صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۱۰۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پنجشنبه‌ها» ثبت شده است

با این «دهه هشتادیا» فقط میشه توی کافه و رستوران قرار گذاشت.
از این کلاه‌ها هم که بذاری، دیگه بدتر.

# بچه‌سید

# دهه هشتادیا

# پنجشنبه‌ها

# کافه

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷
  • :: بداهه

این همه معاشرت و مصاحبت و ملاطفت، روح تازه‌ای به هر جسم خسته‌ای می‌دمد؛ حتی اگر از شش صبح تا یازده شب توی خیابان و اداره و مدرسه راه رفته باشی و کار کرده باشی و حرف زده باشی.
اول صبح آموختم که در فلسفه‌ی متعالیه «انسان» چیزی جز «توجه» نیست و آخر شب عمیقاً دانستم که «انسان به هر میزان به هر چه رو کند، همان می‌شود» هیچ تقدم و تأخر زمانی هم ندارد. شاید بیست سال پیش توجهی کرده باشی و حالا آن شده‌ای و شاید توجه امروزت ناشی از آن باشد که بیست سال پیش بوده‌ای.
*
از این چهارشنبه‌های پنج‌شنبه‌ای کمتر پیش می‌آید. مثل غزلی است که قطعه باشد؛ مثل همان غزلی که قطعه است؛ و این رمزی باشد میان ما تا بعد.

# دوست

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

من:
سلام. هم‌قدمی و هم‌نفسی دیشب با شما برایم بسیار شیرین و گرامی بود.
و فرمود: ...إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى وَرَبَطْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا...
خدا این ارتباط قلبی را بر ما مبارک گرداند ان‌شاءالله.

پ.ن:
+ به یاد شبانه‌نوردی ارتفاعات کلکچال و عدسی صبحگاهی‌اش!

# آقا سعید

# پنجشنبه‌ها

# کوه

  • :: ذکر
  • :: پیامک

قراری که می‌توانست دو نفره یا ده نفره باشد را چهار نفره برگزار می‌کنیم: یک گلگشت سبک در پارک کوهسار.
می‌ترسیدم برنامه‌ی سنگین‌تری بگذارم. از خودم و از هم‌قدمان مطمئن نبودم.
*
حالا در اسرع وقت باید صد تا لیوان یک‌بار مصرف کاغذی بخرم. آن چهار تایی که در خانه داشتیم تمام شد.
برای پنجشنبه‌های آتی هر طور که صلاح می‌دانید اعلام آمادگی کنید لطفاً.

# پنجشنبه‌ها

# کوه

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
  • :: بداهه

تو: [جمعه، ساعت ۳:۳۵ بامداد]
سلام،
شرمنده بد موقع، ولی باید می‌گفتم:
نتونستم بخوابم،
هنوز درگیر حرفاتونم.
دعامون کنید.
ارادت
یاعلی(ع)

من:
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد


پ.ن:
+ پنجشنبه‌ی سواد، پنجشنبه‌ی پژوهش، پنجشنبه‌ی مدرسه، پنجشنبه‌ی تو.
++ هرگز دعا نکرده‌ام این پراید، پژو شود. اما بارها دعا کرده‌ام که صندلی دوم آن محفوظ بماند.
+++ یک چیزی بین پسر و برادر. مثلاً «پسر دایی»!!
+++ انس با این غزل شورانگیز فخرالدین عراقی را از دست ندهید.

# دوست

# پسردایی

# پنجشنبه‌ها

  • :: بیت
  • :: پیامک

پنجشنبه‌ی قبلی در کمال حیرت و مسرت رفته‌ایم اولین جلسه‌ی هیأت امنا؛ سبیل تا سبیل نشسته‌ایم و افاضه کرده‌ایم و در همان روزی که خرمشهر را خدا آزاد کرد، روبانِ سایت را قیچی زده‌ایم و اول تابستان است و فرصت‌ها در حال گذر و امروز می‌خواستیم قرار بگذاریم که روی ویرایش محتوا تمرکز کنیم و امتحان داشتند و وقت نشد و خودشان هم پیگیر نشدند و من هم ول کردم ببینم کی صدایشان در می‌آید و مردد بودم که وقت بعدی را بدهم برای کارگاه ویرایش یا نه که ساعت شش بعدازظهر ناغافل در تهران به این بزرگی وسط خیابان می‌خوریم سینه توی سینه‌ی هم.
*
جوان تر از آن است که در لحظه متوجه شود چه بلایی سرش آمده. هیچ چیزی تصادفی نیست. قبلاً هم گفته بودم که آدم باید کور باشد که این چشمک‌های الهی را نبیند.
کور نیستیم. می‌بینیم.

# سیره پژوهی

# شهید

# پنجشنبه‌ها

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
  • :: بداهه

آخرِ کلاسِ آخر، بچه‌ها جیغ می‌کشند که سلفی بیندازیم! سال تحصیلی تمام شده و خب یک یادگاری کوچک به کسی ضرر نمی‌زند. همان‌جا عکس را می‌گذارم داخل کانال و بعد از نماز طبق قرار قبلی راه می‌افتیم به طرف نمایشگاه. ده دوازده نفریم و بی آداب و ترتیب خاصی مثل همیشه می‌چرخیم و حرف می‌زنیم و رفیق می‌شویم.
*
بچه‌های ما از آن چه از دور به نظر می‌رسد تنهاتر هستند. وسایل ارتباطی‌شان با جهان اطراف بیشتر شده، اما کسی را ندارند که به او متصل شوند. چنان‌که می‌دانیم چرخیدن در پیج‌های یک‌طرفه‌ی سلبرتی‌ها و تماشای ویترین مغازه‌ها و بو کشیدن عطر کباب هم فایده‌ای ندارد. این است که مانده‌اند بی‌دوست. آن‌قدر بی‌دوست مانده‌اند که یک پسر بچه‌ی شانزده ساله حاضر است همه‌ی مخاطرات رفاقت با یک عاقله مرد چهل ساله را به جان بخرد، تنها و تنها اگر بتواند هفته‌ای یک‌بار دقایقی با او حرف بزند و بی‌آن‌که سؤالی بپرسد، فقط حرف‌هایی بشنود که خطاب به او گفته می‌شود. مخاطب خاص بودن برای این بچه‌ها یک آرزوست؛ از بس که با مَس‌مدیا خفه شده‌اند.
*
برای یکی‌شان کلیات قیصر می‌خرم. باورش نمی‌شود. چرا باید هدیه گرفتن کتاب این همه عجیب باشد؟ غیر از این است که تنها مانده‌اند؟

# دوست

# محبت

# نمایشگاه

# پنجشنبه‌ها

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه
از کمی قبل از سه تا کمی بعد از هشت شب
یک ریز و یک نفس
درباره‌ی چهارده - پانزده سرفصل مختلف و مهم کاری
با سیداحمد و گروهش حرف زدم.

قبل از آن هم در اولین روز مدرسه
حسابی از خجالت جواد و متین درآمده بودم.

یک پنجشنبه‌ی واقعی بعد از ماه‌ها.

# مدرسه

# پنجشنبه‌ها

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
  • :: بداهه

آن‌هایی که پارو نمی‌زنند، و حتی استخاره هم نمی‌کنند، منتظر رؤیت نشانه‌های الهی می‌مانند. نشانه‌های الهی، مثل چراغ‌های چشمک‌زن وسط خیابان، در دیدرس همه هستند اما به چشم خیلی‌ها نمی‌آیند.
از جلسه‌ی بازخوانی اساسنامه که بیرون می‌آییم -در مکانی که قرار نبود باشیم و با یک ساعت تأخیر- داریم خداحافظی می‌کنیم که حاجی سر می‌رسد؛ مرتبط‌ترین آدم با موضوع جلسه در مکانی و زمانی که ما نباید آن‌جا باشیم، پیدایش می‌شود؛ یک سلام و علیک کوتاه، معرفی مختصر و همین.
آدم باید کور باشد که این چشمک‌های الهی را نبیند؛ حالا گیرم که دفتر آبی نباشد و ماشین آبی باشد؛ زیر پله نباشد و طبقه دوم باشد؛ شرق تهران نباشد و غرب تهران باشد؛ هشتاد و سه نباشد و نود و شش باشد.

# حاجی

# ستاد

# سیره پژوهی

# شهید

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • :: بداهه
دیروز و امروز دو رفیق باسواد و خارج نشین را ملاقات کردم: یکی از ینگه دنیا و دیگری از اسکاندیناوی.
به اندازه‌ی همین چهار پنج ساعت گفتگوی دوستانه، اطلاعاتم از زندگی مردم در جهان واقعی‌تر شد.
هر چند که در زندگی طعم غربت را زیاد چشیده‌ام اما خدا را شکر می‌کنم که فعلاً به هیچ دلیلی مجبور به این جدایی و دوری از وطن نیستم.
خدا را برای همه‌ی چیزهایی که داده است و همه‌ی چیزهایی که نداده است شکر کنید. واقعاً شاکر باشید.

# آدم‌ها

# پنجشنبه‌ها

  • :: بداهه
صبح اول وقت رفته‌ام سر کلاس، غلط دیکته‌ای های بچه‌های چهارده پانزده ساله را گرفته‌ام؛ انگار کن که هشتاد و چهار باشد...
سر ظهر، آقا محمدجواد نشسته روبرویم، سررسیدش را جلویم ورق می زند؛ انگار کن که محمدم باشد؛ انگار کن که هشتاد و هفت باشد...
بعدازظهر توی اتاق پرورشی، روضه‌ی مستندسازی تاریخ شفاهی شهدا می‌خوانم برای تازه فارغلان، انگار کن که هشتاد و نه باشد...
قبل از غروب، زیر انداز پهن می‌کنیم توی پارک و حرف از کار داوطلبانه و مستقل برای شهدا می‌زنیم؛ انگار کن که محمد باشد و حسین باشد؛ انگار کن که هشتاد و سه باشد...
بعد از غروب آقا مهدی قرار دورهمی جمعه را قطعی می‌کند؛ انگار کن که نود باشد؛ نود و دو باشد؛ نود و سه باشد...
حالا آمده‌ام خانه، پیش عزیز، وبلاگ می‌نویسم؛ انگار کن که هشتاد و دو باشد...
:
انگار کن که در دَوَران دایره وار تاریخ خودم گیر کرده‌ام
:
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
:
پنجشنبه‌ها... آی... پنجشنبه‌ها

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵
  • :: پریشان
  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از یکشنبه تا امروز که پنجشنبه باشد، سه تا مشاوره‌ی ازدواج داشته‌ام: قبل از خواستگاری؛ بعد از خواستگاری؛ و بعد از عقد!
واقعاً لازم است یک نکته‌ی کلیدی را به همه‌ی برادران عزیزی که قدم در این راه می‌گذارند به شکل عمومی تذکر بدهم:
«لطفاً قبل از ورود به مجلس خواستگاری تحقیقات لازم را به عمل آورید!»
همان‌طور که عروس خانم و خانواده‌اش حق دارند بعد از خواستگاری درباره‌ی شما انواع و اقسام تحقیقات را انجام بدهند، لطفاً خجالت را کنار بگذارید و قبل از خواستگاری شما هم درباره‌ی عروس خانم و خانواده‌اش این کار را انجام بدهید. رفتن به مجلس خواستگاری به این معنی است نتایج تحقیقات اولیه شما مثبت است. دلیلی ندارد که شما در مجلس خواستگاری با یک موقعیت دور از انتظار و غیرقابل قبول روبرو بشوید وقتی که امکان تحقیق و فرصت کافی قبل از خواستگاری در اختیار شماست.
با تشکر

# ازدواج

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

پیش از ظهر با جمع کوچکی از پشت کنکوری‌ها جلسه‌ی «معرفی رشته» داشتم. البته به گمانم عنوان درستش «انتخاب آینده» است.
بعد از ظهر هم در نهمین همایش چهارسوق شرکت کردم و دوستان خوبی را دیدم و با آدم های خوبی دوست شدم.
خبرهای خوبی هم از ازدواج و اشتغال دوستان می‌رسد که نیکوست.

# دوست

# مدرسه

# معلم

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

دفترچه‌های بیمه را تمدید کردم.
لنت جلوی ماشین را عوض کردم.
به دیدار محمدم رفتم و شربت نعنا و گل سرخ خوردیم.
در حلقه‌ی مطالعاتی آوینی‌خوانی شرکت کردم.
برای خودم کیف پول و کمربند خریدم.
برای بچه ها شیرینی کشمشی خریدم.
در برنامه‌ی زنده‌ی رادیویی حرف زدم.
نماز مغرب به مسجد خاتم‌ رفتم.
و جمعاً حدود صد کیلومتر رانندگی کردم.

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

نرسیده به جمعه، نرسیده به ماه رمضان، نرسیده به ساعت چهار، نرسیده به میدان فردوسی، سه تا حسین و یک سیداحمد نشستیم پشت میز و توافق کردیم که یک کتاب بسازیم. تمام کلیات پروژه معلوم و تمام جزییات آن مجهول است.
استخاره نکرده‌ام؛ مشورت هم. همین طور غریزی رفتم پای کار. خدا آخر و عاقبت کارمان را به خیر گرداند.

# سواد رسانه‌ای

# ققنوس

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون