صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

من: [۱۲:۰۷]
ان
مع العسر
یسرا

فان
مع العسر
یسرا

شک نکن؛
لطفاً.

...

من: [۱۲:۲۸]
دستی
ازغیب
برون آید
و
کاری بکند.

غالباً
نیمه ماه رمضان
این اتفاق
می‌افتد.

مطمئن باش؛
لطفاً.

...

من: [۲۳:۲۴]
رگبار رحمت نیمه رمضان،
همه فروردین و اردیبهشت را
شست.

فردا
خرداد
می‌شود.

خور داد
خور شید
خواهد تابید.

صبر کن؛
لطفاً.

...

# بی‌برچسب

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پیامک
روبروی نانوایی سنگکی، از این چرخ‌های سبزی‌فروشی چند دسته‌ای سبزی پاک شده خریدم؛ ریحون و تلخون دسته‌ای هزار و باقی دسته‌ای پانصد تومان. سبزی هم گران شده. تعجبی ندارد. قرار نبود ارزان بشود!
مرد پا به سن گذاشته‌ای همین که مشغول دادن پول بودم، با شتاب آمد و سبزی‌ها را این طرف و آن‌طرف انداخت و قیمت پرسید و شروع کرد به غرغر کردن. این هم تعجبی ندارد. غر زدن تنها کار کم هزینه‌ای است که مردم دوست دارند انجام بدهند. اما لابلای جملاتش چیزی گفت که عصبانی شدم. (کی؟ من؟ عصبانی؟ وسط خیابان؟)
با صدای بلند جمله‌ای شبیه این گفت که: «یه بچه افغانی آمده کشور ما، ایستاده اینجا، سبزی را می‌دهد دسته‌ای هزار تومان...»
بی‌اختیار صدایم را انداختم توی سرم و خیلی محکم -همان‌طور که توی کلاس بعضی وقت‌ها مجبورم- و تند نگاهش کردم و بدون مکث گفتم: «یعنی اگر ایرانی بود حق داشت سبزی را بدهد هزار تومان؟...»
آن‌قدر ناگهانی و عصبانی به او توپیدم که تا چند ثانیه ماتش برده بود و داشت حلاجی می‌کرد که از کجا خورده است و چرا خورده. منتظر عکس‌العملش نشدم و راهم را کشیدم و از خیابان رد شدم.
*
پسرک افغانی ساکت ایستاده بود و عبور من از خیابان را نگاه می‌کرد.

# زندگی

# فرهنگ

# قصه

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: بداهه

هر چقدر که خاموشی‌های شبانه‌ی برق در کودکی ما هراس‌آور یا ملال‌آور بود (از ترس حمله‌ی هوایی یا بیکاری و بی‌برنامگی) برای دوقلوها «رفتن برق» به معنی ورود به یک شهربازی تازه و متنوع است:
چراغ قوه موبایل‌ها را روشن می‌کنیم و می‌افتیم به دنبال تجربه‌های تازه؛ از سایه بازی با لوازم خانه مثل میز و لوستر و شوفاژ تا انواع اسباب‌بازی‌های شفاف و تیره که سایه‌های رنگی یا سیاه می‌سازند.
مرتضی هم امشب برای اولین بار وارد این شهربازی شد.
*
در تاریکی خانه، بجای گریه، صدای جیغ و خنده بلند است.

# بازی

# تربیت

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

از سن و سال من گذشته که وسط هفته کتاب چهارصد صفحه‌ای خاطرات جنگی دست بگیرم و تمامش را به دقت بخوانم. نشان به آن نشان که هیچ کدام از کتاب‌های حجیم معروف این سال‌ها مثل «دا» و «پایی که جا ماند» و «بیست و سه نفر» و غیره را کامل نخوانده‌ام.
با این یکی هم اول همین معامله را کردم. باز کردم و یک‌جایی وسط‌هایش را خط بردم. بعد از بیست دقیقه به این نتیجه رسیدم که کار نیکو کردن از پر کردن است. مثل بچه‌ی آدم برگشتم و از اول تا آخر را با نویسنده‌ی خوش ذوق و چیره‌دست کتاب همراه خاطرات آدمی شدم که تا آخر هم بالاخره راست و حسینی نمی‌گوید اسم و فامیلش چیست!
«پوتین‌قرمزها» روایت دقیق و اعجاب‌آور حضور اسیران و نظامیان پناهنده عراقی در ایران است. روایتی انسانی که سال‌هاست دنبالش بودم تا بفهمم آن‌طرف خاکریزهای ما چه خبر بوده است. لابلای این روایت، به دنیای درونی راوی و قصه‌های تلخ و شیرین کودکی‌اش سرک می‌کشد و داستانی کامل و جذاب می‌سازد.

# انقلاب

# جنگ

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: کتاب

بعدازظهر هفدهم اردیبهشت ماه -که همان روز جهانی آدمیزاد باشد-
دو ساعت مانده به افطار اولین روز ماه مبارک رمضان -که امسال یک روز دیرتر رسید-
هفت تا مرد ماشین‌حساب به دست
امضا کردند و چک کشیدند و دست دادند
که بکوبند و بسازند و بفروشند
*
کسی اما امروز
حال خراب من و عزیز را
سر سفره‌ی افطار
ندید
*
در سوگ خانه‌ی پدری
همین بس که
-به حساب عقل ظاهربین-
چاره‌ای جز ویرانی‌اش نیست
*
من هشتمین آن هفت نفر بودم.

# خانواده

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: عزیز

صبح خروس‌خوان،
رفتم مدرسه‌ دخترم:
پول دادم؛
چک کشیدم؛
امضا زدم.

همین قدر غیر تربیتی و غیر آموزشی!

# زندگی

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس

آدم که آزار ندارد خودش را آزار بدهد.
حسین لشکری، منیژه لشکری را وقتی هفده ساله بوده عقد کرده و برده سر خانه زندگی‌اش، یک هفته قبل از شروع جنگ غیبش زده و هجده سال بعد، درب و داغان، آمده خانه. ده سال بوده و یک شب -بی‌خبر- برای همیشه رفته که رفته.
گلستان جعفریان هم برداشته با وسواس و دقت همه‌ی لحظات خوشی و ناخوشی این زندگی را روایت کرده.
چه انتظاری دارید؟
آدم که آزار ندارد این همه آزار را خودش به اختیار خودش بخواند و گریه کند؟ دارد؟

# جنگ

# شهید

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: کتاب

مدرسه را امروز تعطیل کرده‌اند برای فلان و بیسار.
برای اولین بار در یک دهه‌ی گذشته، صبح با بچه‌ها قرار می‌گذاریم برای نمایشگاه.
حوالی ساعت ده، اندک اندک جمعشان جمع می‌شود؛ هر کدام از یک گوشه‌ی شهر؛ و تا حدود سه و نیم می چرخیم و کتاب می‌بینیم و حرف می‌زنیم؛ و برای اولین بار در یک دهه‌ی گذشته بازدید را تقریباً با همان تعدادی که شروع کرده بودیم تمام می کنیم.
موقع خداحافظی هم خوشمزه‌بازی دهه هشتادی‌شان گل می‌کند و وسط آن شلوغی «روز معلم» را جیغ و دست و هورا می‌کشند؛
معلم عجیب و بچه‌های غریب.
*
عصرانه هم -جای ناهار- با تو فالوده می‌خورم.
دستت توی جیب خودت است.
فالوده را تو حساب می‌کنی.



پ.ن:
+ چشم نشانه‌بین که داشته باشی، همیشه همراه هر سیدعلی یک شیخ‌علی هم هست...
++ بعد از نماز در مصلی، خبر دادند که یک نفر از مؤمنان قریب خدا به ملکوت اعلا پرکشیده است. از او به ما در زندگی خیرات عجیبی رسیده بود. غفرالله لنا و له.

# برادر

# نمایشگاه

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • ۵ نظر
  • سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: صندلی دوم

سیزدهم شعبان است.
آدم‌های درون‌گرا-خجالتی -مثل من- حتماً باید رفیق‌های برون‌گرا-خوش‌صحبتی -مثل امیرحسین- داشته باشند که اگر قرار شد بروند ماشین بخرند بتواند سر صحبت را با فروشنده و رفیق فروشنده و دلال و رهگذر و دیوار و کارشناس و غیره و ذلک باز کند و یک روزه دور تا دور شهر را از چیتگر تا ولنجک و از شریعتی تا نواب دور دور کند و آخر وقت هم قولنامه بنویسد برایت و به عنوان شاهد امضا هم بکند.
آدم‌های نشانه‌بینی مثل من باید رفیق‌های نشانه‌بینی مثل او داشته باشند که وسط معامله‌ی خودرو و بازار دلال‌های اتول، چشمش پی حکمتِ سوار کردنِ پیرمردِ شهرستانی باشد.
*
سیزدهم شعبان است؛ تولد یک سالگی آقامرتضی.

# حبیب

# دوست

# قصه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۹۸
  • :: صندلی دوم
  • :: پدر مقدس

امروز را کلاً مرخصی گرفتم که بابا را ساعت ده ببرم دکتر. نه و نیم رسیدیم و اسم نوشتیم توی نوبت. گفتند که دکتر یازده می‌آید. بیمارستان شلوغ بود و هوا مطلوب. زدیم بیرون. یک ساعت و نیم کناره‌ی ولیعصر را از توانیر تا پله‌ی چندم پیاده رفتیم و برگشتیم. آن وسط هم توی یک پارک کوچک نشستیم و نفس تازه کردیم.
چقدر حرف زدیم؛ و چقدر خوب بود.
*
شب به مصطفی می‌گویم: «امروز با بابام رفتم پارک»
به خیالش فقط خودش می‌تواند با «باباش» برود پارک. می‌خندد. خنده هم دارد.

# خانواده

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

بالاخره وقتش رسید. رفتیم برای مصاحبه و معارفه مدرسه.
از آقا مصطفی پرسیده بودند اگر من پنج تا بستنی داشته باشم و سه تای آن‌ها را بخورم چند تا باقی می‌ماند؟ مصطفی هم یواشکی با انگشت حساب کرده بوده.
از مریم خانم هم پرسیده‌اند چند تا دخترخاله داری؟ چند تا از تو بزرگ‌تر و چند تا کوچک‌ترند؟
کلی هم بازی کرده بودند.

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۳ فروردين ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون