صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۶۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

یه چیزی بین ما هست

نمیتونی انکارش کنی
فقط میتونی فراموشش کنی
-موقتاً فراموشش کنی-

اما بعد
یه بعدازظهر پاییزی
یه سوز سردی میزنه که بوی کاهگل خیس شده میده
و ماه درخشان چشمک میزنه
و انارهای پوست سفید، دونه هاشون قرمز میشه

و بعد
قلبت به تپش میفته

یادت میاد
بالاخره یادت میاد

# دوست

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
  • :: پریشان
  • :: یزد

دیروز یه جایی جلسه داشتم. حالم خوب نبود: یه کم سرماخوردگی و یه کم سر درد و یه کم بی‌خوابی. اما هر طوری بود جلسه سپری شد و گذشت.
امروز صبح رفیقمون که دیروز توی جلسه بود یکی دو بار زنگ زد و نشد جواب بدم.
پیام فرستاد که «حالت چطوره؟» گفتم «الحمدلله بهترم. اگر امری هست در خدمتم.» گفت «هیچی دیگه میخواستم ببینم بهتر شدی یا نه. همین»
*
ده دقیقه‌ای -عمیق و ساکت- در فکر فرو رفتم: «یعنی چه؟ یعنی فقط زنگ زده حالم رو بپرسه؟ یعنی چه؟ چرا خب؟»
*
تجربه‌ی عجیبیه.
خیلی عجیب.
یکی زنگ بزنه فقط حالت رو بپرسه. نه تبریک بگه. نه تسلیت بگه. نه چیزی بخواد. نه سوالی بپرسه. نه چیزی بگیره. مگه میشه؟

# دوست

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
  • :: بداهه

جنگل کارا، درکه

به کوه رفتن نیاز دارم: برای تقویت هوش طبیعی؛ برای فرار از این همه گرفتاری و فشار عصبی؛ برای سالم ماندن؛؛
*
عکس گرفتن را دوست دارم: طبیعت را قاب‌بندی کردن؛ در رنگِ جهان دست بردن؛ ثبت کردن؛؛
*
خیس شدن را دوست ندارم؛ زیرِ بارانِ بی‌امان. کفش‌های پر از آب؛ سوزن سوزن زدنِ سرما به انگشتان؛؛
*
یاد گرفتن را دوست دارم: پرسیدن؛ بحث کردن؛ گوش دادن؛؛
*
صبحانه را دوست دارم: چای در هوای سرد؛ نیمرو در آلاچیق؛ نان و شکلات؛؛
*
گفتگو را دوست دارم: بی‌تکلف؛ صمیمی؛ بی‌مقدمه؛ بی‌جمع‌بندی؛؛
*
خوابیدن را دوست دارم: صبح روز تعطیل؛ بی‌خیالِ باران و سرما؛ زیر پتوی گرم و نرم؛؛
*
آبشار را دوست دارم؛ چشمه را بیشتر.
حل معما را دوست دارم؛ طرح معما را بیشتر.
کافه وانیلا را دوست دارم؛ مسجد درکه را بیشتر.
خندیدن را دوست دارم؛ خنداندن را بیشتر.
فیلم دیدن را دوست دارم؛ نقد کردن را بیشتر.
خوردن را دوست دارم؛ خوراندن را بیشتر.
حرف زدن را دوست دارم؛ گوش دادن را بیشتر.
*
این همه «من»
بیرون از «من»
همراه با «من»

# آدم‌ها

# آقا سعید

# دهه هشتادیا

# دوست

# ققنوس

# پسردایی

# کوه

  • :: بداهه

این همه معاشرت و مصاحبت و ملاطفت، روح تازه‌ای به هر جسم خسته‌ای می‌دمد؛ حتی اگر از شش صبح تا یازده شب توی خیابان و اداره و مدرسه راه رفته باشی و کار کرده باشی و حرف زده باشی.
اول صبح آموختم که در فلسفه‌ی متعالیه «انسان» چیزی جز «توجه» نیست و آخر شب عمیقاً دانستم که «انسان به هر میزان به هر چه رو کند، همان می‌شود» هیچ تقدم و تأخر زمانی هم ندارد. شاید بیست سال پیش توجهی کرده باشی و حالا آن شده‌ای و شاید توجه امروزت ناشی از آن باشد که بیست سال پیش بوده‌ای.
*
از این چهارشنبه‌های پنج‌شنبه‌ای کمتر پیش می‌آید. مثل غزلی است که قطعه باشد؛ مثل همان غزلی که قطعه است؛ و این رمزی باشد میان ما تا بعد.

# دوست

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

آقایون، داداشا؛
واقعاً شما مزدوج که میشید با متعلقه‌ی محترمه میشینید «صاد» میخونید؟ این‌قدر جذابه؟
خونه‌تون مگه تلویزیون ندارید؟ یزنید شبکه نسیم خندوانه ببینید تو رو قرآن.
ناموساً «صاد» رو مجردی و مردونه نگه دارید لطفاً.
دیگه نبینم تکرار بشه ها!

با تشکر
مدیریت صاد و حومه

# دوست

# سین

# صاد

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷
  • :: بداهه

سه‌شنبه جلسه‌ی ناهار با «آقا سعید»
چهارشنبه جلسه‌ی صبحانه با «آقا سعید»
پنجشنبه جلسه‌ی عصرانه با «آقا سعید»
شنبه جلسه‌ی بعدازظهر با «آقا سعید»
.
.
.
برادر بزرگ‌تر داشتن خیلی خوب است. این نعمتی است که همواره از آن محروم بوده‌ام و حالا «آقا سعید» به من لبخند می‌زند.

# آقا سعید

# دوست

  • :: بداهه

تو: [جمعه، ساعت ۳:۳۵ بامداد]
سلام،
شرمنده بد موقع، ولی باید می‌گفتم:
نتونستم بخوابم،
هنوز درگیر حرفاتونم.
دعامون کنید.
ارادت
یاعلی(ع)

من:
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد


پ.ن:
+ پنجشنبه‌ی سواد، پنجشنبه‌ی پژوهش، پنجشنبه‌ی مدرسه، پنجشنبه‌ی تو.
++ هرگز دعا نکرده‌ام این پراید، پژو شود. اما بارها دعا کرده‌ام که صندلی دوم آن محفوظ بماند.
+++ یک چیزی بین پسر و برادر. مثلاً «پسر دایی»!!
+++ انس با این غزل شورانگیز فخرالدین عراقی را از دست ندهید.

# دوست

# پسردایی

# پنجشنبه‌ها

  • :: بیت
  • :: پیامک

دهمین سال افطاری مجردی منزل ما برگزار شد.
خود این خبر نسبت به حاشیه‌هایش اهمیت چندانی ندارد. مثل این‌که این برنامه تاکنون در دو شهر و شش خانه مختلف برگزار شده، معمولاً مهمانان گرامی خبری از گروه‌های دیگری که در همان سال به مهمانی می‌آیند ندارند یا علی‌رغم گذشت این همه سال میانگین سنی شرکت‌کنندگان ثابت مانده است! تا جایی که مثلاً مهمانان امسال برای اولین بار در این قرار سالانه حاضر شدند و به‌عبارتی «افطار اولی» بودند.

# افطار

# دوست

# سیره پژوهی

# پسردایی

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

امشب بعد از چهار سال رفاقت فهمیدم که یادم رفته بود صاد را به تو معرفی کنم. در عالم رفاقت از این خطاها پیش می‌آید. به بزرگی خودت این فراموشکاری را بر من ببخش. اگر صاد را شما نخوانی، پس واقعاً قرار است چه کسی بخواند؟
*
از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان که من در زندگی «آقازاده» زیاد دیده‌ام. اما آقازاده‌ای که خودش بالاصاله «آقا» باشد نه نایاب که البته بسیار نادر است.
*
از امشب -با افتخار- دفتر یادداشت مجازی من یک خواننده‌ی آقازاده دارد: یک آقازاده‌ی تحقیقاً آقا.
خوش آمدید.

# آقازاده

# دوست

# صاد

  • ۳ نظر
  • جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

آخرِ کلاسِ آخر، بچه‌ها جیغ می‌کشند که سلفی بیندازیم! سال تحصیلی تمام شده و خب یک یادگاری کوچک به کسی ضرر نمی‌زند. همان‌جا عکس را می‌گذارم داخل کانال و بعد از نماز طبق قرار قبلی راه می‌افتیم به طرف نمایشگاه. ده دوازده نفریم و بی آداب و ترتیب خاصی مثل همیشه می‌چرخیم و حرف می‌زنیم و رفیق می‌شویم.
*
بچه‌های ما از آن چه از دور به نظر می‌رسد تنهاتر هستند. وسایل ارتباطی‌شان با جهان اطراف بیشتر شده، اما کسی را ندارند که به او متصل شوند. چنان‌که می‌دانیم چرخیدن در پیج‌های یک‌طرفه‌ی سلبرتی‌ها و تماشای ویترین مغازه‌ها و بو کشیدن عطر کباب هم فایده‌ای ندارد. این است که مانده‌اند بی‌دوست. آن‌قدر بی‌دوست مانده‌اند که یک پسر بچه‌ی شانزده ساله حاضر است همه‌ی مخاطرات رفاقت با یک عاقله مرد چهل ساله را به جان بخرد، تنها و تنها اگر بتواند هفته‌ای یک‌بار دقایقی با او حرف بزند و بی‌آن‌که سؤالی بپرسد، فقط حرف‌هایی بشنود که خطاب به او گفته می‌شود. مخاطب خاص بودن برای این بچه‌ها یک آرزوست؛ از بس که با مَس‌مدیا خفه شده‌اند.
*
برای یکی‌شان کلیات قیصر می‌خرم. باورش نمی‌شود. چرا باید هدیه گرفتن کتاب این همه عجیب باشد؟ غیر از این است که تنها مانده‌اند؟

# دوست

# محبت

# نمایشگاه

# پنجشنبه‌ها

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

ظهر بعد از سه ماه کش مکش بالاخره بابا را عمل کردند. قبل از عمل صدا کردند که بروم درِ اتاق عمل. دکتر بیهوشی محکم و قاطع گفت که ریسک بیهوشی بالاست و باید رضایت خاص بدهید... پنج دقیقه‌ای گذشت که نپرس. قبل از امضای رضایتامه لای کتاب را باز کردم تا آرام شدم:

وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ
وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ
وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا

من که خودم سی و هفت سال از پدرم کوچکترم، امروز پسری در خانه دارم که سی و هفت سال از من کوچکتر است. همه‌ی مدت عمل به این تقارن عجیب فکر می‌کردم.
*
عصری که به خانه می‌روم، از ملاصدرا که می‌پیچم توی چمران، وسط ترافیک دلپذیر همیشگی، توی حال خودم هستم که ماشین کناری بوق‌بوق می‌کند. جوانکی از پشت شیشه‌ی خاکی ماشین پیداست. شیخنا؟ یاللعجب! شیشه را پایین می‌دهم و خوش و بش هیجان‌انگیزی می‌کنیم. این همه وقت دوری و بی‌خبری؛ حالا امروز؛ این وسط!
جای توقف نیست. کمی که دور می‌شویم از همان پشت فرمان تلفن می‌زنم تا ایجاز کلام و حاضر جوابی‌اش را دوباره به رخ بکشد:
-: «شیخنا! تو همیشه یک حادثه بوده‌ای»
-: «حاجیا! تو همیشه چشم نشانه‌بین داشته‌ای»
راست می‌گویم. راست می‌گوید.

# توکل

# خانواده

# دوست

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: ذکر
  • :: پدر مقدس

سوزاندیَم که دلم خام‌تر شود
وحشی شدی، غزلم رام‌تر شود

آهو برای چه باید زمان صید
کاری کند که خوش‌اندام‌تر شود؟

جز اینکه از سر جانش گذشته تا
صیاد نابغه ناکام‌تر شود

آدم برای نشستن به خاک تو
باید نترسد و بدنام‌تر شود

چیزی نگفتی و گفتی نگویم و
رفتی که قصه پرابهام‌تر شود

+
چیزی از ماجرای اثرِ پروانه‌ای سه‌شنبه‌ی قبل نمی‌دانی؛
چیزی از چهره و لحن کلامِ سربازِ راننده‌ی جمعه نمی‌دانی؛
پس صبح شنبه این شیرآهو را فرستادی که چه شود؟
++
الحمدلله چراغِ صاد به مدد این همراهانِ پریشان احوال، خاموش‌شدنی نیست.

# دوست

# میم.پنهان

  • :: بیت
  • :: پریشان

نشسته‌ام برایش شصتاد تا تست فارسی و انگلیسی را زده‌ام که آخرش مثل فال‌گیرها و کف‌بین‌ها لایه‌های پنهان شخصیتم را کشف کند و راهنمایی‌ام کند که چرا این‌طوری شده‌ام.
دقایقی سکوت می‌کند و در نتایج پارامترهای فریدم و لاو و پاور و فان و غیره دقیق می‌شود. بعدش مثل این‌که کشف بزرگی کرده باشد می‌گوید «برای حفظ تعادل فاکتور فیلان و بیسار و برای کنترل افزونگی پارامتر فلان و فلان، در یک کلام: به کوهنوردی نیاز داری» و بعد خیره می‌ماند به من که برخلاف انتظارش نه تنها شگفت‌زده نشده‌ام که عاقل اندر سفیه نگاهش می کنم و می‌گویم: «دکتر جون! یه چیزی بگو که خودم ندونم. این که سه ماهه بالای سر در وبلاگم هم زده‌ام. عالم و آدم خبر دارند. راستی شما صاد رو نمی‌خونی؟»


پ.ن:
در چهل روز گذشته بیش از بیست و پنج هزار کیلومتر سفر هوایی و زمینی بدون لذت داشته‌ام.
سفر وقتی قشنگ است که برای کار نباشد؛ برای حال باشد.

# دوست

# صاد

# کوه

  • :: بداهه

همه‌ی ما پر از خاطرات ترک خورده‌ایم. فقط باید زمان و مکانش فرا برسد که یادمان بیاید مرور زمان چه بلایی سرمان آورده است.

+ پ.ن:
تصویر را همین امشب روی پل خواجو گرفتم: بعد از هجده سال.

# دوست

# سفر

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
  • :: کودکی

یکی از پنج‌شنبه‌ترین شنبه‌های تاریخ صاد را سپری کردم.
بعد از دو سال چکمه‌های کوه از جعبه بیرون آمد و  ساعت چهار صبح کندیم و رفتیم تا نماز را در نمازخانه‌ی خاطره‌انگیز منظریه بخوانیم و بعدش آرام آرام در خلوتی صبحِ شنبه‌ی تعطیلِ تحلیف بخزیم تا تپه‌ی شهدا و نان و پنیر و میوه‌ای بخوریم و برگردیم پایین کم‌کم؛ و کارت عروسی مادر گروه را بگیریم دستمان و محمدرضا بستنی رنگی رنگی بدهد که بخوریم و خوش خوشان برویم خانه و خوشحال باشیم که هنوز راه همان است و مرد بسیار است.

# برادر

# دوست

# سین

# کوه

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه
دیروز و امروز و فردا

آقا مهدی را در منزل؛
آقا محمدحسین را در کوچه‌باغ‌های طرشت؛
امیرحسین را دم در مجلس بله برون؛
رضا را توی پراید؛
و مهندس مهدی را در مسجد؛
و خودم را در آینه دیدم.

سال برادری و معاشرت است. خوش باد.

# آدم‌ها

# اصغرثانی

# برادر

# دوست

  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون