صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

بعد از
«نوزده»
می‌شود
«بیست»

بعد از
«مریم»
می‌شود
«طه»


بعد از
«موسی»
می‌شود
«هارون»


# نشانه

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸
  • :: صندلی دوم

سیزدهم شعبان است.
آدم‌های درون‌گرا-خجالتی -مثل من- حتماً باید رفیق‌های برون‌گرا-خوش‌صحبتی -مثل امیرحسین- داشته باشند که اگر قرار شد بروند ماشین بخرند بتواند سر صحبت را با فروشنده و رفیق فروشنده و دلال و رهگذر و دیوار و کارشناس و غیره و ذلک باز کند و یک روزه دور تا دور شهر را از چیتگر تا ولنجک و از شریعتی تا نواب دور دور کند و آخر وقت هم قولنامه بنویسد برایت و به عنوان شاهد امضا هم بکند.
آدم‌های نشانه‌بینی مثل من باید رفیق‌های نشانه‌بینی مثل او داشته باشند که وسط معامله‌ی خودرو و بازار دلال‌های اتول، چشمش پی حکمتِ سوار کردنِ پیرمردِ شهرستانی باشد.
*
سیزدهم شعبان است؛ تولد یک سالگی آقامرتضی.

# حبیب

# دوست

# قصه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۹۸
  • :: صندلی دوم
  • :: پدر مقدس

امروز را کلاً مرخصی گرفتم که بابا را ساعت ده ببرم دکتر. نه و نیم رسیدیم و اسم نوشتیم توی نوبت. گفتند که دکتر یازده می‌آید. بیمارستان شلوغ بود و هوا مطلوب. زدیم بیرون. یک ساعت و نیم کناره‌ی ولیعصر را از توانیر تا پله‌ی چندم پیاده رفتیم و برگشتیم. آن وسط هم توی یک پارک کوچک نشستیم و نفس تازه کردیم.
چقدر حرف زدیم؛ و چقدر خوب بود.
*
شب به مصطفی می‌گویم: «امروز با بابام رفتم پارک»
به خیالش فقط خودش می‌تواند با «باباش» برود پارک. می‌خندد. خنده هم دارد.

# خانواده

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس

بالاخره وقتش رسید. رفتیم برای مصاحبه و معارفه مدرسه.
از آقا مصطفی پرسیده بودند اگر من پنج تا بستنی داشته باشم و سه تای آن‌ها را بخورم چند تا باقی می‌ماند؟ مصطفی هم یواشکی با انگشت حساب کرده بوده.
از مریم خانم هم پرسیده‌اند چند تا دخترخاله داری؟ چند تا از تو بزرگ‌تر و چند تا کوچک‌ترند؟
کلی هم بازی کرده بودند.

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۳ فروردين ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس
بدون هیچ دخل و تصرف دیجیتالی، کاملاً معلوم است که رنگ شمشادهای کوچک و جوان با پدران و برادران بزرگ‌ترشان فرق دارد.
این جلوه‌گری ظریف، آدم را به وجد می‌آورد و بسیار چیزها می‌آموزد:
«بر امروز غره نشو و از آینده ناامید نباش»

# پسردایی

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۸
  • :: نغز

در این زیارت‌های خانوادگی همیشه یک طوری می‌شود که از امام رضا -قب- طلبکار می‌شوم! پس دیشب بعد از نماز مغرب تنهایی راهم را کشیدم به صحن گوهرشاد که طلبم را وصول کنم. (#بچه-پررو) می‌دانستم دست به نقد حساب می‌کنند. نرسیده به حوض، توی آن شلوغی، خوردم توی سینه‌ی فؤاد که قبل از تعطیلات طلبکارم بود و حواله داده بودمش به بعد از تعطیلی. یک لحظه آمدم توی دلم به امام بگویم که قرار بود بدهی نه این‌که بگیری... که فؤاد گرم می‌گیرد که نبودی جهادی که جایت خیلی خالی بود!
میخکوب شدم.
چطور مطلب به این مهمی یادم رفته بود؟ بچه‌های جهادی همه الان مشهد هستند! اما آن‌قدر غافلگیر شده بودم که باز هم یادم نیامد چه کسانی ممکن است در همین نزدیکی باشند؛ تا این‌که فؤاد یکی یکی اسم‌ها را شمرد و فکرم رفت به آخرین نوشته‌ی نود و هفت صاد و  آن‌قدر بی‌تابم کرد که برخلاف محافظه‌کاری‌ها و مصلحت‌سنجی‌های معمول، همان وسط جلوی فؤاد زنگ زدم به سیدعلی و همین‌طور که گوشی مزخرفش زنگ می‌خورد، توی ذهنم مرور کردم که این چندمین سیدعلی زندگی من است که به وسط صحن گوهرشاد مربوط شده؛ اولی... دومی... سومی... که جواب می‌دهد و ظاهراً تازه از حرم بیرون زده و برای فردا قرار گذاشتیم در مدرسه‌ی دو درب.
هول می‌زنم چرا؟ انگار که خواسته باشم طلبم را همان وسط وصول کنم که نکند... که نکند چه؟ (#ابله)
*
پیش از ظهر، جلوی در مدرسه، سیدعلی را به بغل می‌زنم و می‌تکانم؛ خاکی و سبک است و مرا به یاد کسی می‌اندازد که همین‌قدر سبک بود و خاکی و فراوان دوستش داشتم...؛ و شیخ علی هم خودش را از یک منبر نامتعارف -کمی آن‌سوتر- نجات داده و به ما می‌رساند؛ و حرفمان گل می‌اندازد که غافلگیری مدرسه‌ی دو درب کامل می‌شود و آقاسعید با لباس خادمی و چوب‌پر زرد از جبروت ظاهر می‌شود و از این‌جا به بعد هر چیز ناممکنی محتمل می‌شود؛ فؤاد وصل می‌شود به محمدمهدی و قرار هم‌قدمی؛ و رگبار رحمت الهی؛ و بی‌بال‌پریدن؛ و شیرینی حضرتی؛ و ملاطفت امروز امام رضا -قب- با نسل سوم مخاطبان خاص صاد هم با تلاوت صفحه سوم سوره‌ی ص بعد از نماز کامل می‌شود و «یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً» به معنای ملکوتی کلمه و «زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ» در صورت ناسوتی آن محقق می‌شود و آدم دیگر غلط بکند که وقتی طلبکار رئوف و کریم شد، کم بخواهد. (#لفی خسر)

# آقا سعید

# جهادی

# دوست

# قصه

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۶ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پریشان
نود و هفتی که رفت را سال عاقبت اندیشی می‌خواستم؛ پس برای کندن از روزمرگی بر درهای بسته‌ی زیادی کوبیدم که بر حسب ظاهر هیچ‌کدام باز نشد. شاید آن‌چه هدف داشتم به صلاح نبود یا شاید صبرم کم است. در هر صورت حالا از نقطه‌ای که سیصد و شصت و پنج روز قبل در آن ایستاده بودم فاصله‌ی زیادی ندارم و از این بابت غصه‌دارم.
اما تلخی‌های این سال فرد طولانی را که زوج شروع شده بود فقط با شیرینی فرد شدن می‌شود تحمل کرد. صبر پشت درهای بسته و انتظار در راه‌های مسدود و پافشاری بر گشودن گره‌های کور را دلخوشی آشکارترین نعمت نود و هفت -آقا مرتضی- میسر می‌کند. الحمدلله برکت قدم این پسر کوچک در زندگی ما کاملاً محسوس است.
*
در سال نود و هشت باید کار ناتمام نود و هفت را تمام کرد. پس ان‌شاءالله همتم را در «جستجوی معنا» صرف خواهم کرد:
«معنا» برای شغل بیهوده‌ای که دارم؛
«معنا» برای کاسبی بی‌ثمری که دارم؛
و معنا برای عشق گمشده‌ای که دارم.
-مرکز و مؤسسه و معلمی-
امیدوارم سال نود و هشت برای من سال «رونق ت» باشد: «تعلیم و تربیت کودک و نوجوان ایرانی»، «تربیت رسانه‌ای» و «تاریخ»
*
کاش سال «رونق تو» هم باشد.

# سال‌نام

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه

ماه‌م
این هفته
برون رفت
و
به چشمم سالی‌ست

حالِ هجران
تو چه دانی -خداییش-
که
چه مشکل حالی‌ست

ای که انگشت‌نمایی -به کَرَم- در همه شهر

وه!
که در کار غریبان
عجبت اهمالی‌ست

مژده دادند
که
بر ما
گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان -لطفاً-
که
مبارک فالی‌ست

# حافظ

  • ۱ نظر
  • شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
  • :: بیت

آقا مصطفی توی سفره از لابلای سبزی‌ها یکی را که بی‌قواره‌تر از بقیه است بیرون می‌کشد و می‌پرسد: «اسم این چیه؟»
پاسخش ساده و بی‌حاشیه است: «برگِ ترب»
اما بچه‌ها همیشه یک غافلگیری در آستین دارند.
با اعتراض می‌گوید: «نه! اسم خودش چیه؟»
چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم. متوجه سؤالش نمی‌شوم: «برگِ ترب دیگه!»
چشمانش برقی می‌زند. با خنده می‌گوید: «یعنی خودش اسم نداره؟»

پ.ن:
+ ما همه هیچیم؛ همه اوست.

# قصه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

حاجی: لطفاً هر نتیجه‌ای حاصل شد به من اطلاع بده.
سید: البته چون ما کلاً مأمور به وظیفه‌ایم طبیعتاً نتیجه‌ای هم حاصل نمیشه!

# ستاد

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پیامک

سلام آقای [...]
از این که مصدع اوقاتتون میشم عذر میخوام
[...] هستم؛ دانش‌آموز سال ۹۴ مدرسه [...] قم
حالتون چطوره؟ متأسفانه شماره‌تون رو گم کرده بودم، از آقای [...] گرفتم
غرض از مزاحمت اینکه بعد از سالی که با شما به عنوان دبیر تاریخ گذروندم شدیداً به تاریخ علاقمند شدم
در حال حاضر هم ترم دوم تاریخ دانشگاه [... ] هستم
دارم از رشته‌ام لذت می‌برم و دوست داشتم شما بدونید و با بنده هم حس باشید
امیدوارم در آینده نزدیک سعادت دیدنتون رو داشته باشم

# تاریخ

# قم

# مدرسه

# نامه

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پیامک

پیغام خصوصی می‌گذاری این‌جا؛
پیام شخصی می‌فرستی آن‌جا؛
کم مانده پیک مخصوص روانه کنی هرجا.
::
به جان عزیزت که برای من هم دشوار است؛
برای من هم دشوار شده...
::
دعا کن این اسفند بگذره؛
دعا کن بعدش اردیبهشت بشه؛
دعا کن با هم بریم بهشت.

# پسردایی

  • ۴ نظر
  • شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پریشان
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون