صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

دیروز و امروز و فردا

آقا مهدی را در منزل؛
آقا محمدحسین را در کوچه‌باغ‌های طرشت؛
امیرحسین را دم در مجلس بله برون؛
رضا را توی پراید؛
و مهندس مهدی را در مسجد؛
و خودم را در آینه دیدم.

سال برادری و معاشرت است. خوش باد.

# آدم‌ها

# اصغرثانی

# برادر

# دوست

  • :: بداهه
  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
  • :: بداهه

از خبرهای خوب روزهای آغاز سال، ورود برادر پنهانم به عرصه‌ی تولید محتوای باز است. مدت‌ها بود در تلگرام وقت تلف می‌کرد. حالا جدی شده و عزم وبلاگ کرده. باشد که الگوی دیگران باشد.

قوم موسی پی سیر و عدسی سرگردان
قوم فرعون شنا کرده گذشتند از نیل

قوم موسا را دنبال کنید: +

# دوست

# رازدل

# میم.پنهان

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶
  • :: بداهه

بعد از چهار پنج سال دوری
امشب که این‌جایم
بخند.

از این شب‌ها
کم پیش می‌آید.
بیشتر بخند.

# دوست

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۸ فروردين ۱۳۹۶
  • :: پریشان

از ابتدای دهه‌ی نود برای هر سالم نامی انتخاب کرده‌ام که ارتباط مستقیم با برنامه‌های در پیش رو داشته است: «سال سخت»، «سال آغازها و پایان‌ها»، «سال یک قدم به جلو»، «سال دوام و ختام» و همین آخری: «سال دویدن به طرف درهای بسته»
فضل خدای را که تواند شمار کرد که محکم‌ترین قفل‌ها بر استوارترین درها را به یک کرشمه‌ی رحمت گشود و حالا من از این طرف آن درهای بسته با شما سخن می‌گویم! سه گردنه‌ی مخوف «مسکن، اشتغال و تحصیل» در مسیرِ «رجعت بعد از هجرت» هر یک به شکلی اعجاب‌آور پیموده شده و سال ۹۵ بعد از یک نیمه آوارگی و دربدری و اضطراب و استیصال، به پایانی خوش و آرام‌بخش رسید. بی‌شک حمایت‌ها و هدایت‌های مستقیم و غیرمستقیم برادرانِ جان و رفیقان شفیقم در این مسیر چاره‌ساز بوده است. چه آن‌هایی که در صاد برای خودشان صاحب برچسب هستند؛ چه آن‌هایی که اصلاً این‌جا را نمی‌خوانند. بدون ذکر نام و اشاره با انگشت از همه‌شان سپاسگزارم.
*
سال ۹۶ را -که سال تولید و اشتغال است- به رسم خودم سال «برادری و معاشرت» می‌نامم. آدم‌های نازنینی در این سال‌ها یافته‌ام که میسر نبوده به قدر کفایت در معیتشان باشم و برادران قدیمی که نرسیده‌ام حق برادری را درباره‌شان ادا کنم. به یاری خداوند امسال را به آنان خواهم پرداخت و امید دارم از دل برادری‌هایمان «تولید» و از کنار معاشرت‌هایمان «اشتغال» حاصل شود.


پ.ن:

+ فهرست طرح‌های بی سر و سامان یک دهه‌ی گذشته متأسفانه هم‌چنان به قوت خود باقی است. نامگذاری سال ۹۶ بی‌ارتباط با راهبرد جدیدم برای خاتمه دادن به وضعیت این کلاف سر در گم نیست.

++ آن شاعر هندی گفته بود: «هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست» درباره‌ی صاد هم بی‌شک باید گفت: «هر یادداشتی که منتشر می‌شود یعنی هنوز امید نویسنده از مخاطب خاص ناامید نشده»

+++ و تو که در عصر تلگرام و گیم و جِم زندگی می‌کنی چه می‌دانی«مخاطب خاص» چیست؟

++++ این روزها سر رسید مجازی من روزانه به طور متوسط حدود ۳۰۰ نفر بازدید کننده دارد که ۹۰ درصدشان نه از طریق جستجو، که مستقیماً این‌جا را می‌حوانند. گاهی این پایین برایم چیزی بنویس که
معلوم باشد با همه‌ی آن‌ها فرق می‌کنی.

# دوست

# سال‌نام

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۱ فروردين ۱۳۹۶
  • :: بداهه

خرداد هشتاد و هشت چیزی برایش به یادگار نوشته‌ام. گشته بعد هفت سال از لابلای کاغذهایش بیرون کشیده؛ عکس گرفته و فرستاده که: ببین چقدر فیلان و بهمان.
داداش!
آن ضرب دستی که آن روز من داشتم اگر به آجر نسوز زده بودم تا به حال باغ گل شده بود. شما یحتمل کبریت بی‌خطری که شعله نکشیدی.
*
هنوز حرف همان است: کلاه خودت را بچسب.

# دوست

  • :: بداهه
  • :: پیامک

از نه نه هشتاد و پنج -که شب ولادت امام رضا علیه‌السلام بود- تا امروز که نه نه نود و پنج -شب شهادت امام رضا علیه‌السلام- است؛ ده سال تمام می‌گذرد.
از آدم‌هایی که آن شب در آن مراسم غیرمعمولی حضور داشتند، بعید است کسی این جا را بخواند. مراسم عروسی در یک آپارتمان مسکونی! هیچ چیزش به عروسی‌های معمولی شبیه نبود. مجلس زنانه در پارکینگ و مردانه طبقه‌ی سوم. میز و صندلی‌هایی که به زور در خانه‌ی صد متری چیده بودند و مهمان‌هایی که چون جا کم بود رفته بودند توی اتاق انباری صاحبخانه روی موکت نشسته بودند. آخرش هم نفهمیدم میز و صندلی‌ها را چه کسی سه طبقه بالا آورد و پایین برد.
مداح غریبه‌ای که با بلندگوی دستی مولودی خواند؛ قاری قرآنی که آواز حافظ می‌خواند و کاندیدای شورای شهری که آن وسط نطق تبلیغاتی کرد. سال‌ها بعد با آن مداح در قم (!) همکار شدم، آن قاری قرآن استاد حوزه علمیه شد و کاندیدای محترم به جایی نرسید.
من که چیز خاصی نخوردم. اما شام را حسین و محمد (آن موقع که فقط مهندس بودند و عمامه نبسته بودند) پای دیگ توی همان پارکینگ کشیدند توی بشقاب‌ها و بچه‌ها دست به دست دادند طبقه‌ی سوم؛ ساختمان آسانسور هم نداشت.
*
ده سال از شروع یک زندگی مشترک گذشته است: هشت بار اسباب کشی کرده‌ایم و حالا چند تا کوچه بالاتر از محل همان عروسی خانه گرفته‌ایم.
*
مهم‌ترین آدم‌های ده سال اخیر زندگی‌ام تقریباً هیچ کدام آن شب به آن مراسم غیرمعمولی دعوت نداشته‌اند؛ و این گزاره به تنهایی می‌تواند نشان دهد که زندگی ده سال اخیرم چقدر با زندگی پیش از آن متفاوت بوده‌است.

# ازدواج

# خانواده

# دوست

# مشهدالرضا

  • :: بداهه

پیش از ظهر با جمع کوچکی از پشت کنکوری‌ها جلسه‌ی «معرفی رشته» داشتم. البته به گمانم عنوان درستش «انتخاب آینده» است.
بعد از ظهر هم در نهمین همایش چهارسوق شرکت کردم و دوستان خوبی را دیدم و با آدم های خوبی دوست شدم.
خبرهای خوبی هم از ازدواج و اشتغال دوستان می‌رسد که نیکوست.

# دوست

# مدرسه

# معلم

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

همه جور خدماتی برای ازدواج رفقا ارایه کرده بودیم غیر از مصاحبه ی حضوری با پدرخانوم آینده که اون هم الحمدلله امروز انجام شد.

# ازدواج

# دوست

# سین

  • :: بداهه

رفقای اداره (علی اصغر و علی اکبر و مهدی و ابراهیم و ... ) برنامه‌ی خداحافظی ترتیب داده‌اند؛ به صرف گز و چای. کتابی هدیه می‌دهند و عکسی می‌گیریم و خاطره‌ای می‌گوییم.
حالا کار به جایی کشیده که اگر بخواهم هم دیگر نمی‌توانم برگردم: عبور از نقطه‌ی بی‌بازگشت.

# اداره

# دوست

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

تو: برای حل مشکل دوستی‌های افراطی و احساسی بچه‌های دبیرستان چه منبعی پیشنهاد می‌کنید؟
من: یه کتاب «دوستی خاله خرسه» دارم که دوقلوها می‌خونند. تقدیم کنم؟
تو: شاید برای سن بچه‌ها زیاد باشه ها!
من: خب پس به نظرم باب دوستی و برادری از کتاب میزان الحکمه و یا فصل آخر گلستان می‌تونه مفید باشه.
تو: اجرایی و عملیاتی است یا صرفاً نظری؟
من: جملات حکمت آموز یا احادیث کوتاه و نغز اگر همراه شرح مختصری به بچه‌ها ارایه بشه حتماً اثربخش است.

# تربیت

# دوست

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴
  • :: پیامک

«هول نزن! توی قصه‌ها همیشه دختر پادشاه با آخرین خواستگارش ازدواج می‌کنه!»

به رفیقی می‌گویم که مترصد پاسخ مثبت گرفتن از عروس خانم آینده است.

# ازدواج

# دوست

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۴
  • :: نغز
  • :: پیامک
تماس می‌گیرد با ادب که بیاید جایی همدیگر را ببینیم. آخرین باری که برای دیدن هم قرار گذاشتیم همان اولین دیدارمان بود. ده سال پیش. و چه ضرورتی دارد بعد از ده سال دوباره برای ملاقات با هم قرار بگذاریم؟ در این ده سال جمعاً ده دفعه هم ملاقات حضوری نداشته‌ایم. معمولاً اتفاقی توی نمایشگاهی یا تصادفی در بزنگاه‌های خاص حزب اللهی‌ها. البته از حال هم با خبریم. یک ارتباط وبلاگی دورادور.
*
تصمیم گرفته یک بار دفترچه‌ی دوستی‌های دهه گذشته‌اش را ورق بزند و ببیند ته مانده‌ی سال‌های جوانی‌اش چند نفر مانده برای دوره‌ی میان‌سالی. مجرد است هنوز البته و سؤالات تیزهوشانه‌ای در باب امر خیر دارد. راحت با هم حرف می‌زنیم. نه انگار که ده سال است برای دیدن هم قرار نگذاشته‌ایم.
*
جمعه شب؛ سرمای کشنده‌ی هوا؛ نماز جماعت؛ شب شهادت؛ امام‌زاده‌ی محل؛ گفتگو در پارک؛ باقالی و لبو.
همه چیز این بشر خاص است.

# آدم‌ها

# دوست

  • :: بداهه

آدمی که همه‌ی پنج‌شنبه‌هایش را لب به لب با «موظفی»* پر کند، حکماً مجبور می‌شود صبح جمعه‌اش را «برآوردی»** برای دلش ببندد: به صرف حلیم و امام‌زاده و شهدای گمنام و دوست.


کلمات و ترکیب‌های تازه:
*: آنچه انجام ندادنش آدمی را از زندگی عقب بیندازد.
**: آنچه انجام دادنش آدمی را از زندگی جلو بیندازد.

# دوست

  • :: بداهه

لابلای خبرهای خوب و بد این روزها
-باران زیبا و سیل مهیب
تولد کودک و بمباران یمن
چاپ کتاب و بی توفیقی روز تاسوعا-

از میان این همه
از سر نوشتن «نقطه تسلیم» و کسالت «مهدی الف»
بیشتر درگیرم کرد.

باز هم غفلت کردم
باز هم باید دور بزنم

لطفاً حواستان را به هم جمع کنید و قدر حواس جمعتان را بدانید.

# دوست

# محمدم

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۴
  • :: بداهه

شب جمعه حاجی ابراهیم از یزد زنگ می‌زند که فردا می‌آیم تهران و مشتاق دیدارم. دو سال پیش که برای گرفتن مدرک کارشناسی رفته بودم دانشگاه یک نصفه روز با محبت و بی‌منت دنبال کارم بود و من را از راه‌آهن سوار کرد و برد و چرخاند و آورد. حالا باید تلافی کنم. قرار می‌شود وقتی رسید خبرم کند.
تا عصری خبری نمی‌شود. ظاهراً از راه‌آهن ناهار رفته منزل یکی از دوستانش و تازه ساعت چهار تماس می‌گیرد که سوار مترو هستم. صادقیه قرار می‌گذاریم و حدود پنج پیدایش می‌کنم. آقای مهندس نابغه و فروتن ما کار برنامه‌نویسی و طراحی وب و ... را کنار گذاشته و در سی و چند سالگی شده کارمند بانک! پشت باجه می‌نشیند و پول می‌شمارد! حالا هم دوره‌ی آموزشی دارند تهران و آمده که فردا سر وقت حاضر باشد.
بانک برایشان در هتل المپیک اتاق گرفته. من بی‌خبر از فوتبال، حاجی ابراهیم بی‌خبر تر از من، حدود پنج و نیم که از بزرگراه کرج می‌پیچیم توی خیابان غربی ورزشگاه آزادی جماعت سرخ پوش، پیاده و سواره مسیر را مسدود کرده‌اند. تازه دوزاری‌مان می‌افتد که ای دل غافل افتتاحیه‌ی لیگ است و بد موقعی برای اقامت در هتل المپیک انتخاب کرده‌ایم. با هر زحمتی هست از کنار جماعت سر تا پا قرمز راهی پیدا می‌کنم و از جلوی ورزشگاه می‌گذریم. به نگهبان پارکینگ هتل وانمود می‌کنم که راننده‌ی شخصیت مهمی هستم که مهمان بانک هستند در هتل و بنده‌ی خدا کلی احترام می‌گذارد و راهمان می‌دهد و جلوی فواره‌های در ورودی هتل پارک می‌کنم. بدم نمی‌آید تا این‌جا که آمده‌ام سری به داخل بزنم و به بهانه‌ی مشایعت حاجی ابراهیم معماری داخلی این بنای عصر پهلوی با قدمت چهل ساله را ببینم. فضای جلوی پیشخوان پذیرش شلوغ است و عده‌ی زیادی مشغول عبور و خارج شدن از هتل هستند. اول توجهی نمی‌کنم. اما به نظرم می‌آید که اعضای یک تیم ورزشی باشند. یکی دو تایشان که از کنارم می‌گذرند به آرم لباسشان دقیق می‌شوم: «پرسپولیس» خدای من! شوت بودن هم حدی دارد.
با حاجی ابراهیم از لابلای کریم باقری و محمود خوردبین و برانکو ایوانکویچ راهی باز می‌کنیم و خودمان را به پذیرش می‌رسانیم. چندتایی از مهمانان هتل دارند عکس یادگاری می‌گیرند با فوتبالیست‌ها و بی‌توجهی من و حاجی ابراهیم به این لحظه، موقعیت خنده‌داری ایجاد کرده. حتم دارم آن جماعتی که خیابان غربی را بند آورده بودند در خواب هم نمی‌دیدند که چنین موقعیت شیک و تمیزی برای هم‌پیالگی با قرمزها تا آخر عمر نصیبشان شود. حالا ما داریم درباره‌ی حکم نماز مسافر در سفر کاری حرف می‌زنیم. شرایطمان هیچ فرقی با یک دهه پیش ندارد. تابستان هشتاد و یک در هتل طیبه‌ی مدینه که همه‌ی هم‌سفران دنبال خرید و تماشای ماهواره و ... بودند، من و حاجی ابراهیم توی اتاق از هدف زندگی حرف می‌زدیم و سیب گاز می‌زدیم. خدا عاقبتمان را ختم بخیر کند. آمین.

# آدم‌ها

# تهران

# دوست

# ورزش

  • :: بداهه
  • :: یزد
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون