صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۲۷۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

ایستاده ام کنار آقای لاغر -که دارد ناهار می خورد!- که آقای چاق زنگ می زند.
حال و احوال و ماچ و موچ و معلوم می شود که این جا را خوانده و زنگ زده خداحافظی کند و التماس دعا بگوید. به یادش می آورم که نمی توانم به یادش نباشم. چون بار اول که عمره می رفتم یک شب تا صبح ریز به ریز اتفاقات و حوادث سفر را برایم پیشگویی کرده و یک عالمه توصیه و بکن و نکن بارم زده بود. خنده اش می گیرد از این حاضر جوابی من!
زندگی ده سال گذشته ی من یک جورهایی با آقای چاق و آقای لاغر گره خورده است. سه قلوهای از هم سوای بی ربطی که بچه ها به طعنه: «آکی» و «پاکی» و «کوکی» صدایمان می کردند. حتماً این از شوخ طبعی های خدای تبارک و تعالی است که در تقاطع دانشگاه یزد، چنین ترکیب خارق العاده ای در تیم هفتاد و نه ای ها جور کرده بود.
*
آقای چاق قبل از خداحافظی آرزو می کند که کاسه ام را بشکانند. به راهِ منزل لیلی طعنه می زند. این هم دعای خیری است لابد!

# آدم‌ها

# حج

# حمید

# دوست

  • :: یزد

دیشب جلسه ی خوبی بود. جای همه ی رفقایی که نیامدند خالی.
انصافاً هیچ کدام از ما چیز زیادی درباره کردستان عراق و افغانستان نمی دانستیم.
بیان جذاب و تصاویر گویای مجید بسیار قابل استفاده بود. دستش درست!
*
برای حنانه، آبجی کوچیکه ی مجید هم دعا کنید که طوریش نشده باشد. طفلکی موقع بازی از تاب افتاده.

# حلقه

# دوست

# مجیدم

  • :: بداهه

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد

Blog not found

# دوست

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹
  • :: بداهه
باید لحظاتی مثل همین یکی دو ساعت لابلای زندگی آدم باشد تا احساس زنده بودن بکند.
همین لحظاتی که چند تا آدم خوب دور و برت می‌نشینند و در ظاهر می‌توانی کمک‌شان کنی.

بچه‌های خوب؛ دغدغه‌های خوب؛ کارهای خوب.

پنجشنبه ظهر

# مدرسه

# دوست

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹
  • :: بداهه
من: هیچت از ما یاد آید؟
دوست یک: هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم...
دوست دو: دل و جان مشغول دوستان است و نگاه در چپ و راست، تا نفهمند رقیبان...
دوست سه: اگه باورت میشه، خیلی.

# دوست

  • ۴ نظر
  • يكشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۹
  • :: پیامک
خواب بعد از سحر تعبیر دارد.
یار موافق و ارادت صادق:
سایه‌ی معشوق گر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
رؤیا باید همینطوری باشد: رویایی.

# رؤیا

# دوست

  • ۵ نظر
  • دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹
  • :: پریشان
بسم الله الرحمن الرحیم

قال
یا بُنَیَّ
لاتقصص رُءیاکَ عَلی اِخوَتِکَ
فَیَکیدوا لَکَ کیداً
انَّ الشَّیطانَ للانسانِ عدوٌ مبینٌ

صدق الله
یوسف- 5

# مدرسه

# دوست

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹
  • :: ذکر

ظاهراً بنده ی خدایی که مداح اهل بیت هم بوده، با اسمی شبیه اسم من، در یکی از استان های مرزی به دست اشرار شهید شده.
پیامکی از منبعی که معلوم نشده، دست به دست بین طیفی از رفقای گرامی چرخیده و از دیروز چند بار آدم های دور و نزدیکی تماس گرفته اند که از زنده بودن بنده اطلاع حاصل نمایند. جالب این که بعضی از این دوستان، از مرتبطین با همین صفحه ی الکترونیکی هستند و باز دلشان آرام نشده که می بینند من هر روز این جا را به روز می کنم! تماس گرفته اند و جویای احوال شده اند.
اسم این را چه بگذارم؟

# شهید

# دوست

  • ۶ نظر
  • يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه
نُه سال پیش، روزی مثل همین روزها، پیچ جاده علیرضا را از زمین گرفت و به آسمان داد.
اگر پیچ جاده نبود؛ یا اگر علیرضا سوار آن ماشین نبود؛
امروز شاید او هم
بیست و هشت ساله بود، مثل همه ی ما...
فوق لیسانس داشت، مثل رفقای هم‌دانشگاهی اش...
زن گرفته بود؛ مثل من و میثم و وحید...
شاید بچه هم داشت؛ مثل سیدعلی و حسن...
و از همه مهم‌تر
شاید بعد از دانشگاه، طلبه شده بود و مثل سعید یا هادی منبر می‌رفت.
و امروز
ما رفیقی و دوستی و برادری داشتیم که
مردتر از همه‌مان بود و آدم‌تر بود و سرش بیش‌تر از ما به تنش می‌ارزید.

خدا علیرضا را و محمدرضا را بیامرزد و محمدصادق را برای پدر و مادرش و برای دلِ ما حفظ کند.
آمین

# آدم‌ها

# دوست

# مدرسه

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
  • :: بداهه

...
برادر خوبم
کوچک تر که بودیم معلم بزرگواری برایمان می گفت از نشانه های اخلاص نوجوانان یکی این است که در حضور دیگران، مخصوصا اعضای خانواده، از عبادت شرم دارند. زیرا می پندارند که دستشان پیش پدر و مادر و ... رو شده است و آن ها با دیده ی تمسخر به عبادتشان نگاه می کنند.
همین نشانه ی اخلاص است. نشانه ی این که واقعا می خواهند با خدا سخن بگویند و واقعا توبه کار هستند. همین که وقتی توی اتاق در را می بندی و تنها هستی بهتر و راحت تر نماز می خوانی. در خلوت رویت می شود صدایت را در قرائت نماز بلند کنی و قرآن بخوانی.
همین نشانه ی اخلاص است. دست کم نگیر و به کمی عملت نگاه نکن. الله اکبر.
...

شهریور88

# تربیت

# دوست

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹
  • :: نغز

یه بعدازظهر خلوت از سر ِبیکاری با رحیم مقدار زیادی سیب زمینی پوست گرفتیم و خلال کردیم و ریختیم توی ماهیتابه ی محمد و سرخ کردیم. شاید دو سه کیلویی می شد.
مجید که از سالن مطالعه آمد، نشستیم و با هم خوردیم؛ چرب و نیم سوخته و خام و شور و بی نمک.
لذتی داشت.

زمستان82

# سبک زندگی

# دوست

  • ۴ نظر
  • شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹
  • :: یزد
آن شب تب کرده بودم از سرما در آن اردوگاه لعنتی
آمدی بالای سرم و به من خیره شدی
از پا افتادنم را ندیده بودی؛ تماشایی بود حتماً
آتش در نگاه تو بود یا در جان من؟
تب کرده بودم و تو نگرانم بودی
چه شیرین بود

# دوست

# قصه

  • :: پریشان
خدایا به خاطر کارهای خوبی که امروز خواستی بکنم ممنونم:

- اول صبح دو تا پسر خوب رو بعد از یکسال دیدم و گپ زدیم.
- با بچه های اتحادیه کلاس داشتم: مهارت های زندگی در عصر تبلیغات. خیلی خوب بود.
- با رفقای محفل راجع به آینده گپ زدم.
- رفتم و یه همکار قدیمی و مدرسه ی جدیدشون رو دیدم.
- بعد از چند سال بهترین معلم دوران تحصیلم رو دیدم که هنوز اسم من یادش بود.
- رفتم خونه ی یکی از رفقا و کلی از خاطره های خوب قدیمی زنده شد.
- با عزیز توی مثنوی و دیوان شمس دنبال خسرو و شیرین گشتیم و خوش گذشت.

خدایا ممنونم.

# دوست

# مدرسه

# میم.پنهان

# پنجشنبه‌ها

# کلاس

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۹
  • :: بداهه
تو: ... ؟
من: به جای توسعه‌ی ارتباط مجازی، به فکر توسعه‌ی ارتباط حقیقی باش.
تو: توسعه‌ی ارتباط حقیقی مام توسعه‌ی ارتباط مجازی می‌شود؟
من: چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند...
تو: خب پس ما این خانه‌به‌دوشی رو چه کنیم؟
*
من: هیچ چیزی جای دوستی واقعی رو نمی‌گیره.

# تربیت

# دوست

# محمدم

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۹
  • :: پیامک

آخرین روزهای سال آخر دانشگاه، اولین ماه‌های آشنایی من با روح الله، توی شهرک قدم می‌زدیم و خاطراتم از پیاده‌روی توی کوچه‌پس‌کوچه‌های عجیب و کویری‌ شهر را برایش تعریف می‌کردم.
توی یکی از میدان‌‌-محله‌های شهرک دانشگاه، پیرزن و پیرمردی را دیدیم که جلوی در خانه‌ای ایستاده بودند و کنار یک نردبان جر و بحث می‌کردند. با چند ثانیه توقف متوجه شدیم که پیرمرد می‌خواهد از نردبان بالا برود و پیرزن غرغر می‌کند که می‌افتی و نرو  و ...
معلوممان شد که کلید خانه را جا گذاشته‌اند و حالا با نردبان همسایه می‌خواهند بروند توی خانه‌ی خودشان.

جلو رفتیم و حال و احوالی کردیم. انتظار داشتم روح‌الله بدون تعارف روی دیوار بپرد و در را از پشت باز کند. او هم از من جوان‌تر بود و هم ورزشکارتر. اما...
*
این «اما» هنوز هم با من است.
*
کناری ایستاد و تماشایم کرد.
*
این چه آزمونی بود که از من گرفت؟

بهار83

# آدم‌ها

# دوست

# قصه

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹
  • :: یزد
من: نمیشه یه جوری کلاس پنجشنبه رو جابجا کنی که من برم مشهد؟
تو: شوخی نکن. این هفته همه رفقا دارن عروسی میکنن! آدم جایگزین از کجا پیدا کنم؟!

* یک روز بعد*

من: جداً نمیشه من برم مشهد پنجشنبه؟!
تو: ای بابا! ما رو با امام رضا درننداز دیگه!
من: ؟
تو: یه خاکی به سرم می ریزم. برو به سلامت!

# دوست

# سید

# مشهدالرضا

  • ۱ نظر
  • دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
  • :: پیامک
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون