صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۶ مطلب با موضوع «یزد» ثبت شده است

شب جمعه حاجی ابراهیم از یزد زنگ می‌زند که فردا می‌آیم تهران و مشتاق دیدارم. دو سال پیش که برای گرفتن مدرک کارشناسی رفته بودم دانشگاه یک نصفه روز با محبت و بی‌منت دنبال کارم بود و من را از راه‌آهن سوار کرد و برد و چرخاند و آورد. حالا باید تلافی کنم. قرار می‌شود وقتی رسید خبرم کند.
تا عصری خبری نمی‌شود. ظاهراً از راه‌آهن ناهار رفته منزل یکی از دوستانش و تازه ساعت چهار تماس می‌گیرد که سوار مترو هستم. صادقیه قرار می‌گذاریم و حدود پنج پیدایش می‌کنم. آقای مهندس نابغه و فروتن ما کار برنامه‌نویسی و طراحی وب و ... را کنار گذاشته و در سی و چند سالگی شده کارمند بانک! پشت باجه می‌نشیند و پول می‌شمارد! حالا هم دوره‌ی آموزشی دارند تهران و آمده که فردا سر وقت حاضر باشد.
بانک برایشان در هتل المپیک اتاق گرفته. من بی‌خبر از فوتبال، حاجی ابراهیم بی‌خبر تر از من، حدود پنج و نیم که از بزرگراه کرج می‌پیچیم توی خیابان غربی ورزشگاه آزادی جماعت سرخ پوش، پیاده و سواره مسیر را مسدود کرده‌اند. تازه دوزاری‌مان می‌افتد که ای دل غافل افتتاحیه‌ی لیگ است و بد موقعی برای اقامت در هتل المپیک انتخاب کرده‌ایم. با هر زحمتی هست از کنار جماعت سر تا پا قرمز راهی پیدا می‌کنم و از جلوی ورزشگاه می‌گذریم. به نگهبان پارکینگ هتل وانمود می‌کنم که راننده‌ی شخصیت مهمی هستم که مهمان بانک هستند در هتل و بنده‌ی خدا کلی احترام می‌گذارد و راهمان می‌دهد و جلوی فواره‌های در ورودی هتل پارک می‌کنم. بدم نمی‌آید تا این‌جا که آمده‌ام سری به داخل بزنم و به بهانه‌ی مشایعت حاجی ابراهیم معماری داخلی این بنای عصر پهلوی با قدمت چهل ساله را ببینم. فضای جلوی پیشخوان پذیرش شلوغ است و عده‌ی زیادی مشغول عبور و خارج شدن از هتل هستند. اول توجهی نمی‌کنم. اما به نظرم می‌آید که اعضای یک تیم ورزشی باشند. یکی دو تایشان که از کنارم می‌گذرند به آرم لباسشان دقیق می‌شوم: «پرسپولیس» خدای من! شوت بودن هم حدی دارد.
با حاجی ابراهیم از لابلای کریم باقری و محمود خوردبین و برانکو ایوانکویچ راهی باز می‌کنیم و خودمان را به پذیرش می‌رسانیم. چندتایی از مهمانان هتل دارند عکس یادگاری می‌گیرند با فوتبالیست‌ها و بی‌توجهی من و حاجی ابراهیم به این لحظه، موقعیت خنده‌داری ایجاد کرده. حتم دارم آن جماعتی که خیابان غربی را بند آورده بودند در خواب هم نمی‌دیدند که چنین موقعیت شیک و تمیزی برای هم‌پیالگی با قرمزها تا آخر عمر نصیبشان شود. حالا ما داریم درباره‌ی حکم نماز مسافر در سفر کاری حرف می‌زنیم. شرایطمان هیچ فرقی با یک دهه پیش ندارد. تابستان هشتاد و یک در هتل طیبه‌ی مدینه که همه‌ی هم‌سفران دنبال خرید و تماشای ماهواره و ... بودند، من و حاجی ابراهیم توی اتاق از هدف زندگی حرف می‌زدیم و سیب گاز می‌زدیم. خدا عاقبتمان را ختم بخیر کند. آمین.

# آدم‌ها

# تهران

# دوست

# ورزش

  • :: بداهه
  • :: یزد

امروز یکشنبه چهارم ماه رمضان، بعد از نماز صبح یکی دو ساعتی خوابیدم.
رخصت دیدار و گفتگو با شما بعد از سال ها در همین خواب نصیبم شد.
چه خواب شیرینی بود.
هادی عزیز
آدمی که قدر امروزش را نداند، مجبور است مثل من در رویاهای دیروزش زندگی کند.
تمام.

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴
  • :: پریشان
  • :: پیامک
  • :: یزد

«روزگار»ی
«من» و «دل»
ساکن
«کو»یی
بودیم
...

# قاب در قاب

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳
  • :: بیت
  • :: یزد

یکی از روزهای خاطره‌انگیز پاییز ۱۳۷۸، همان روز‌هایی که حال و هوای معنوی «سیدمحمدرضا» مرا شیفته‌ی خود ساخته و برادری عمیقی میانمان پا گرفته‌بود، کار عجیب و بی‌مقدمه‌ای کرد که اثرش تا سال‌ها با من بود: برایم کتاب شعری هدیه آورد که در ابتدای آن با خطی خوش و نثری شکسته بسته، از همان احساسات معنوی با چاشنی مهربانی و دوستی گفته بود و خواندن اشعار آن کتاب را توصیه کرده‌بود.

«سیدمحمدرضا» از علاقه‌ی من به ادبیات خبر داشت و در عین حال با هدیه‌ای که گرفته بود بی‌اطلاعی خود را از عالم شعر و شاعری به رخ می‌کشید. کتابی حجیم از شاعری گمنام با اشعاری بی‌معنا و بدقافیه که بعدها منبع برخی از اشعارش را در کلیات شهریار پیدا کردم! حتی به خاطر دارم که در حضور «سیدمحمدرضا» از وزن و قافیه‌ی برخی اشعار کتاب انتقاد کردم و او با ناباوری معصومانه‌ای نگاهم می‌کرد. با این وجود کتاب «درون و برون» بخاطر همان تقدیم‌نامه‌ی خوش خط و شکسته بسته از جمله‌ی معدود کتاب‌هایی بود که در سال‌های یزد با من بود و هر از گاهی نه به خاطر خواندن اشعار سست و مهملش، بلکه برای دیدن خط دوست مهربانم آن را می‌گشودم.
*
«رضا» -یکی از رفقای مکانیکی هم‌خانه‌ای‌های ما- که بچه‌تهران بود و بچه‌بازاری و سیگار کشیدنش را از ما مخفی می‌کرد و با بی‌انگیزگی روزهای دانشگاه را سپری می‌کرد، گاهی شب‌های امتحان خانه‌ی ما پیدایش می‌شد و بیش‌تر از آن‌که با جزوه‌های «سیدعلی» و «هادی» دم‌خور باشد،‌ به کتابخانه‌ی شعر من سرک می‌کشید. یکی از همان شب‌ها شیفته‌ی هدیه‌ی «سیدمحمدرضا» شد و امانت برد که برد. دقیقاً به خاطر دارم که هنگام جدایی از کتاب احساس دوگانه‌ای داشتم. از طرفی خوشحال بودم که دارم از دست این اضافه‌بار بی فایده خلاص می‌شوم و از سویی ناراحت بودم که گوشه‌ای از خاطرات خوش سال‌های دبیرستانم در ناکجاآبادی گم می‌شود.
*
امروز یک پناهنده ایرانی داعشی در سیدنی مردمی را به گروگان گرفته و خودش را به کشتن داده است. چه ربطی داشت؟
منطقی است که هارون مونس داعشی که -رسانه‌های جریان اصلی- قتل و تجاوز و جنایت‌های دیگری را هم به او نسبت می‌دهند، همان محمدحسن منطقی، شاعر مهمل‌باف کتاب هدیه‌ی «سیدمحمدرضا»، باشد؟
چه دنیای دیوانه‌ای!

# آدم‌ها

# دوست

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: یزد
  • :: کتاب

ساعت هشت شب یکشنبه می‌زنیم به جاده. سه مرد و یک کودک. افطار می‌رسیم به شهسواران، روستایی در مسیر اراک. افطاری ساده در کنار مسجد جامع روستا. حدود یازده از دور چراغ‌های شهر بروجرد پیدا می‌شود. در حال خواب و بیداری پیامکی خوش و بشی می‌کنیم با آن برادر بروجردی‌مان و مسیرمان را کج می‌کنیم به سمت مرکز لرستان. من چرت می‌زنم و علی رانندگی می‌کند. ساعت یک و نیم بامداد است که در محله‌ی قاضی‌آباد خرم‌آباد جاگیر می‌شویم در منزل ابوی آقا مهدی و چند ساعتی می‌خوابیم تا نماز صبح.
ساعت هشت، صبحانه‌ای می‌زنیم و راه می‌افتیم به سمت قبرستان صالحین در کرانه‌ی غربی گلال. قبرها در ردیف‌های نامنظم، رو به قبله و عمود به قبله، در دامنه‌ی کوه، پله پله، از گذشته‌های دور تا امروز. امروز که خاکسپاری پدر تنها فرمانده‌ی من، امین، است. امام جمعه‌ی شهر آمده برای نماز بر جنازه. کارمان تا ده تمام است. گشتی در شهر می‌زنیم. فلک‌الافلاک مثل همه‌ی موزه‌های ایران دوشنبه‌ها تعطیل است. شانس ما! ساختمان قدیمی کنار قلعه را می‌بینیم و در باغ مصفای آن قدم می‌زنیم. قبل از ناهار امین می‌آید منزل ابوی آقا مهدی برای تشکر از ما و یک ساعتی حرف می‌زنیم و کمی حالش عوض می‌شود. نماز را به جماعت می‌خوانیم و امین می‌رود. سفره‌ی ناهار پهن می‌کنند. آقامهدی روزه است و من و علی تنها بر سر سفره می‌نشینیم. ظهر روز دوم ماه رمضان آمده‌ایم مهمانی!

بعد از ناهار دو ساعتی می‌خوابیم و جمع می‌کنیم که به مجلس ختم برسیم. تا پنج و نیم طول می‌کشد. خداحافظی می‌کنیم و ساعت شش می‌زنیم به جاده. من رانندگی می‌کنم و دو ساعته تا اراک می‌آییم. مجید دعوت کرده که افطار به منزل‌شان برویم. سر اذان می‌رسیم مسجد محل‌شان و بعد از نماز می‌نشینیم بر سفره‌ی افطار، بی آن‌که روزه باشیم. پنج سال است که ازدواج کرده و حالا در خانه‌ی شان باز شده و سه نفر از ده سال پیش پرتاب شده‌اند به زندگی‌اش. بی‌تعارف و بی‌تکلف و مهربان. تا یازده شب گفتن و خوردن‌مان طول می‌کشد. خداحافظی می‌کنیم و یک بامداد می‌رسیم قم.
سفری بود در مکان و در زمان و مرخصی زودهنگامی بود از ماه رمضانی که پر ماجرا شروع شده.

# افطار

# ایران

# دوست

# سفر

# فرمانده

  • :: بداهه
  • :: یزد
از شش صبح تا الان که نه شب باشد در سفرم با قطار و چه چیزهای نگفتنی زیادی از این سفر به سوغات آورده ام.

# دانشگاه

  • :: پیامک
  • :: یزد

امروز بالاخره برای کارهای فارغ‌التحصیلی رفتم دانشگاه. یک جدول دو در پنج دادند دستم که باید همه‌ی آزمایشگاه ها و کتابخانه‌ها و سایر بخش های دانشگاه مهر می زدند و عدم سوء پیشینه‌ام را تأیید می کردند. بهانه‌ای شد تا در روز آخر تحصیل، با بخش‌های مختلف دانشگاهی که دو سال به‌صورت غیرحضوری در آن درس خواندم آشنا شوم!
*
اردیبهشت هشتاد و چهار با امین و رضا رفتیم یزد تا من کار تسویه‌حساب دانشگاه را انجام بدهم. به بهانه‌ی پر کردن همان جدول دو در پنج، سه روز گردش علمی کردیم و کلی تفریحات سالم زدیم به بدن.
چه روزهای خوشی بود. برای انجام نصف روز کار اداری من، دو نفر دیگر هم پایه می‌شدند که هم‌سفر شوند و به تماشا بیایند. یادم هست که در آن خانه‌ی باستانی دو شب مهمان امیر بودیم و حتی مقداد هم از یک جای دیگری خودش را به ما رساند.
*
امروز معلوم شد که برای نهایی شدن مراحل فارغ‌التحصیلی باید به یزد بروم و اصل مدرک کارشناسی را بگیرم و برای قم بیاورم. برنامه‌ریزی کردم که یک روز صبح تنهایی با قطار تندرو بروم و عصری برگردم.
حالا که این را می نویسم به این فکر افتادم که: چرا تنهایی؟

# امین

# دانشگاه

# دوست

# سفر

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲
  • :: بداهه
  • :: یزد

«داشت با خودش فکر می‌کرد که خواب می‌دیده یا الآن خواب است. خوب که فکر می‌کرد می‌دید که از هیچکدام مطمئن نیست. آخر چه کسی باور می‌کند که یک فرشته...؟
داشت با خودش فکر می‌کرد که مرز رویا و حقیقت چقدر واضح است؟ یعنی می‌شود گلی را در خواب بوییده باشی و حالا بوی آن اتاق را پر کرده باشد؟
...»

امشب در میانه‌ی جلسه‌ی حلقه، بی‌اختیار، چیزی شبیه این کلمات در ذهنم نقش بست. حالا که خوب جستجو کردم متنی را یافتم که ده سال پیش از این نوشته بودم.
یک فرشته در حلقه‌ی ولایت چه می‌کند؟

# حلقه

# رازدل

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
  • :: پریشان
  • :: یزد

دوازده سال است با حمید رفیقم؛ و رفاقتمان -در سال‌های دور از خانه- از نوشتن و خواندن شروع شد و با خواندن و نوشتن ادامه پیدا کرد. رابطه‌ای دو طرفه که هر دو در آن منتفع می‌شدیم. بعد از دانشگاه اما فعالیت من در این شرکت دو نفره تبدیل شد به نوشتن و نخواندن؛ یعنی فقط من می‌نوشتم و او می‌خواند و طبیعتاً من سود می‌رساندم و او سود می‌برد!
حالا آقای چاق، حمید مهاجر عزیز، با عبور از بحران سی سالگی، وبلاگ باز کرده است؛ هر چند که احتمال می‌دهم مثل همه‌ی کارهای دیگرش فصلی و موقتی و دیم باشد؛ اما رسوا کردنش برای گرفتن انتقام این سال‌ها که هیچ نمی‌نوشت و فقط می‌خواند غنیمت است.

# آدم‌ها

# حمید

# دوست

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: یزد

علی‌رغم همه‌ی بدگویی‌ها درباره‌ی فن‌آوری دیجیتال و شبکه‌ی جهانی، انصافاً «انتخابِ واحدِ اینترنتی» نعمتی‌ست که قدر آن را فقط امثال مایی می‌داند که ده سال پیش برای انتخاب واحد باید بلیط قطار می‌خرید و ده ساعت می‌رفت و ده ساعت برمی‌گشت و ساعت پنج صبح جلوی در اتاق محاسبات (سایت فعلی) صف می‌ایستاد؛ بلکه بتواند با دلِ خوش چند واحدی از دانشگاه محترم اخذ نماید.

# دانشگاه

# فن‌آوری

# سبک زندگی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱
  • :: بداهه
  • :: یزد

حالی‌ام که گفتنی نیست. یک بار سال 74 این‌طوری شدم توی خیابان نیایش. یک بار سال 75 پای تلویزیون. یک بار 76 پشت تلفن؛ یک بار 77 توی یزد؛ یک بار 78 توی اصفهان؛ دو بار هم وسط‌های دانشجویی توی یزد، 80 و 82 بود گمانم. این حال نبود تا یک بار 88 و البته امروز.
از سیزده سالگی تا امروز همین چند بار حال عجیبی را تجربه کرده‌ام که گفتنی نیست. زمین دور سرم می‌چرخد؛ در یک لحظه توی زمان جلو و عقب می روم. جسمم هست و جانم نیست. جانم این‌جا نیست. نمی‌دانم کجا می‌رود. جسمم بی‌خیال جانم راه می‌رود؛ می‌بیند و می‌شنود؛ حتی حرف می‌زند و جانم این‌جا نیست. این حال ده دقیقه تا نیم ساعت شاید طول بکشد. هیچ کس چیزی نمی‌فهمد. ظاهرم معمولی‌ست. اما بعدش سرم درد می‌گیرد و سینه‌ام از درون می‌سوزد. انگار که چند روز نخوابیده باشم؛ پلک‌هایم سنگین می‌شود. همه جا ساکت می‌شود. بی‌حال می‌افتم.
به حال که می‌آیم، تکان خورده‌ام. سخت تکان خورده‌ام. دیگر آن آدم قبلی نیستم. پیر شده‌ام. در آن لحظه من یک تجربه‌ی عجیب دارم که با هیچ کس نمی‌شود تقسیم کرد. تا چند روز ریه‌هایم گرم است. نفس که می‌کشم تا عمق سینه‌ام هم‌چنان می‌سوزد.
چرا این‌طور می‌شوم؟
*
نمی‌فهمی وقتی پدر یک دوست خوب -اولین باری که تو را می‌بیند- به اسم کوچک صدایت کند چه معنی دارد. می‌فهمی؟
*
نمی‌فهمی وقتی مادر یک دوست خوب -همان یک باری که تو را دیده- برایت غذای نذری و سلام فراوان می‌فرستد چه معنی دارد. می‌فهمی؟
*
نمی‌فهمی وقتی... چه معنی دارد. می‌فهمی؟
*
نمی‌فهمی وقتی یک دوست خوب از غریبه پول قرض می‌کند تا از شرمندگی دوستانش بیرون بیاید چه معنی دارد. می‌فهمی؟
*
نمی‌فهمی وقتی به پدر یک دوست خوب تلفن می‌زنی -بی‌آن‌که تو او را دیده باشی- می‌گوید زیارت قبول چه معنی دارد. می‌فهمی؟
*
این‌ها به هم ربطی ندارد. اما وقتی با هم اتفاق می‌افتد، حالی‌ام که گفتنی نیست.
*
یک جای دیگری دل‌های ما را به هم گره زده‌اند. خیلی واضح است.
*
این ها به هم ربطی ندارد. اما وقتی می‌بینی که دارد به هم ربط پیدا می‌کند -بی‌آن‌که پارو زده باشی- وقتی همه‌ی زندگی‌ات دارد به همه‌ی زندگی‌ات ربط پیدا می‌کند، حالی‌ام که...
*
راستی اون فیلم «قصه‌ها و واقعیت» رو بالاخره دیدی یا نه؟
*
ای شهید! ای آن‌که بر کرانه‌ی ازلی وجود نشسته‌ای...
*
وای من و وای دل
*
دسته‌بندی و برچسب‌های صاد جوابگوی این نوشته نیست.
ببین چه به روزم آورده‌ای.

# آزمون

# ازدواج

# برادر

# تاریخ

# حبیب

# دوست

# شهید

# قصه

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • :: بداهه
  • :: پریشان
  • :: کودکی
  • :: یزد

ساعت ده و چهل دقیقه‌ی صبح جهت صرف صبحانه (!) به همراه علی‌آقا و آقامهدی، به اتفاق بانو رفتیم منزل حمیدخان.
نه سال از ازدواجشان می‌گذرد و تازه رفته‌ایم دیدنشان؛ صبح روز شهادت؛ دست خالی!
*
از معصوم روایت کرده اند که: «خداوند ادامه‌ی دوستیِ دیرینه را دوست دارد. پس ادامه دهیدش»

# دوست

  • :: بداهه
  • :: یزد

تلفن مستقیم نداشتیم. صاحبخانه از طبقه‌ی پایین یک سیم کشیده‌بود به خانه‌ی ما و یک گوشی خردلی رنگ مستطیل شکل وصل کرده بود بهش که همیشه قطع بود.
اگر کسی با ما کار داشت تلفن می‌زد به صاحب‌خانه. صاحب‌خانه اگر خانه بود و تلفن اشغال نبود و گوشی را بر می‌داشت و می‌خواست ما گوشی را برداریم، دکمه‌ای را می‌زد که ارتباط با بالا برقرار شود. تلفن ما اما زنگ نمی‌خورد؛ فقط صدای ضعیف و کوتاه دلنگی می‌داد که نشانه‌ی برقراری جریان برق ضعیف از پایین به بالا بود. فقط همان یک صدای دلنگ کوتاه یک‌بار می‌آمد و باید متوجه می‌شدیم. همین شد که گوشمان تیز تیز بود به صدای خفیف تلفن.
اگر گوشی را بر می‌داشتیم، خب صاحبخانه گوشی خودش را می‌گذاشت وگرنه یکی دوبار دیگر دکمه را قطع و وصل می‌کرد تا بلکه صدای دلنگ را بشنویم.
*
اگر گوشی را بر می‌داشتیم، تازه یک به چهار بود که با ما کار داشته باشند. تخصص «هادی» شده بود که یادش بماند خانواده‌ی هر کسی معمولاً چه روزهایی و چه ساعت‌هایی زنگ می‌زنند. یادش بماند که خانواده‌ی هر کسی آخرین بار کی زنگ زده و چند روز از آخرین تماس‌شان می‌گذرد.
ماجرایی بود.

1380-1382

*
الان شمایی که از ده سالگی تلفن همراه داشته‌ای اصلاً می‌فهمی من چه می‌گویم؟

# سبک زندگی

# قصه

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰
  • :: یزد

یک نفر از دوستان قدیمی که سال‌ها از او بی‌خبر بودم بی‌مقدمه تماس گرفته و ابزار محبت کرده.
از توی فایل اکسل ذهنم تمام مشخصاتش را یافته‌ام: سن و سال، قیافه و لهجه، قد و قامت، رشته و سواد، علایق و دغدغه‌ها. اما متأسفانه هر چه فایل ورد ذهنم را بالا و پایین می‌کنم که بلکه خاطره‌ای، گفتاری، یادگاری، چیزی از او بیابم نمی‌توانم.
ذخیره کردن اطلاعات آدم‌ها در دو فایل جداگانه‌ی ورد و اکسل همین دردسرها را هم دارد.
حالا من با آدمی طرف هستم که کاملاً می‌شناسمش و هیچ از او به خاطر ندارم.

# دوست

  • ۶ نظر
  • چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰
  • :: بداهه
  • :: نغز
  • :: یزد

خیلی خوبه رفیقِ این‌جوری داشته باشی:
یه پیامک بفرستی بعد شیش ماه که: پاشو بیا جلسه‌مون صحبت کن.
خودش زنگ بزنه؛ خودش برنامه‌هاشو ردیف کنه؛ خودش پاشه بیاد؛ خودش حرف بزنه و بی‌مزد و منت بذاره بره.
*
خیلی خوبه که بعد از ده سال که بر می‌گردی و به روزای جوونیت نیگا می‌کنی، دلت نسوزه که چرا برا فلانی این‌همه وقت صرف کردم؛ ارزشش رو نداشت.
خیلی خوبه که از رفاقتات راضی باشی؛ خدا هم راضی باشه.
*
اونایی که جلسه‌ی این پنجشنبه‌رو بودن، برن تو کفِ رفیق خوب.

# آدم‌ها

# حلقه

# حمید

# دوست

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۰
  • :: بداهه
  • :: یزد

رفته ام برای خداحافظی با «راحلان قافله ی عشق» پای اتوبوس. بچه های دانشگاه عازم اهوازند و من می خواهم بروم جهادی، زابل.
امین یقه ام را می گیرد و می کشد بالا. در را پشت سرم می بندد و اتوبوس راه می افتد.
حتی کاپشن تنم نیست. شانس آوردم دمپایی نپوشیدم. هنوز موبایل اختراع نشده. در اولین توقفگاه به بچه ها خبر می دهم که برای شام منتظرم نباشند؛ چند روزی به مسافرت رفته ام.
روزهای عجیبی است. هفتم محرم الحرام است. تاسوعا دوکوهه، عاشورا اروندکنار... علقمه...
*
با یک هفته تأخیر می رسم زابل؛ تنهای تنها.
از یزد تا اهواز تا آبادان تا اندیمشک تا تهران تا یزد تا زاهدان تا زابل تا بم تا کرمان تا تهران تا یزد؛ بیست روز؛ تنهای تنها.

اسفند81 - فروردین82

# سبک زندگی

# سفر

# فرمانده

  • ۴ نظر
  • شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۹
  • :: یزد
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون