صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۳۸ مطلب با موضوع «کودکی» ثبت شده است

سال آخر جنگ، زمستان سرد شصت و شش، عزیز دست پسرهای چهار پنج ساله اش را می گرفت و به حمام عمومی می برد.
گاز نبود. آبگرمکن برقی خانه بدون برق که کار نمی کرد و مخزن کوچکی هم داشت که برای حمام کردن بچه ها کفاف نمی داد. این بود که عزیز دست بچه ها را می گرفت و چهار تا خیابان پیاده می برد تا به تنها حمام عمومی محل برسند.
حمام نمره گران بود و کم مشتری. اما عزیز برای تمیزی بچه هایش خرج می کرد. همان اول چادرش را به کمر گره می زد و سکوی رختکن را با تشت آب می شست. پسرها دم در نمره منتظر می ماندند تا کار آبکشی رختکن تمام بشود. بعد بقچه اش را باز می کرد و سفره ی بزرگی روی سکو پهن می کرد. روی سفره ملافه ای می کشید و نوبت پسرها می رسید. چکمه و جورابشان را در می آورد و بلندشان می کرد و روی ملافه می نشاند. درِ حمام را می بست و یکی یکی از رختکن به دوشخانه می برد و می شستشان؛ خشک می کرد و لباس می پوشاند...
عزیز توی بقچه اش میوه هم داشت. سیب و خیار. حتی نمکدان هم می آورد. توی رختکن بخار گرفته به بچه ها سیب و خیار می داد و در این فاصله خودش دوش می گرفت.
لباسش را که می پوشید، آن قدر صبر می کرد تا حمام از بخار بیافتد. لای در را باز می گذاشت و شال گردن به بچه ها می بست. دستشان را می گرفت و کم کم بیرون می آورد که یکهو سرما نخورند. برای برگشت  هم تاکسی می گرفت...
*
این رویا تمامی ندارد.

# تهران

# قصه

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹
  • :: عزیز
  • :: کودکی
...
از رنج و محنت و سختی مرا چه باک؟
دستم بریده و قلبم دریده و رویم به روی خاک
غمگین و غمزده سر در حجاب و لاک
«خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهر پرور من در قبا رود»
...

اردیبهشت 1378

# حافظ

  • :: بیت
  • :: کودکی
پنجم مرداد شصت و پنج
من
آن جا بودم.
چه کسی فراموش می کند؟

...به کارگرها گفته بودند: فقط خودتان را به خانواده‌تان نشان بدهید، ابراز سلامتی کنید و فوراً برگردید تا کارخانه تعطیل نشود...

# خانواده

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸۹
  • :: کودکی
بالاتر از نهرِبالا -که زمین‌های شیب‌دارِ بالادست رودخانه را آب می‌رساند- درختی قدیمی بود که از داخل پوک شده و کاملا خالی بود.
روزها تا پای درخت می‌دویدیم و از آن بالا می‌رفتیم و بازی می‌کردیم. یکی از شاخه‌ها می شد خانه‌ی من؛ یکی دیکر خانه‌ی او. خانه‌هامان به اندازه‌ی یک صندلی، اندازه‌ی نشستن یک نفر، توی تنه‌ی درخت جا داشت.
تا ظهر یا عصر همان بالا داد و بیداد می‌کردیم؛ و بازی، فردا از نو می‌شد.
*
حالا دست زنش را می‌گیرد و می‌آید خانه‌ی ما افطاری.
مثل این که از روی آن شاخه آمده باشد این طرف.
چه فرقی می‌کند؟

# افطار

# خانواده

# قصه

  • ۳ نظر
  • جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹
  • :: کودکی
فکر می‌کنی از اوایل پاییز ۱۳۷۵ تا اوایل بهار ۱۳۸۹ چقدر طول کشید؟
چهارده سال؟ سیزده سال و نیم؟ ده سال؟ پنج سال؟ دو سال؟ یک ماه؟ چند روز؟

چند روز.
همین چند روز پیش امین را توی کلاس اول الف دیدم و با هم دوست شدیم؛ و امروز با همسرش میهمانمان در قم بودند.
فقط چند روز و این همه خاطره.

# امین

# دوست

# واحد قم + حومه

  • ۴ نظر
  • دوشنبه ۹ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: کودکی

می دانی چند وقت بود صدای پیچیدن باد در شاخه های تبریزی را نشنیده بودم؟


# ایران

# سفر

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۳ فروردين ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: کودکی
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون