صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

و عشق
چشم مرا بست
و
مشت من
وا شد
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
  • :: روایت امروز
در فشردگی برنامه‌های سفر به کفرستان، روز عرفه‌مان تباه شد.
کمی قبل از نیمه‌ی شب اما حضور در عبادت‌گاه بانگ‌ایون‌سا و تنفس در فضای آرام و معطر این معبد، شب عیدمان را ساخت.
در تصویر بالا، ماهِ شب دهم ذیحجه‌ی ۱۴۳۸ از لابلای فانوس‌های کاغذی این معبد بودایی خودنمایی می‌کند.

# توحید

# حج

# سفر

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
  • :: بداهه

باز هم عرفه...
باز هم عید قربان...
باز دارم میرم یه جای دور...

حلال کنید.

# سفر

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
  • :: بداهه


گلزار شهدای اصفهان

# سفر

# شهید

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه

همه‌ی ما پر از خاطرات ترک خورده‌ایم. فقط باید زمان و مکانش فرا برسد که یادمان بیاید مرور زمان چه بلایی سرمان آورده است.

+ پ.ن:
تصویر را همین امشب روی پل خواجو گرفتم: بعد از هجده سال.

# دوست

# سفر

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
  • :: کودکی

خدایا!
مرا سرپرستِ شایسته‌ای بر اهل و اولادم قرار ده.

خدایا!
اهل و اولادم را بی‌سرپرستِ شایسته قرار مده.

# توحید

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
  • :: ذکر

یکی از پنج‌شنبه‌ترین شنبه‌های تاریخ صاد را سپری کردم.
بعد از دو سال چکمه‌های کوه از جعبه بیرون آمد و  ساعت چهار صبح کندیم و رفتیم تا نماز را در نمازخانه‌ی خاطره‌انگیز منظریه بخوانیم و بعدش آرام آرام در خلوتی صبحِ شنبه‌ی تعطیلِ تحلیف بخزیم تا تپه‌ی شهدا و نان و پنیر و میوه‌ای بخوریم و برگردیم پایین کم‌کم؛ و کارت عروسی مادر گروه را بگیریم دستمان و محمدرضا بستنی رنگی رنگی بدهد که بخوریم و خوش خوشان برویم خانه و خوشحال باشیم که هنوز راه همان است و مرد بسیار است.

# برادر

# دوست

# سین

# کوه

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه

ما همه شیران، ولی شیرِ عَلَم
حمله‌مان از باد باشد دم‌به‌دم

حمله‌مان پیدا و ناپیداست باد
جان فدای آن‌که ناپیداست باد

# مولوی

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بیت

صبح کله‌ی سحر، شخص شخیص رییس کل استان، با ماشین شخصی آمده فرودگاه بوشهر، استقبالِ حضرتِ استادِ گرانقدرِ پروازی از پای‌تخت، که من باشم، ماشینش جوش آورده و همان جلوی درِ فرودگاه زده بالا درِ موتور را و راننده تاکسی‌های فرودگاه ریخته‌اند بالای سرش که: «واشر زده»، «پروانه کار نمی‌کند»، «از دینام است»، «بشکه را بیاورید»، ...
توی فکر می‌روم: «بشکه»؟!
راننده تاکسی می‌دود از توی ماشینش یک بطری آب معدنی یک و نیم لیتری می‌آورد و با همان لهجه‌ی بریده‌بریده‌ی گرم و مطایبه‌آلود می‌گوید: «بیا آب بشکه رو بریز روی رادیات خنک شه.»
دمای هوا سی و شش درجه، رطوبت هفتاد درصد. هنوز تازه هشت صبح است.

# سفر

# قصه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه

تفریح مشروع و بازی محبوبی است: دوچرخه سواری.
برای ما که اهالی دهه‌ی شصت هستیم اما همیشه با حسرت‌ها و غصه‌های فراوانی همراه بوده. خودم در هفت سالِ اولِ زندگی دوچرخه نداشتم و برادرم هم و تماشای دوچرخه سواری بچه‌ها توی کوچه از نگفتنی‌ترین احساسات همه‌ی سال‌های نوجوانی و جوانی‌ام بوده.
حالا در میان‌سالی برای فرزندانم دو تا دوچرخه خریده‌ام -به تلافی همه‌ی آن نگاه‌ها و آه‌ها- و از امروز غصه‌ی دیگری را به قلبم راه داده‌ام: توی کوچه و پارک دایماً چشمم به چپ و راست است که کسی با حسرت به این تفریح مشروع و بازی محبوبِ دوقلوها چشم ندوخته باشد.
و درد دامنه دارد.

# زندگی

  • :: پدر مقدس

رفیقم آقامجید -بن‌سایپا- هشت سال تمام است که در سرما و گرما پا به پای من دویده و حالا دقیقاً دویست هزار کیلومتر کارکرد دارد. من یک چهارم این مدت را در تهران و بقیه را در قم ساکن بوده‌ام و ایشان در هشتاد درصد این روزها و شب‌ها در کوچه و خیابان و بدون پارکینگ مسقف و یا حتی غیرمسقف به سر برده است.
تاکنون سه بار دست تعدی سارقان به سمت آقامجید دراز شده: دو بار فقط صندوق عقب و یک بار -همین دیشب- هم صندوق و هم داخل اتاق و هم داخل موتور. در مجموع این سه سرقت دو تا چمدان حاوی لباس و زیورآلات و ...، یک دوربین فیلم‌برداری، دو جفت کفش، یک باتری ماشین، یک دستگاه رادیو پخش، کنسول کنار راننده، زیرانداز، دو تا بالش، مهر و جانماز و قبله نما، صندوق صدقه و بیسکوییت و آبنبات و چاقو و نمکدان، بیلچه و طناب و کمک های اولیه و کپسول آتش نشانی و ... به یغما رفته است. همه‌ی این موارد هم یا در روز روشن و یا در محل‌های مسکونی نزدیک مرکز پایتخت اتفاق افتاده. یعنی به عبارتی آقامجید در مجموع دو سالی که در تهران پارک شده سه بار تا بحال مورد سوءقصد قرار گرفته و در هیچ موردی -حتی همین دیشبی- امیدی به باز یافتن اموال نبوده و نیست.
چرا فکر می‌کنیم شهر در امن و امان است؟ چرا واقعاً؟

# تهران

# زندگی

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
  • :: صندلی دوم

تلفنم -بی‌صدا- روی میز دارد زنگ می‌خورد. رییس پای تخته گرم کشیدن دایره و خط و خط چین است و همکاران، عرق‌ریزان، درباره‌ی تفاوت‌های «اختلاف نظر» و «اختلاف سلیقه» حرف می‌زنند.
تلفنم -بی‌صدا- زنگ می‌خورد. صفحه‌ی پنج اینچیِ تاریکش روشن شده و نام تو آن وسط چشمک می‌زند. نامِ قشنگِ تو وسطِ این صفحه‌ی سیاه، سفید و قرمز می‌شود و دکمه‌ی سبز رنگِ مکالمه زیرش تکان تکان می‌خورد:
از جلسه زده‌ام بیرون؛ رفته‌ام به باغِ حروفِ نامِ زیبایت؛ در پیچ و تابِ سین و صادها گرفتار شده‌ام؛ در خیالم به نظاره‌ات نشسته‌ام و با تو معاشرت می‌کنم.
*
رییس یک نفس سین جیم می‌کند و نمی‌شود که گوشی را بردارم. تلفن قطع می‌شود و این چراغِ کوچکِ چشمک‌زنِ بالای صفحه یعنی یک تماسِ از دست رفته دارم.

# تو

  • :: پریشان
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون