صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چراغونی» ثبت شده است

خدا این خبرهای خوب رو از ما نگیره.

# ازدواج

# چراغونی

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶
  • :: بداهه
  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

... حالا همین وسط که من و دلم گیر کرده‌ایم برای خداحافظی از این در و دیوار باستانی، باید در را باز کنی و بیایی و گزینه‌ترین گزینه‌ها را روی میز بگذاری و من و دلم را خوش کنی که هنوز به دردی می‌خورم و هنوز در این سرای به چیزی می‌ارزم و برچسب #پنجشنبه‌ها زنده خواهد ماند؟
گفته بودم که معجزه‌ای شده‌ام. نه تا این حد!


پ.ن:
تو با خودت گرمای صد زرتشت داری...

# پنجشنبه‌ها

# چراغونی

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴
  • :: پریشان

خبرهای بد ناغافل سر می‌رسد. مثل خرد شدن صفحه کلاج و ماندگار شدن در تهران.
خبرهای خوب هم ناغافل سر می‌رسد. مثل تو که ناگهان از در وارد می‌شوی و به چهار سال نگرانی من پایان می‌دهی.
چقدر خبر تو خبرهای بد این روزها را شیرین کرد خبرنگار جوان!

# دوست

# چراغونی

  • ۰ نظر
  • شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳
  • :: بداهه

[پسرک به رادیو گوش‌می‌کرده؛ هوایی شده]

تو: چقدر ذوق کردم وقتی صداتون رو شناختم.
من: احتمالاً شبیه همون حسیه که من از دیدنت دارم.
تو: با این تفاوت که نیازی به پنهان کردنش نیست.
من: نداری غیر از این عیبی...
تو: شما نمی‌بینی بقیه‌ش رو. حالا چه عیبی؟
من: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی ماست...

# دوست

# چراغونی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۲
  • :: پیامک

تو: سلام. خوبید ایشاللا؟ چرا وبلاگ رو به‌روز نمی‌کنید؟ بعد از جهادی کلی حرف حتماً دارید.
من: سلام. درباره‌ی جهادی توی راوی مفصل نوشته‌ام. صاد به دلایلی فعلاً تعطیل است.
تو: چه خوب و چه بد. نکنه تصمیم گرفتید سررسید امسال رو تا آخر سفید نگه دارید؟!
من: حواست به سررسید خودت باشه که نکنه بی‌خودی سیاه بشه. ما آزموده‌ایم در این شهر...
تو: چشم. من که آرزو به دل موندم یه کاری بکنم شما یه خورده با ما ملاطفت کنید.
من: حُسنِ مه‌رویان مجلس گر چه دل می‌بُرد و دین / عشق ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود.

+ حالا تو چی باید می‌گفتی؟ چی می‌تونستی بگی؟ دلم برات سوخت!

# جهادی

# رازدل

# چراغونی

  • ۳ نظر
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۱
  • :: پیامک

این را توی هیچ کتاب روانشناسی نخوانده‌ام. هیچ استاد فرزانه‌ای هم این را به من نیاموخته‌است. سال‌های مدرسه، سال‌های دانش‌گاه و سال‌های معلمی این را تجربه کرده‌ام. خودم به‌دقت مشاهده کرده‌ام؛ نتایج را ثبت کرده‌ام و در کنار هم گذاشته‌ام. تجربه‌ی من شاید خطاپذیر باشد، اما بارها تکرار شده و به گمانم تکرار می‌شود:
«نوشتن داستان تخیلی اول شخص -در جوانی- یک هشدار است. یک هشدار جدی به خود و دیگران»
رستگار شد آن‌که این هشدار را شنید و جدی گرفت و تلف شد آن‌که تلف شد.

* مشیت الهی بر این قرار گرفت که این را هفدهم دی‌ماه منتشر کنم تا با یک تیر چند نشان زده باشم.

# برادر

# چراغونی

  • :: نغز

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

به سلیقه‌ی خودتان جای شیراز و کشمیر و سمرقند، اهواز و یزد و قم و تبریز و طبرستان و دیلمان و ری و جی بنشانید.

*
در هفته‌ای که گذشت حالم آن‌قدر خوش نبود که حتی کلمه‌ای بنویسم.
امشب اما از مهربانی‌های بی‌پایانِ سیدحسن و سیدمهدی و محمد و سیدعلی و امیرحسین و احمد و محمدمهدی و محمدرضا و علیرضا و علیرضا و سجاد و مهدی بهترم؛ الحمدلله.
**
نه به انتظارِ یاری... نه ز یار، انتظاری.

# برادر

# حافظ

# حبیب

# دوست

# سین

# محمدم

# چراغونی

  • :: بیت
  • :: پریشان
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون