صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

«عشق»
خواهرِ من
است
؛
«درد»
هم
برادرم
...

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

یک برگ از هزاران

يكشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰

... با دکتر به دنبال رجبعلی می‌رویم که گم شده و در یکی از کاروان‌های دیگر پیدا شده و تلفن کرده‌اند. آلزایمر دارد و در حرکت هم ناتوان است. برای دستشویی رفته و گم شده. از منطقه‌ی یک که استان تهران است به منطقه‌ی شش رفته که نزدیک جبل الرحمه‌ست. راه زیادی‌ست. حدود یک ربع می‌رویم و پرسان پرسان تا پیدا می‌شود. و بر می‌گردیم.
عصر عرفه است و 14:45 دعای بعثه شروع می‌شود. آهنگران است که یاد جبهه‌ها می‌کند و درِ شهادت را التماس که باز کنند.
حال عجیبی‌ست. انتظار آهنگران را نداشتم. تا به چادر برگردیم و وضو‌ بگیرم دعا به همان‌جایی رسیده که قبلاً خوانده بودم. زیرانداز را سمت دیگر خیمه کنار درخت و زیر آسمان رو به قبله پهن می‌کنم و خودم را رها می‌کنم. دعا را خیلی خوب می‌خواند. لابه‌لا روضه و شمرده شمرده و با توجه به معنی. دعای عرفه، روز عرفه، صحرای عرفات؛ کی دیگر قسمت می‌شود؟ باور کردنی نیست.
آخر دعا، چند خط آخر را کلمه کلمه می‌خواند و دائماً به خود می‌گوید: «نه نه نخون، تموم نشو»
تمام می‌شود. آفتاب را می‌بینم که از کنار خیمه‌ها پایین می‌رود و عرفه تمام می‌شود.
نماز مغرب را می‌خوانیم و کاری نداریم تا وقتی نوبت اتوبوس‌مان برسد. حاجی مهدوی می‌گوید که امشب احیا دارد و باید نخوابید. در تاریکی دراز کشیده. من هم دراز می‌کشم. اما خوابم می‌برد...

9ذی‌حجه32
24آبان89

  • ۹۰/۰۸/۱۵
  • :: بداهه

# حج

نظرات (۲)

بالاخره دلت اومد!
ز دست دیده و دل هر دو فریاد...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون