صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

از میان همه‌ی بازتاب‌های تشییع شهدای غواص در تهران، این حاشیه‌نگاری مستند، خواندنی و در عین‌حال باورنکردنی از یک وبلاگ‌نویس آشنا را تاریخ‌ساز‌تر یافتم:

قلب های تشنه

بر خلاف تصور غالب، تاریخ را این روایت‌های غیر رسمی می‌سازند؛ نه گزارش‌های خشک مجلس‌آرا.
مستدام باد!

# تاریخ

# تهران

# دوست

# راغب

# شهید

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

قبلاً هم پیش آمده بود. اما فکر نمی‌کردم مشکل از من باشد.
برادری تماس گرفته و مشورتی خواسته. گفتگویمان که تمام شده، پیامک فرستاده که: «لطفاً رسانه‌ای نکنید این مطلب را...»
یعنی من این‌همه آدم دهن‌لقی هستم؟ یعنی بر فرض که من چیزی از گفتگوهایم با آدم‌ها را در صاد منتشر کنم؛ کی شده که نام ببرم از آن‌ها و یا تا وقتی که وقتش نبوده،‌ جوری بگویم که کسی بغیر از آنان که چیزی از ماجرا می‌دانستند از آن مطلع بشوند؟

تا به حال موردی داشته‌ایم؟

# دوست

# صاد

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه
پهلوان کوچکی است برای خودش -این را قبلاً هم گفته بودم- امروز خواستم که ببینمش. بعد از عقدش نشده‌بود که گپ بزنیم و حالا عروسی کرده و در انتظار فرزند...
دو ساعتی گفتیم و خندیدیم و چای میوه‌ای خوردیم. از همه بیشتر به این خندیدیم که در همه‌ی شش ساله گذشته او هیچ‌وقت صاد را نخوانده و ندیده‌است. هیچ‌وقت هیچ‌کدام از شمایی که این جا را مستمراً می‌خوانید، او را ندیده‌اید و او هم. اصلاً ارتباط ما در این سال‌ها از مسیر اینترنت نگذشته‌است و این برای هر دوی‌مان جالب بود.
دعوتش کردم و نشانی صاد را دادم که بیاید و ببیند. همه‌ی مطالبی که در آن مستقیماً به دیدارهایمان اشاره‌کرده‌ام را هم برچسب واحدی زدم که بتواند پیدایش کند: میم.پنهان
از امروز یک مخاطب قدیمیِ جدید داریم. خوش آمدید.

پ.ن:
در حین این فعالیت وقت‌گیر مطالب مربوط به چند نفر دیگر را هم برچسب واحد و جدیدی زدم.
صرفاً جهت اطلاع بیکارالدوله‌های وبلاگ‌خور!

# دوست

# میم.پنهان

# پنجشنبه‌ها

# کافه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

بعد از دیدن برنامه، چهل دقیقه با حمید تلفنی حرف زدم. از آن کارهایی بود که خودم هم نفهمیدم چطور انجام دادم. معلوم است که چقدر ذوق زده‌ام؟
از این که دیگران هم دوستان خویم را در قد و قواره‌ای دیده‌اند که من می‌دیدم و می‌شناختم خوشحالم و بخاطر اعتمادی که به این گروه شده‌است خدا را شاکرم.
ببینید و برای بهبود آن پیشنهاد بدهید: عصرانه، شبکه افق، هر روز، ۱۹:۳۰ تا ۲۰:۰۰

# افق

# حمید

# دوست

# رسانه

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
  • :: بداهه

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

بسیجی چاق، بسیجیِ مرده است.

برادر عزیزم
وقت تلف نکن؛ بدو.

یا علی

# بچه‌سید

# دوست

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: بداهه

تو:
هنوز حلاوت خواندن «نیمه‌ی دیگرم» از زیر زبانم بیرون نرفته است... که حالا باید «من دیگر ما» را بخوانم!
این یکی پنج جلد است. یکی از قبلی بیشتر.
فکر کنم کار مهم‌تری در پی داریم...


پ.ن:
به خودش نگفتم. اما عین بچه‌ها ذوق کردم.

# دوست

# سبک زندگی

# میم.پنهان

  • ۶ نظر
  • سه شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: پیامک
  • :: کتاب

تو:
سلام برادر
الحمدلله رب العالمین
ممنونم از همه زحمتتاتون، مشورت‌هاتون، لطف‌هاتون و خصوصاً دعاهاتون...

«می‌تونید تبریک بگید»

ما همه هیچیم و غیر از خدا هیچ نداریم...


پ.ن:
تنها خبر خوش این روزها

# ازدواج

# دوست

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: پیامک

چند روز پیش برای امروز بعدازظهر با رفیقمون زیر پل سیدخندان قرار گذاشتم.
ساعت یک برای اطمینان می‌پرسم: «میای دیگه؟»
با کمال خونسردی میگه: «شرمنده. نمی‌رسم. نهبندانم!»
یعنی خوب شد جای دیگه‌ای قرار نذاشته بودیم. وگرنه خدا می‌دونست از کدوم سیاره‌ی منظومه‌ی شمسی باید پیداش می‌کردیم.
وقت ما هم که از فلزات گرانبها نیست.

# دوست

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: پیامک

الحمدلله صد و پنجاه کیلومتر فرصت داشتم تا فعل «پارو نزدن» را برای یک «مجرد مذکر حاضر» صرف کنم.

پ.ن:
دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب، پافشاری شگفت دردهاست...

# دوست

# راغب

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۴
  • :: بداهه

در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست...


پ.ن:
این را آقای مهندس هنگام تحویل اولیه‌ی پروژه‌اش (بعد از چهل روز تأخیر!) برایم فرستاد. مهندس هم مهندس‌های قدیم.

# دوست

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
  • :: پیامک

باید یاد بگیریم که راه حل جلوی پای خدا نذاریم. مشکلمون رو بگیم. بعدش بخوایم که حل بشه.
:
وقتی گرسنه‌ای نگو خدایا به من یه پرس چلوکباب برگ با دوغ نعنایی بده.
بگو خدایا من رو سیر کن!
وقتی فقیری نگو خدایا دو تا تراول چک صد هزارتومانی بهم بده.
بگو خدایا بی‌نیازم کن!
وقتی غمگینی نگو خدایا یه فیلم کمدی پخش کن سر حال بیایم.
بگو خدایا شادم کن!
وقتی داری با درد می‌میری نگو خدایا یه دکتر بفرست بیاد تمیز با یه آمپول بی‌حسی خلاصم کنه.
بگو خدایا راحتم کن!

وقتی دلت براش تنگ شده نگو خدایا یه کاری کن فردا بیاد فلان جا ببینمش.
بگو خدایا... بعد یه آه عمیق بکش.

# توحید

# توکل

# دوست

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
  • :: پریشان
  • :: نغز

بی‌هوا، بعد از دو سال، از میان درختان کاج و مزارع شلغم و باغ‌های سرما‌زده‌ی زمستانی، تلفن زده؛ بی‌مقدمه آرزو می‌کند که: «الهی به زودی تکه‌تکه شوی در راه خدا...»

# دوست

# شهید

  • :: پیامک
  • :: روایت امروز

توجه! توجه!
واحد لایروبی و احیای قنوات رازدل با چندین سال سابقه و سال‌ها خدمات پس از فروش مفتخر است که چشمه‌های خشک شده‌ی استعداد و انگیزه‌ی دوستان برای نوشتن را دوباره جاری سازد.
در آخرین عملیات این واحد فوق تخصصی، وبلاگ رصدنامه احیاء و نویسنده‌ی محترم آن متنبه شد.

علاقمندان بازگشت به دنیای وبلاگ‌نویسی درخواست‌های خود را به برادر راغب تحویل داده، حتماً رسید دریافت کنند.

# دوست

# رازدل

  • ۲ نظر
  • سه شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۳
  • :: بداهه

یکی از روزهای خاطره‌انگیز پاییز ۱۳۷۸، همان روز‌هایی که حال و هوای معنوی «سیدمحمدرضا» مرا شیفته‌ی خود ساخته و برادری عمیقی میانمان پا گرفته‌بود، کار عجیب و بی‌مقدمه‌ای کرد که اثرش تا سال‌ها با من بود: برایم کتاب شعری هدیه آورد که در ابتدای آن با خطی خوش و نثری شکسته بسته، از همان احساسات معنوی با چاشنی مهربانی و دوستی گفته بود و خواندن اشعار آن کتاب را توصیه کرده‌بود.

«سیدمحمدرضا» از علاقه‌ی من به ادبیات خبر داشت و در عین حال با هدیه‌ای که گرفته بود بی‌اطلاعی خود را از عالم شعر و شاعری به رخ می‌کشید. کتابی حجیم از شاعری گمنام با اشعاری بی‌معنا و بدقافیه که بعدها منبع برخی از اشعارش را در کلیات شهریار پیدا کردم! حتی به خاطر دارم که در حضور «سیدمحمدرضا» از وزن و قافیه‌ی برخی اشعار کتاب انتقاد کردم و او با ناباوری معصومانه‌ای نگاهم می‌کرد. با این وجود کتاب «درون و برون» بخاطر همان تقدیم‌نامه‌ی خوش خط و شکسته بسته از جمله‌ی معدود کتاب‌هایی بود که در سال‌های یزد با من بود و هر از گاهی نه به خاطر خواندن اشعار سست و مهملش، بلکه برای دیدن خط دوست مهربانم آن را می‌گشودم.
*
«رضا» -یکی از رفقای مکانیکی هم‌خانه‌ای‌های ما- که بچه‌تهران بود و بچه‌بازاری و سیگار کشیدنش را از ما مخفی می‌کرد و با بی‌انگیزگی روزهای دانشگاه را سپری می‌کرد، گاهی شب‌های امتحان خانه‌ی ما پیدایش می‌شد و بیش‌تر از آن‌که با جزوه‌های «سیدعلی» و «هادی» دم‌خور باشد،‌ به کتابخانه‌ی شعر من سرک می‌کشید. یکی از همان شب‌ها شیفته‌ی هدیه‌ی «سیدمحمدرضا» شد و امانت برد که برد. دقیقاً به خاطر دارم که هنگام جدایی از کتاب احساس دوگانه‌ای داشتم. از طرفی خوشحال بودم که دارم از دست این اضافه‌بار بی فایده خلاص می‌شوم و از سویی ناراحت بودم که گوشه‌ای از خاطرات خوش سال‌های دبیرستانم در ناکجاآبادی گم می‌شود.
*
امروز یک پناهنده ایرانی داعشی در سیدنی مردمی را به گروگان گرفته و خودش را به کشتن داده است. چه ربطی داشت؟
منطقی است که هارون مونس داعشی که -رسانه‌های جریان اصلی- قتل و تجاوز و جنایت‌های دیگری را هم به او نسبت می‌دهند، همان محمدحسن منطقی، شاعر مهمل‌باف کتاب هدیه‌ی «سیدمحمدرضا»، باشد؟
چه دنیای دیوانه‌ای!

# آدم‌ها

# دوست

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۳
  • :: بداهه
  • :: یزد
  • :: کتاب

تو: ان‌شاءالله امروز عازم سفر کربلا و زیارت اربعین ارباب هستم. ان‌شاءالله نایب الزیاره شما خواهم بود. این حقیر را حلال کنید.
من: نری بمیری. سعی کن شهید شی. ولی حتماً دعا کن. به سلامت.

# دوست

# شهید

# هیأت

  • :: پیامک
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون