره‌ی ماست که آقا مهدی برایم فرستاده. ساعت حدود هشت و نیم صبح است و از جان‌پناه مرحوم علی امیری (سیاه سنگ) داریم خودمان را میله به میله می‌کشانیم به سمت قله.
یک ساعت قبل از این فشارم افتاد و دراز شدم کف جان‌پناه: مرگ کوتاه و شیرینی بود. به مدد عسل و خرما و بادام زمینی دوباره زنده شدم و مادر گروه، خنده خنده، تا آن بالا تمشیتم کرد.
از این‌جا به بعد ابرها کم‌کم پایین آمدند و ما بالا رفتیم و سردمان شد و ده و نیم که خزیدیم داخل جان‌پناه روی قله، سرخوشی از «موفقیت در رسیدن به هدف از پیش تعیین شده» جای خستگی را گرفت و با گرمای یک لیوان چای برای برگشت آماده شدیم.
اگر دقت کنید در دوردست خطی از تله کابین توچال پیداست.

# برادر

# تهران‌گردی

# سین

# کوه

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴
  • :: بداهه

حتماً با خبرید که با هدف آمادگی صعود به توچال چند هفته‌ای هست که برنامه‌ی کوهپیمایی گذاشته‌ایم. هر چند که دعوت‌های فراوان ما از خیل کثیر دوستان اغلب بی‌نتیجه بوده است، اما این هفته برای تنوع با همین گروه کمتر از انگشتان یک دست رفتیم «بند عیش» در شمال غربی تهران، بالای منطقه «حصارک» که با واحد مرتفع علوم تحقیقات دانشگاه آزاد معرف حضور همگان است!

زندگی امروز ما آن چنان آغشته به تکنولوژی شده که بدوی‌ترین فعالیت‌ها یعنی همین راه‌پیمایی و کوه‌پیمایی هم به شدت متأثر از آن است. شما نیازی به تماشای تصویر بالا که امروز «مادر گروه با کرانه‌های فن‌آوری» گرفته و یا گزارش لحظه به لحظه‌ی من از خاطرات و مخاطرات این سفر ندارید. به راحتی با جستجوی ساده‌ای در وب می‌توانید به انواع تصاویر و راهنماها و خاطرات و گزارش‌ها از صعود به بندعیش در فصول مختلف سال برسید. مثلاً این نقشه‌ی صعود تقریبی است که ما هم پیمودیم و شبیه آن را رفقای خودمان هم در ویکی لاک ثبت کرده‌اند:

اما آن‌چه قابل اشتراک گذاری نیست، تجربه‌ی عجیبی است که در هم‌نوردی با دوستان در این فعالیت‌های سخت و نفس گیر بدست می‌آورید. هر بار در انتهای راه، خسته و عرق‌ریزان، حس خوب موفقیت در کار گروهی در جان آدم ته‌نشین می‌شود. حس عضو بودن در یک گروه پاک و بی‌آلایش که برای رسیدن به لذتی بالاتر، سختی‌ها را به جان می‌خرند و ضعف و ناتوانی تو را تحمل می‌کنند.

این قابل انتشارترین تصویر از گروه چهار نفره‌ی ما در حمله‌ی آخر به قله‌ی بندعیش است که مادر گروه گرفته و برای صاد فرستاده. شما برای تشکیل چنین گروهی به یک بز در جلو، نفراتی در میانه، و مادری در انتها نیاز دارید که هوایتان را حسابی داشته باشد.

+ با تشکر و احترام فراوان تقدیم به سجاد، آقامهدی و علی در این روز خوب و نفس‌گیر.

# برادر

# تهران‌گردی

# سین

# کوه

  • ۳ نظر
  • جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

یک ربع به چهار صبح، علی را از چهارباغ سوار می‌کنم و قبل از اذان، نمازخانه‌ی جمشیدیه هستیم. آقا مهدی و برادر اکبر هم می‌رسند و بعد از نماز، در انتظار مهدی الف هستیم که بیاید و راه بیفتیم. مادر گروه هم غیبت ناموجه دارد. با این‌حال ما کار خودمان را می‌کنیم. هفت دقیقه دیرتر از هفته‌ی پیش حرکت می‌کنیم و در نهایت هفت دقیقه دیرتر از هفته‌ی پیش بر می‌گردیم خانه.
معلوم است که فشار از هفته‌ی پیش کمتر شده و نفس‌ها چاق‌تر است. البته بدخوابی شب گذشته کمی بی‌حوصله‌ام کرده.  ان‌شاءالله که بتوانیم این برنامه را تا آخر تابستان پیوسته و متنوع ادامه بدهیم.
تنبلی نکنید و بزنید به کوه. خلقتان عوض می‌شود.

# برادر

# محمدم

# کوه

  • :: بداهه

سه و نیم از خواب بلند شدم و با دوستان رفتیم و نماز صبح را در نمازخانه‌ی بوستان جمشیدیه خواندیم به جماعت و حدود پنج بود که در تاریکی زدیم به کوه. سجاد و من و علی و آقامهدی و برادر اکبر و آن برادر دیگرمان. با احتساب یکی دو تا توقف اضطراری و غیر اضطراری، هفت -ده دقیقه کم- تپه‌ی نورالشهدا بودیم. زیارتی و صبحانه‌ای و هشت انداختیم در سرازیری و نه و نیم سوار ماشین شدیم. اجمالاً این که دوقلوها هنوز خواب بودند که به خانه رسیدم؛ حدود ده و ربع.
*
بعد از سه سال دوری ناخواسته از این نعمت الهی، به لطف دوستان، هشتاد و پنج کیلو گوشت و استخوان را هفده هجده هزار قدم بالا و پایین کشیدم و حالم حالا خوب است. الحمدلله.
قصد کرده‌ایم که ان‌شاءالله به شرط حیات مرداد و شهریور ۹۴ خودمان را از کوه پر کنیم. فعلاً یکی دو هفته همین برنامه‌ی کلکچال برقرار است تا گروه برای قله‌های بلندتر، جمع و گرم شود!
قرار ما: پنجشنبه یا جمعه، نماز صبح، جمشیدیه.
در صورت تمایل حتماً با مادر گروه در کرانه‌های فن‌آوری هماهنگ باشید.

# برادر

# دوست

# سین

# کوه

  • :: بداهه
آدم‌ها برای رسیدن به آرزوهایشان راه زیادی نباید بروند. اصلاً خیلی وقت‌ها نباید راه بروند. فقط باید منتظر بمانند تا وقتش برسد.
کاش این را می‌دانستیم.
* به یاد میثاق، پرهام، محسن، امیرحسین، علی، مهدی، سجاد و جای خالی دیگران در یک روز خوب.

# دوست

# سنت

# سین

# کوه

  • :: بداهه

آقا ما پنج صبح رفتیم، هشت و نیم هم برگشتیم؛ هیچ طوری هم نشد. خشکِ خشک!
اصلاً استکبار جهانی این سایت‌های هواشناسی رو راه انداخته که جلوی تحرک جوون‌ها رو بگیره.
جای شما خالی. ان‌شاء الله هفته‌های بعد.

# پنجشنبه‌ها

# کوه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰
  • :: بداهه

با یه همچین پیش‌بینی آب و هوایی، شما بودین می‌رفتین کوه؟

# دوست

# سبک زندگی

# کوه

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰
  • :: بداهه
تهران، جمشیدیه، ارتفاعات کلکچال، تپه نورالشهدا و عدسی!

آقا جلال، سیدعلی، شیخ صادق، مصطفی، امیرحسین، احسان

# حبیب

# دوست

# سفر

# کوه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۷ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون