صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

بی‌چاره آهویی که صید پنجه‌ی شیری‌ست
بیچاره‌تر شیری که صید چشم آهویی...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

به یک عدد رایانه همراه (نوت بوک یا نت بوک) دست دوم جهت انجام امور معمولی زندگی دیجیتال نیازمندیم.

مشخصات جنس:
تاریخ تولید آن مهم نیست. اما تاریخ انقضایش لااقل دو سال دیگر باشد.
حداکثر توانایی اجرای ویندوز هفت و نرم افزارهای آفیس را داشته باشد کافی است.
هر طور مایل است به اینترنت وصل شود.
نمایشگر آن سالم باشد. (یعنی برای دیدن صفحه اش نیازی به استفاده از عینک مخصوص یا اتصال آن به تلویزیون نباشد!)
امکاناتی از جمله قابلیت شارژ شدن، قابلیت حمل شدن، قابلیت روی میز گذاشتن هم داشته باشد.
طبیعتاً هر چقدر کوچک‌تر و خوشگل‌تر باشد بهتر است.

مبلغ مناقصه!
حداکثر مبلغی که می‌توانم برای چنین جنس آنتیکی بپردازم ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان است. هر چه کمتر بهتر!

# زندگی

  • ۶ نظر
  • سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۳
  • :: بداهه

امروز که اول ربیع المولود چهارده - سی و هشت باشد، هفت سال قمری از گشایش این سررسید می‌گذرد.
همین.

# صاد

# وبلاگ

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از نه نه هشتاد و پنج -که شب ولادت امام رضا علیه‌السلام بود- تا امروز که نه نه نود و پنج -شب شهادت امام رضا علیه‌السلام- است؛ ده سال تمام می‌گذرد.
از آدم‌هایی که آن شب در آن مراسم غیرمعمولی حضور داشتند، بعید است کسی این جا را بخواند. مراسم عروسی در یک آپارتمان مسکونی! هیچ چیزش به عروسی‌های معمولی شبیه نبود. مجلس زنانه در پارکینگ و مردانه طبقه‌ی سوم. میز و صندلی‌هایی که به زور در خانه‌ی صد متری چیده بودند و مهمان‌هایی که چون جا کم بود رفته بودند توی اتاق انباری صاحبخانه روی موکت نشسته بودند. آخرش هم نفهمیدم میز و صندلی‌ها را چه کسی سه طبقه بالا آورد و پایین برد.
مداح غریبه‌ای که با بلندگوی دستی مولودی خواند؛ قاری قرآنی که آواز حافظ می‌خواند و کاندیدای شورای شهری که آن وسط نطق تبلیغاتی کرد. سال‌ها بعد با آن مداح در قم (!) همکار شدم، آن قاری قرآن استاد حوزه علمیه شد و کاندیدای محترم به جایی نرسید.
من که چیز خاصی نخوردم. اما شام را حسین و محمد (آن موقع که فقط مهندس بودند و عمامه نبسته بودند) پای دیگ توی همان پارکینگ کشیدند توی بشقاب‌ها و بچه‌ها دست به دست دادند طبقه‌ی سوم؛ ساختمان آسانسور هم نداشت.
*
ده سال از شروع یک زندگی مشترک گذشته است: هشت بار اسباب کشی کرده‌ایم و حالا چند تا کوچه بالاتر از محل همان عروسی خانه گرفته‌ایم.
*
مهم‌ترین آدم‌های ده سال اخیر زندگی‌ام تقریباً هیچ کدام آن شب به آن مراسم غیرمعمولی دعوت نداشته‌اند؛ و این گزاره به تنهایی می‌تواند نشان دهد که زندگی ده سال اخیرم چقدر با زندگی پیش از آن متفاوت بوده‌است.

# ازدواج

# خانواده

# دوست

# مشهدالرضا

  • :: بداهه

والدین و پرستاران دیگر صرفاً نگهبان و مراقب کودکان نیستند، بلکه همچنین در بسیاری از موارد به‌طور بالقوه پخش‌کنندگان اطلاعات دربارۀ کودکان خود برای مخاطبان جمعی هستند. این حجم عظیم از به‌اشتراک‌گذاری دارای منافع واضحی برای افراد است، مثل خانواده‌ها و دوستانی که از نظر جغرافیایی دور از هم هستند یا والدینی که به‌منظور کسب مشاوره از دوستان معتمد، جزئیاتی از زندگی کودکان خود را به اشتراک می‌گذارند. اما این مدل جدید همچنین می‌تواند احساس حاکمیت کودک بر چگونگی شکل‌گیری هویت خود را در معرض تهدید قرار دهد.

ترجمان

+ در این مورد: «خشت خام و آینه»

# تربیت

# سواد رسانه‌ای

  • :: روایت امروز
  • :: پدر مقدس

برادری پیام خصوصی گذاشته برای «یتیم‌خانه‌ی دوران». چون نظرش برایم محترم است می‌گویم که شما هم بدانید:

«به نظرم بهتر بود عکسی از سکانسی غیر از این سکانس را انتخاب می کردید.»

این حال خاص مخاطبان خاص صاد را دوست دارم. حالی که به آن‌ها اجازه می‌دهد همین‌قدر ساده و صریح و البته خصوصی، نظرشان را درباره‌ی جزییات نوشته‌ها و نانوشته‌ها بیان کنند.

# سینما

# صاد

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵
  • :: بداهه

اگر ابوالقاسم طالبی بخاطر خیر و ثوابی که از معرفی تاریخ گمشده‌ی این سرزمین به نسل جدید نصیبش میشه، نره به بهشت؛
حتماً بخاطر بغض و کینه‌ای که از انگلیسی‌های خبیث داره، آتش جهنم بهش حرومه.

+ یتیم‌خانه‌ی ایران در لایه های سمبولیک و استعاری، به مراتب داستان محکم‌تر و جذاب‌تری داره.

# تاریخ

# سینما

  • :: بداهه
صبح اول وقت رفته‌ام سر کلاس، غلط دیکته‌ای های بچه‌های چهارده پانزده ساله را گرفته‌ام؛ انگار کن که هشتاد و چهار باشد...
سر ظهر، آقا محمدجواد نشسته روبرویم، سررسیدش را جلویم ورق می زند؛ انگار کن که محمدم باشد؛ انگار کن که هشتاد و هفت باشد...
بعدازظهر توی اتاق پرورشی، روضه‌ی مستندسازی تاریخ شفاهی شهدا می‌خوانم برای تازه فارغلان، انگار کن که هشتاد و نه باشد...
قبل از غروب، زیر انداز پهن می‌کنیم توی پارک و حرف از کار داوطلبانه و مستقل برای شهدا می‌زنیم؛ انگار کن که محمد باشد و حسین باشد؛ انگار کن که هشتاد و سه باشد...
بعد از غروب آقا مهدی قرار دورهمی جمعه را قطعی می‌کند؛ انگار کن که نود باشد؛ نود و دو باشد؛ نود و سه باشد...
حالا آمده‌ام خانه، پیش عزیز، وبلاگ می‌نویسم؛ انگار کن که هشتاد و دو باشد...
:
انگار کن که در دَوَران دایره وار تاریخ خودم گیر کرده‌ام
:
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
:
پنجشنبه‌ها... آی... پنجشنبه‌ها

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵
  • :: پریشان

صبح از خواب پا شده؛ آمده نشسته روبروی خواهرش؛ زل زده به صورت دخترک.
بی‌مقدمه می‌گوید: «بابا! من هم ابرو دارم؟»


+ موهایش بلند شده و ریخته روی پیشانی‌ش. می‌برمش سلمانی.

  • :: پدر مقدس

آقا مصطفی: «بابا! مگه آقا غذا می‌پزن؟»

+ آشپز مرد ندیده تا حالا.

# زبان

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس

من (هفت صبح):
از صحن امام‌زاده سیدحمزه در باز کرده‌اند به باغ توتی؛ البته نه باغی مانده و نه توتی: ستون کاشته‌اند و سقف روییده است.
با مصطفی نشسته‌ایم روی فرش درگاه و دعا می‌خوانیم.
سلام

تو (یک روز بعد):
تاسوعای بی تو
عاشورای بی تو
بی او
بی ما
...

# برادر

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۵
  • :: پریشان
  • :: پیامک

چراغ را خاموش می‌کنم. توی تختشان دراز کشیده‌اند.
-: «بابا! بیا کتاب بخون»
تاریک است و عینک ندارم و خوابم هم می‌آید. بهانه می‌آورم.
-: «خب بیا از دهنت گصّه* بگو»


* «گصّه» بر همان وزن و معنای «قصه»

# زبان

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
  • :: پدر مقدس

از کرامات مدرسه‌ی ما آن است که در آن مؤلف کتاب سواد رسانه‌ای «تاریخ»، و کارشناس ارشد تاریخ «سواد رسانه‌ای» تدریس می‌کند.

# مدرسه

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

سر کوچه‌ی جدیدمان پیرایشگاه مردانه است. امروز برای اولین بار امتحانش کردم. مثل همه‌ی دفعه‌های اولی که در این سال‌ها با پیرایشگری آشنا می‌شوم، لازم است تا در دقیقه‌ی اول حالی‌ش کنم که جیگولی بازی در نیاورد و مثل آدم و مثل سی سال گذشته موهایم را مدل بچه مثبتی کوتاه کند.
می‌گویم: «ساده کوتاه کن؛ میخوام برم مدرسه»
حدس می‌زدم که خواهد خندید و به حساب شوخی می‌گذارد. کارش را که شروع می‌کند ادامه می‌دهم: «جدی گفتم. می‌خوام برم مدرسه»
*
فردا اول مهر من است.

# قصه

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون