صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

راستشو بگم چیه که یه هفته‌ست هوایی‌ام کرده؟
*
شیخ حبیب توی حرم با خنده گفت:
«ان‌شاءالله علی‌اصغر با اب و ابوالزوجه‌ی شهیدش میره بهشت؛ حمید هم با اخ‌الشهیدش. تو که هیچ فامیلِ شهیدی نداری هم ان‌شاءالله خودت شهید میشی میری بهشت...»
*
جدی می‌گفت!
تو بودی هوایی نمی‌شدی؟

# حمید

# دوست

# شهید

  • ۲ نظر
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه

خیلی راحت و با خنده، با همان زبان نیمه عربی و نیمه فارسی، می گوید: «ان شاء الله من و تو و حمید و علی در جنگ شهید می شویم و با هم می رویم بهشت!»
به همین راحتی می گوید. مثل این که توی لبنان گفتنِ چنین جملاتی زیادی مرسوم است!
*
از جنگ و شهادت گفتنِ ما «تعارفی» است. اما این که شیخ حبیب می گفت خیلی واقعی و دست یافتنی می نمود.

# حمید

# دوست

# شهید

# قصه

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه

در تمام مدتی که نشسته بودیم و با زبان بی زبانی می گفتیم و می خندیدیم، به این فکر می کردم که پس فردا که برگشت لبنان و «حرب ان شاء الله!» ، شهید که بشود «ان شاء الله!» عجب مقاله ای بنویسم برایش!
*
مهمان حزب اللهی ما، عجب دل خوشی دارد.

# حلقه

# حمید

# دوست

  • ۰ نظر
  • شنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۹
  • :: بداهه
تهران، جمشیدیه، ارتفاعات کلکچال، تپه نورالشهدا و عدسی!

آقا جلال، سیدعلی، شیخ صادق، مصطفی، امیرحسین، احسان

# حبیب

# دوست

# سفر

# کوه

  • ۲ نظر
  • جمعه ۲۷ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
تو: سلام برادر! فیلمای قدیمی‌مو می‌دیدم. تو هم بودی. دلم تنگ شد.
من: سلام. یعنی ما این‌قدر قدیمی شدیم؟!
تو: زمان مثل ابر میگذره برادر! زن گرفتی، هجرت کردی، جهادی نمیای: قدیمی میشی!
من: شاید قدیمی باشم؛ اما فرسوده نشدم که!

# دوست

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۹
  • :: پیامک


گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خویشی، نه در بند دوست

...

# سعدی

# دوست

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بیت

چه تصوری از یه اداره داری؟ یه چیزی تو مایه‌های نقطه‌چین مهران مدیری؟ یه مشت آدمِ بیهوده‌ی بی‌احساس چاپلوس؟ سَر و سِرّ شون با هم بخاطر پول و اضافه‌کاری و این‌هاست؟

بعدش اگه بگم امروز رییسم اومد تو اتاقم و راجع به عطر انبوه بوته‌های یاس با هم حرف زدیم چی میگی؟
اگه بگم رییسم داره یه کاروان آدمای جور وا جور رو، با پیگیری دلسوزانه و خارج از برنامه‌ی کاری، می‌بره کربلا چی میگی؟
اگه بگم روی میزش توت خشک و نخودچی و خرمازاهدی میذاره که بچه ها بخورن و کیف کنن چی میگی؟

من چی بگم؟

# قصه

# دوست

# اداره

  • ۴ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
بسم الله

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا
وَعَمِلُواالصَّالِحَاتِ
سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ
وُدًّا


صدق الله

مریم-96


# دوست

  • ۰ نظر
  • جمعه ۱۳ فروردين ۱۳۸۹
  • :: ذکر


گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست، ‌دوست‌تر از جان ماست

...

# سعدی

# دوست

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بیت


امروز هم به وعده‌ی وصل تو شام شد
عمرم به وعده‌های محالت تمام شد

...

# دوست

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بیت
فکر می‌کنی از اوایل پاییز ۱۳۷۵ تا اوایل بهار ۱۳۸۹ چقدر طول کشید؟
چهارده سال؟ سیزده سال و نیم؟ ده سال؟ پنج سال؟ دو سال؟ یک ماه؟ چند روز؟

چند روز.
همین چند روز پیش امین را توی کلاس اول الف دیدم و با هم دوست شدیم؛ و امروز با همسرش میهمانمان در قم بودند.
فقط چند روز و این همه خاطره.

# امین

# دوست

# واحد قم + حومه

  • ۴ نظر
  • دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: کودکی
سلام
باران رحمت
صوت قرآن
صحن گوهرشاد
در آستان امام الرئوف بوی بهشت می‌آید.
به حال آن‌که برون از بهشت گشته عجب نیست...

سیدعلی - امیرحسین

# حبیب

# دوست

# رضوان

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۸ فروردين ۱۳۸۹
  • :: پیامک

چه خوبه که هیشکی جواب آدم رو نده...

آنلی گاد!

# توحید

# دوست

  • ۰ نظر
  • شنبه ۷ فروردين ۱۳۸۹
  • :: نغز

چه بده که هیشکی جواب آدمو نده...

# توحید

# دوست

  • ۱ نظر
  • جمعه ۶ فروردين ۱۳۸۹
  • :: نغز
بسم الله الرحمن الرحیم

قل ان کنتم تحبون الله
فاتبعونی
یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم والله غفور رحیم

صدق الله

آل عمران - 31

# دوست

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
  • :: ذکر

سیدعلی: شدیداً جات خالیه. هوای «رومه» خیلی خوبه. کاش موبایل آنتن نمی دارد!

*
محمد: سلام. مگه نمیای جهادی؟
من: متأسفانه توفیق نداریم. خودت حساب کن الان چه حالی دارم.
محمد: حال مارم گرفتی! مجبورم جاتو خودم پر کنم!

*
سیدعلی: سلام. اگه بگم رفتم فرهنگی، نمیخندی بهم!!؟

*
جلال: منتظر بودم ببینمت. بازم که از جاماندگان شدی!

ادامه دارد...

# جهادی

# دوست

# رضوان

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
  • :: پیامک
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون