صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

آخرین روز تابستان

دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

نوجوان که بودم خیال می‌کردم که خیلی باکلاس است که کسی از «سل» بمیرد.
ـ فانتزی‌های یک دهه شصتی را به بزرگواری خودتان ببخشید ـ
«سل» را در رمان های کلاسیک قرن نوزدهمی خوانده بودم. آدم‌ها آن‌قدر سرفه می‌کردند تا می‌مردند. ابوالفتح صحاف هم توی هزاردستان «سل» داشت. هر چند که آخرش شعبون خان توی محبس راحتش کرد؛ ولی سفره‌اش را از دیگران جدا می‌انداخت و دائم توی دستمال یزدی سرفه می‌کرد.
خوبی از «سل» مردن این بود که ناگهانی نبود. قهرمان داستان یک گوشه روی تخت می‌افتاد و روزها و شب‌های زیادی سرفه می‌کرد تا می‌مرد.
مزیتش این بود که روزها و شب‌های زیادی وقت داشت تا برای مردن آماده شود.
*
توی قرن بیست و یکم، از «سل» مردن یک آرزوست؛ وقتی کرونا در چند روز به سرعت دخلت را می‌آورد.
همه‌چیز ساندویچی شده.
مریضی هم مریضی‌های قدیم.

  • ۹۹/۰۶/۳۱
  • :: بداهه

# زندگی

# قصه

# هزاردستان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون