صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرکز» ثبت شده است

این چند روز چهار تا مهمان از مجارستان داشتیم برای همایش فیلان و بهمان. یک خانم مترجم همراهشان بود که قبلاً یک‌سال ایران زندگی کرده بود و واقعاً فارسی را بدون لهجه و قشنگ حرف می‌زد. از هواپیما که پیاده شد اولین چیزی که گفت این بود که: من اومدم «گوجه سبز» بخورم!
امروز عصر بردیمشان بازار تهران هر کدام سه چهار تا «روسری» خرید که سوغاتی ببرد. خانم مترجم پنج تا بسته سیگار آمریکایی هم خرید با یک بهمن کوچک که ببرد بوداپست دود کند. بعد هم بردیمش داروخانه که چند بسته قرص سرماخوردگی «کوریزان» بخرد. می‌گفت خیلی جواب می‌دهد!

# سفر

# غرب

# مرکز

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • :: بداهه

صبح علی‌الطلوع، بیرون دوازه‌ی شرقی دارالخلافه طهران، مستر الکساندر را ملاقات کردم. شب را در مسافرخانه‌ی جلیله‌ی بلدیه آرمیده بود و اول وقت، قبراق و پا در رکاب، منتظر ما بود. دیلماج آستانه تأخیر داشت و ناچاراً خودم به زبان بی زبانی حالی‌اش کردم که داخل سرسرا منتظر بماند تا میرزا مهدی خان، درشکه‌چی سلطنتی، از راه برسد.
صبح آذر طهران بود و سوز خفیفی می‌آمد. برای مزاح و تفنن گفتم: «کمی سرد است.» گفت: «هوای بهاری خوبی است.» اجنبی از پتل پورت آمده؛ از لابلای برف و یخ؛ معلوم است که هوای دارالخلافه به مزاجش بهاری بیاید.

تتمه:
تا صلات ظهر در خدمت حضرت اشرف، در اطراف و اکناف جاده‌ی شمران و دروازه‌ی یوسف‌آباد و میدان حسن آباد سیر می‌کردیم و با تجار و بازرگانان در باب روابط حسنه‌ی دولین متحدین ایران و روس و سایر مراودات حسنه‌ی فی‌مابین مذاکره می‌نمودیم.

# تهران

# مرکز

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
  • :: بداهه
از لابلای کارتن‌های خالی که توی انباری چیده بودم برای روز مبادا -که همین امروز باشد- نکته‌ی نغزی یافتم:
«اسباب‌بندی قبلی را با جام‌جم سر کرده بودم. این بار اما همه‌اش ایران است!»

# اداره

# مرکز

# مسکن

# هجرت

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

صبح نوزدهم ماه رمضان؛
طبقه ششم؛
اتاقی که پنجره ندارد و بسیار تمیز است.

# زندگی

# مرکز

  • :: بداهه

من: سلام. خرداد هم امروز تموم میشه. برنامه چیه رییس؟
تو: فعلاً صبر.

# زندگی

# مرکز

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
  • :: پیامک
...
برای اولین بار در عمرم پایم را گذاشتم داخل امیرکبیر و نماز ظهر در مسجد دانشگاه. در نگاه اول بهتر از چیزی بود که سال‌ها تصورش را می‌کردم...
ناهار نخورده در ازدحام و ترافیک با سات (سامانه اتوبوس تندرو) رفتم ونک و یک ساعت و نیم روی صندلی گزینش با صدای بی‌صدایی از خودم دفاع کردم و دوباره با سات سر خوردم لابلای جمعیت انبوه رو به پایین و چهار - چهار و نیم چهار راه ولیعصر بودم.
کمی وقت داشتم که در آن زیرگذر عجیب و پیچاپیچ بچرخم و جلوی تیا‌تر شهر بیایم بالا. نیم ساعتی گرداگرد این استوانهٔ باستانی تاب می‌خوردم و ضمن سیاحت در صورت غریب معماری مسجد قریب تیا‌تر، در سیرت آدم‌های ول و ولنگار کنار پارک دانشجو تأمل می‌کردم. 
هنوز سؤال و جواب‌های آقای گزینش در سرم زنده بود و به دخترپسرهایی نگاه می‌کردم که با بهانه و بی‌بهانه، هنری و غیرهنری، در سایه سار این غول بتنی با هم صفا می‌کردند و چای می‌خوردند و گپ می‌زدند. 
یک لحظه وجدانم را قاضی کردم که اکنون هیچ دلم می‌خواهد جای آن‌ها باشم یا نه؟ جوابم با قاطعیت منفی بود. با خودم لجبازی کردم. دوباره وجدانم را شاهد گرفتم که در گذشته آیا هیچ وقت لحظه‌ای حتی آرزو کرده‌ام که آن چنان باشم و این چنین بکنم؟ جوابم باز هم منفی بود؛ اما آقای گزینش ول کن نبود: یعنی حتی هوس نکرده‌ای یک بار در این سال‌ها دست زن عقدی شرعی‌ات را بگیری یک بعدازظهر در پارک‌های این حوالی، پرسه‌های بی‌خیالی، ... 
*
آقای گزینش که سر خورده و افسرده از این همه جواب منفی‌‌ رهایم کرد؛ سات را به سمت شرق تهران سوار شدم.

# تهران

# سبک زندگی

# قصه

# مرکز

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴
  • :: بداهه

خ. کاشانی؛ م. شیخ بهایی؛ م. ونک؛ خ. شهرآرا؛ خ. دماوند.
اصل و کپی شناسنامه‌ی پدر؛ قیمه سیب‌زمینی با مشاور مدیرعامل؛ پخش زنده‌ی توچال از طبقه‌ی دهم؛ ارسلان؛ حاج محمود؛ تقاطع یزد-قم؛ هشت صبح تا یازده شب.
*
بهش میگم: می‌دونی چرا الان این‌جا روی این صندلی روبروی تو نشسته‌ام؟
ده سال از من کوچکتر است. نمی‌داند.
بهش میگم: چون دقیقاً ده سال پیش روی اون صندلی که الان تو نشستی، نشسته بودم.
نمی‌فهمد. چرا باید بفهمد؟
*
و چقدر امروز هوای تهران شفاف بود؛ و چقدر امروز من به این کوه‌ها چسبیده‌ام؛ و چقدر آفتاب زمستانی خوبی بود؛
تو کجایی؟
تو کجایی؟

# تهران

# مرکز

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۴
  • :: بداهه
-برخلاف رسم هر ساله امشب عمار و فلسطین را بی خیال شدم-
شب کریسمس؛ شب جمعه؛ ساعت هفت و نیم؛ ساختمان شیک و سفید:
همه‌ی حرف‌ها و توضیحاتش که تمام شد، دو تا سوال پرسیدم که از دو هفته پیش ذهنم را مشغول کرده بود:
- اینجا یک مرکز سیاسی است؟
- باید کت و شلوار بپوشم؟
و جواب‌ها همانی بود که حدس می‌زدم.
*
ساعت نه و نیم زنگ زدم به عمو جانِ سید برای استخاره.
چه لحظه ای بود. شبیه زمستان هشتاد و هفت...

+ یک سال و سه روز قبل
+ یک روز قبل

# زندگی

# مرکز

  • ۵ نظر
  • پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۴
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون