صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

نه ملاقات با معاون دادستان؛
و نه گفتگو با عضو فلان شورای عالی؛
و نه تماس تلفنی با وزیر سابق؛
و نه دیدار فلان نماینده مجلس؛
و نه برنامه‌سازی تلویزیونی؛
و نه هیچ کار دیگری...

مهم‌ترین کاری که در این روزها کرده‌ام؛

- در این روزهای عجیب آبان نود و هشت
که برف می‌بارد و بنزین گران می‌شود و اینترنت نداریم-

بدون شک، خواندن تورات در جمع پسران دبیرستانی بوده‌است.

# تاریخ

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸
  • :: بداهه

خواب می‌بینم که پیاده و تنها رفته‌ام کربلا؛
خواب می‌بینم که گیاه می‌کارم؛
خواب انگشتر عقیق و انگشتر فیروزه می‌بینم؛
خواب سنگ‌های قیمتی و زینتی می‌بینم؛
...
مثل مسافری که در تاریکی شب و مه شدید، صدای هلهله‌ای از دور می‌شنود. صدا نزدیک و دور می‌شود؛ صدا کم و زیاد می‌شود؛ اما نوری دیده نمی‌شود.
...
دو هفته است که داریم دیده می‌شویم. کم‌کم سر و کله‌ی خواستگارها پیدا می‌شود؛ همان‌طور که کم‌کم سر و صدای رقیبان بلند شده است: وَما بَدَّلوا تَبدیلًا



پ.ن:
خواب حج... خواب بارندگی شدید...

# در جستجوی معنا

# رؤیا

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
  • :: بداهه

امروز که هشتِ هشتِ نود و هشت باشد؛ -از قضا- اول ربیع‌الاول ۱۴۴۱ هم هست.
صاد را اول ربیع‌الاول ۱۴۳۱ با بسم‌الله شروع کردم. آن روز بیست و هفت ساله بودم؛ و حالا سی و هفت را هم رد کرده‌ام. در طول ده سال در ۱۷۰۷ بیش از ۱۷۷۰ یادداشت نوشته‌ام؛ یعنی به عبارتی سالی ۱۷۷ تا؛ یعنی هر دو روز یکی! زندگی را هم -به گواه همین نوشته‌ها- در این سال‌ها دو تا یکی سر کرده‌ام؛ روزی به خوشی و روزی به تلخی؛ الحمدلله.
شما که غریبه نیستید؛ دری نیست که در این سال‌ها نکوفته باشم و دیواری نیست که به آن نخورده باشم؛ مثل پرنده‌ی دم سوخته در قفس شیشه‌ای؛ راه هم زیاد رفته‌ام الحمدلله؛ بار هم زیاد برده‌ام الحمدلله.
*
از شمایانی که یک دهه صاد را تحمل کردید ممنونم. از همه‌ی آن‌ها که ردپایشان در نوشته‌ها هست و آن‌ها که نیست؛ آن‌ها که نظراتشان را این‌جا به یادگار نوشته‌اند و آن‌ها که ننوشته‌اند؛ آن‌هایی که دوست بودند و آن‌هایی که برادر؛ بزرگ‌ترها و کوچک‌ترها؛ این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است...
*
فروغی بسطامی گفته است: «یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد»؛ ولکن «یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند»؛ از اولی‌ها که نبوده‌ایم و زیاد کوشیده‌ایم؛ امید که به لطف خدا و دعای شما از دومی‌ها هم نباشیم؛ آمین.


ارادتمند شما
ص

# صاد

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
  • :: بداهه

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

ماه‌ت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
مه را لب و دندانِ شکربار نباشد

وان سرو که گویند به بالای تو باشد
هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد

مردم همه دانند که در نامه‌ی سعدی
مُشکی‌ست که در کلبه‌ی عطار نباشد

جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد

# سعدی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
  • :: بیت

یعنی دست به فرمون نزن؛
فقط گاز بده.

# در جستجوی معنا

# مرکز

# پاروئیه

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
  • :: ذکر

مثلاً این همه دوست و رفیق و قوم و خویش که رفته‌اند کربلا
و دعا کرده‌اند
و دعای مخصوص کرده‌اند
و حالا باران گرفته است
و شاید که دعایشان هم مستجاب شود.

# دعا

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸
  • :: بداهه

دیشب خواب دیدم که توی عمارت صاحبقرانیه، یقه‌ی شهردار پایتخت رو گرفتم که چرا محتوای آموزشی مناسبی در مورد روش‌ها و فرایند ترمیم و بازسازی ابنیه‌ی تاریخی شهر تهران برای کودک و نوجوان تولید و منتشر نمی‌کنید؟


رد دادم؟

# رؤیا

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸
  • :: بداهه

حالا به نقطه‌ی رهایی رسیده‌ایم.
با تغییر در کادربندی، آن‌هایی که در حاشیه بوده‌اند به مرکز توجه نزدیک می‌شوند.
آن‌هایی که پشت دوربین بوده‌اند، بالاخره در دیدرس قرار می‌گیرند.
*
چشم نشانه‌بین اگر داشته باشی؛
معلوم است که امروز بسم‌الله کاری را گفتیم که والسلامش را ما نخواهیم گفت؛
ان‌شاءالله.

# آقا سعید

# آوینی

# بچه‌سید

# پاروئیه

# پسردایی

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸
  • :: بداهه

و
به یاد آور
بنده ما را
آن هنگام که عرضه داشت:

«خداوندگار خدایا؛
تو را
دوست می‌دارم»

و ندا دادیم:

«ما
بیش‌تر
...»

پ.ن:

+ إِنَّ فَضْلَهُ کانَ عَلَیْکَ کَبِیراً
++ پیر دردی‌کش ما گر چه ندارد زر و زور / خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد.

# توکل

  • :: بیت
  • :: ذکر

در خلسه‌ای عمیق،
خودش بود
و
هیچ‌کس
...


پ.ن:
إِنَّ اللَّهَ
فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ
وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ
ذلِکُمُ اللَّهُ
فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ

# حلقه

# پنجشنبه‌ها

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: ذکر

سی و یک سال بعد، اول مهر هزار و چهارصد و بیست و نه، دقیقاً شصت و دو سال از روزی که وارد مدرسه شدم گذشته است. اگر زنده باشم یک قدم مانده به هفتاد سالگی.
باز هم مادرها همینطوری جلوی در مدرسه می‌ایستند و گریه می‌کنند؟
معلم‌ها مهربان‌تر می‌شوند؟
جلوی در مدرسه اسفند دود می‌کنند؟
*
دوقلوها را امروز صبح بردیم مدرسه و تحویلشان دادیم.
توی بیمارستان که اولین بار دادند بغلشان کنم نگفتند باید کی تحویلشان بدهی.
حالا مدام به این فکر می‌کنم: کی باید تحویل‌شان بدهم؟

# مدرسه

  • :: پدر مقدس

به یارو گفتند: «کجا داری میری؟»
گفت: «نه! دارم بر می‌گردم!»

# زندگی

  • ۰ نظر
  • شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون