صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

بالاخره وقتش رسید. رفتیم برای مصاحبه و معارفه مدرسه.
از آقا مصطفی پرسیده بودند اگر من پنج تا بستنی داشته باشم و سه تای آن‌ها را بخورم چند تا باقی می‌ماند؟ مصطفی هم یواشکی با انگشت حساب کرده بوده.
از مریم خانم هم پرسیده‌اند چند تا دخترخاله داری؟ چند تا از تو بزرگ‌تر و چند تا کوچک‌ترند؟
کلی هم بازی کرده بودند.

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۳ فروردين ۱۳۹۸
  • :: پدر مقدس
بدون هیچ دخل و تصرف دیجیتالی، کاملاً معلوم است که رنگ شمشادهای کوچک و جوان با پدران و برادران بزرگ‌ترشان فرق دارد.
این جلوه‌گری ظریف، آدم را به وجد می‌آورد و بسیار چیزها می‌آموزد:
«بر امروز غره نشو و از آینده ناامید نباش»

# پسردایی

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۸
  • :: نغز

در این زیارت‌های خانوادگی همیشه یک طوری می‌شود که از امام رضا -قب- طلبکار می‌شوم! پس دیشب بعد از نماز مغرب تنهایی راهم را کشیدم به صحن گوهرشاد که طلبم را وصول کنم. (#بچه-پررو) می‌دانستم دست به نقد حساب می‌کنند. نرسیده به حوض، توی آن شلوغی، خوردم توی سینه‌ی فؤاد که قبل از تعطیلات طلبکارم بود و حواله داده بودمش به بعد از تعطیلی. یک لحظه آمدم توی دلم به امام بگویم که قرار بود بدهی نه این‌که بگیری... که فؤاد گرم می‌گیرد که نبودی جهادی که جایت خیلی خالی بود!
میخکوب شدم.
چطور مطلب به این مهمی یادم رفته بود؟ بچه‌های جهادی همه الان مشهد هستند! اما آن‌قدر غافلگیر شده بودم که باز هم یادم نیامد چه کسانی ممکن است در همین نزدیکی باشند؛ تا این‌که فؤاد یکی یکی اسم‌ها را شمرد و فکرم رفت به آخرین نوشته‌ی نود و هفت صاد و  آن‌قدر بی‌تابم کرد که برخلاف محافظه‌کاری‌ها و مصلحت‌سنجی‌های معمول، همان وسط جلوی فؤاد زنگ زدم به سیدعلی و همین‌طور که گوشی مزخرفش زنگ می‌خورد، توی ذهنم مرور کردم که این چندمین سیدعلی زندگی من است که به وسط صحن گوهرشاد مربوط شده؛ اولی... دومی... سومی... که جواب می‌دهد و ظاهراً تازه از حرم بیرون زده و برای فردا قرار گذاشتیم در مدرسه‌ی دو درب.
هول می‌زنم چرا؟ انگار که خواسته باشم طلبم را همان وسط وصول کنم که نکند... که نکند چه؟ (#ابله)
*
پیش از ظهر، جلوی در مدرسه، سیدعلی را به بغل می‌زنم و می‌تکانم؛ خاکی و سبک است و مرا به یاد کسی می‌اندازد که همین‌قدر سبک بود و خاکی و فراوان دوستش داشتم...؛ و شیخ علی هم خودش را از یک منبر نامتعارف -کمی آن‌سوتر- نجات داده و به ما می‌رساند؛ و حرفمان گل می‌اندازد که غافلگیری مدرسه‌ی دو درب کامل می‌شود و آقاسعید با لباس خادمی و چوب‌پر زرد از جبروت ظاهر می‌شود و از این‌جا به بعد هر چیز ناممکنی محتمل می‌شود؛ فؤاد وصل می‌شود به محمدمهدی و قرار هم‌قدمی؛ و رگبار رحمت الهی؛ و بی‌بال‌پریدن؛ و شیرینی حضرتی؛ و ملاطفت امروز امام رضا -قب- با نسل سوم مخاطبان خاص صاد هم با تلاوت صفحه سوم سوره‌ی ص بعد از نماز کامل می‌شود و «یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً» به معنای ملکوتی کلمه و «زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ» در صورت ناسوتی آن محقق می‌شود و آدم دیگر غلط بکند که وقتی طلبکار رئوف و کریم شد، کم بخواهد. (#لفی خسر)

# آقا سعید

# جهادی

# دوست

# قصه

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۶ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه
  • :: پریشان
نود و هفتی که رفت را سال عاقبت اندیشی می‌خواستم؛ پس برای کندن از روزمرگی بر درهای بسته‌ی زیادی کوبیدم که بر حسب ظاهر هیچ‌کدام باز نشد. شاید آن‌چه هدف داشتم به صلاح نبود یا شاید صبرم کم است. در هر صورت حالا از نقطه‌ای که سیصد و شصت و پنج روز قبل در آن ایستاده بودم فاصله‌ی زیادی ندارم و از این بابت غصه‌دارم.
اما تلخی‌های این سال فرد طولانی را که زوج شروع شده بود فقط با شیرینی فرد شدن می‌شود تحمل کرد. صبر پشت درهای بسته و انتظار در راه‌های مسدود و پافشاری بر گشودن گره‌های کور را دلخوشی آشکارترین نعمت نود و هفت -آقا مرتضی- میسر می‌کند. الحمدلله برکت قدم این پسر کوچک در زندگی ما کاملاً محسوس است.
*
در سال نود و هشت باید کار ناتمام نود و هفت را تمام کرد. پس ان‌شاءالله همتم را در «جستجوی معنا» صرف خواهم کرد:
«معنا» برای شغل بیهوده‌ای که دارم؛
«معنا» برای کاسبی بی‌ثمری که دارم؛
و معنا برای عشق گمشده‌ای که دارم.
-مرکز و مؤسسه و معلمی-
امیدوارم سال نود و هشت برای من سال «رونق ت» باشد: «تعلیم و تربیت کودک و نوجوان ایرانی»، «تربیت رسانه‌ای» و «تاریخ»
*
کاش سال «رونق تو» هم باشد.

# سال‌نام

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۸
  • :: بداهه

ماه‌م
این هفته
برون رفت
و
به چشمم سالی‌ست

حالِ هجران
تو چه دانی -خداییش-
که
چه مشکل حالی‌ست

ای که انگشت‌نمایی -به کَرَم- در همه شهر

وه!
که در کار غریبان
عجبت اهمالی‌ست

مژده دادند
که
بر ما
گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان -لطفاً-
که
مبارک فالی‌ست

# حافظ

  • ۱ نظر
  • شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
  • :: بیت

آقا مصطفی توی سفره از لابلای سبزی‌ها یکی را که بی‌قواره‌تر از بقیه است بیرون می‌کشد و می‌پرسد: «اسم این چیه؟»
پاسخش ساده و بی‌حاشیه است: «برگِ ترب»
اما بچه‌ها همیشه یک غافلگیری در آستین دارند.
با اعتراض می‌گوید: «نه! اسم خودش چیه؟»
چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنم. متوجه سؤالش نمی‌شوم: «برگِ ترب دیگه!»
چشمانش برقی می‌زند. با خنده می‌گوید: «یعنی خودش اسم نداره؟»

پ.ن:
+ ما همه هیچیم؛ همه اوست.

# قصه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پدر مقدس

حاجی: لطفاً هر نتیجه‌ای حاصل شد به من اطلاع بده.
سید: البته چون ما کلاً مأمور به وظیفه‌ایم طبیعتاً نتیجه‌ای هم حاصل نمیشه!

# ستاد

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پیامک

سلام آقای [...]
از این که مصدع اوقاتتون میشم عذر میخوام
[...] هستم؛ دانش‌آموز سال ۹۴ مدرسه [...] قم
حالتون چطوره؟ متأسفانه شماره‌تون رو گم کرده بودم، از آقای [...] گرفتم
غرض از مزاحمت اینکه بعد از سالی که با شما به عنوان دبیر تاریخ گذروندم شدیداً به تاریخ علاقمند شدم
در حال حاضر هم ترم دوم تاریخ دانشگاه [... ] هستم
دارم از رشته‌ام لذت می‌برم و دوست داشتم شما بدونید و با بنده هم حس باشید
امیدوارم در آینده نزدیک سعادت دیدنتون رو داشته باشم

# تاریخ

# قم

# مدرسه

# نامه

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پیامک

پیغام خصوصی می‌گذاری این‌جا؛
پیام شخصی می‌فرستی آن‌جا؛
کم مانده پیک مخصوص روانه کنی هرجا.
::
به جان عزیزت که برای من هم دشوار است؛
برای من هم دشوار شده...
::
دعا کن این اسفند بگذره؛
دعا کن بعدش اردیبهشت بشه؛
دعا کن با هم بریم بهشت.

# پسردایی

  • ۴ نظر
  • شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۷
  • :: پریشان

تو: سلام استاد؛ ببخشید مزاحم میشوم، جهت یادآوری ...
من: سلام؛ بجای «یادآوری» لطفاً «دعا» کن!
تو: پروردگارا به محمد و آل محمد به استاد ما توفیقی عنایت کن. پروردگارا او را بر آنچه که مورد رضای توست عارف و واقف و عامل بفرما...
من: چرا برای استادت دعا میکنی؟ برای من دعا کن!
تو؛: رابطه شما و استاد برای ما، رابطه عموم خصوص مطلق است!
من: در چهار دهه زندگی هیچ وقت به پرتگاه هلاکت به اندازه‌ی این دو سه هفته نزدیک نبوده‌ام. دعا کن بخیر بگذره اسفند؛ دعا کن بعدش اردیبهشت بشه.

# توحید

# دعا

  • :: پیامک

از حضرت استاد دستور ذکر گرفته‌ام برای آرامش؛ توسل و استخاره؛ بعد از دو نماز؛ بین دو کلاس؛ چهارشنبه؛ امام هشتم؛

بسم‌الله الرحمن الرحیم

وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ
فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ

وَإِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ
فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ

یُصِیبُ بِهِ
مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ

وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ

صدق‌الله


پ.ن:
پارو نزن
پارو نزن
پارو نزن
پارو نزن
صد مرتبه.

# آقا سعید

# توحید

# توکل

# مرکز

# پاروئیه

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷
  • :: ذکر

در این سرزمین
تا اطلاع ثانوی

افراد را برای صندلی‌ها تربیت نمی‌کنند؛
بلکه صندلی‌ها افراد را تربیت می‌کنند.

هش‌دار!

# ققنوس

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
  • :: نغز

آن‌که
دستورِ زبانِ عشق
را
بی‌گزاره
در
نهادِ ما
نهاد
خوب می‌دانست
تیغِ تیز
را
در
کفِ مستی
نمی‌بایست
داد
.
.
.

# قیصر

  • :: بیت
  • :: پریشان

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

# قاب در قاب

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷
  • :: روایت امروز

عقیق
سنگ لطیفی است
و
نقره
فلزی نرم؛
.
.
.
وقتی
او
بخواهد
سنگ و فلز
نرم و لطیف
می‌شود
.
.
.
نشانه‌های
کرامت او را
با خود
داشته باش.

# پسردایی

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷
  • :: پیامک

یعنی فکرش رو هم نمی‌کردی آخرای سال نود و هفت هنوز وبلاگ‌نویسی شغل باشه؛ ولی هست!
نمی‌دونم به حساب شوخ‌طبعی رفقا باید بذارم یا تیزهوشی زیادشون؟

# وبلاگ

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون