صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

قَدْ بُصِّرْتُمْ
إِنْ أَبْصَرْتُمْ
وَ قَدْ هُدِیتُمْ
إِنِ اهْتَدَیْتُمْ
وَ أُسْمِعْتُمْ
إِنِ اسْتَمَعْتُم

صاد گرد
سر رسید موضوعی
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

حال و روز پکیده‌ای دارم
روح از هم دریده‌ای دارم

ماه غم هم گذشت اما باز
خنده‌ی لب پریده‌ای دارم

# اداره

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
  • :: بیت
  • :: پریشان


پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد...

# صاد

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۸
  • :: بداهه
  • :: بیت
...حاجی -علیه‌الرحمه- هر چه دلش می خواهد بگوید. اصلاً خودم می گویم: من الان دارم مصدر «وبلگ» را صرف می‌کنم: ماضی و مضارع و مستقبل. خجالت هم نمی‌کشم که ول‌شدگان و راوی اشتباه گرفته‌ام. گاهی اوقات پدیده‌ها همین‌طوری خودشان بی خودی قاطی می‌شوند.
بله! سید اعتقاد دارد که مرد هم گاهی اوقات دلش می‌گیرد و وبلاگ می‌نویسد. این اقتضای سید بودن است. «گرفتن دل» و «مرد بودن» همواره دو خط متنافر نیستند. گاهی اوقات پهلو به پهلوی هم، دل می‌دهند و قلوه می‌ستانند.

«دچار شدن» و «دچار بودن» سن و سال و ماه و شغل و جایگاه نمی‌شناسد. حادث می‌شود و آن‌چه رخ‌دادنی باشد، ناگزیر رخ خواهد داد: «لافرار من وقوعه» و بلکه «وقوعها» (!)
آدم اگر دلش سفت باشد، پایش هم که بلغزد طوریش نمی‌شود. اما چون دلش سفت نباشد، پایش هم که هزار سال نلغزد، باز در خطر است و سید دلش به همین خوش است که دلش سفت است، سفت سفت؛ بتون آرمه!
موج‌ها به ساحل می‌کوبند و حوادث حادث می‌شوند و وقایع واقع؛ و سید: محکم، مشت گره کرده، در باد ایستاده. دلخوش به امداد حاجی هم نیست حتی. تنهای تنها ایستاده و گریه می‌کند و وبلاگ می نویسد.
*
در حال و احوال پریشان روحی محرم و صفر امسالم، این شاهکار بی‌همتای هنری تنها مخدری بوده که آرامم کرده و هنوز هم بر من اثر می‌کند. دستبوس سیدحمیدرضای برقعی و حاج میثم مطیعی.
در آستانه‌ی اربعین آقا اباعبدالله الحسین، حضرت خون خدا علیه‌السلام و دوباره شدن هفته‌ای نجیب، این اثر مخلصانه را به خوانندگان بی‌سر و صدای راوی تقدیم می‌کنم:
دریافت صوت
دریافت متن


انتشار اولیه در راوی

# برقعی

# دبلیو

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
  • :: پریشان
  • :: بشنو
  • :: الحاقی از گذشته

صیاد!
آهویی که به بند کردی نکُش!
بیانداز دام را

بیافشان دانه را
بند کن آهو را
بگیر؛ اما نکُش!

اگر کُشتی، لذتش تمام می‌شود. یک روز شکمت سیر می‌شود و بعدش هیچ.
صیاد!
تاجر باش!
آهو را بگیر و تحویل سلطان بده:
- هم لذت صید را بُردی؛
- هم نازشست گرفتی؛
- هم شدی شکارچی بارگاه قدس.
سلطان بهتر می‌داند با آهوی در دام چه کند.
اول بهمن هشتاد و هشت
به عنایت حضرت در ایوان مقصوره نوشتم این را،
بعد از فریضه‌ی عشاء،
برای برادر عزیزی که در کار صیدِ دل است
و می‌دانم که این‌جا را هم می‌خواند.


انتشار اولیه در راوی

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
  • :: نغز
  • :: الحاقی از گذشته
ای کرمت خسته‌دلان را شفا / آینه‌ی دل ز تو دارد صفا
ای تو صفای دل دلدادگان / ای کرمت چاره‌ی بیچارگان
خاک درت سرمه‌ی چشم وجود / روشنی عالم غیب و شهود
خسته و درمانده و آواره‌ام / چاره‌ی من ساز که بیچاره‌ام
غیر تو ام دلبر و دلدار نیست / در دو جهان جز تو مرا یار نیست
این من و این سینه‌ی مجروح من / خسته ز عصیان و گنه روح من
خلوت شب نور امید من ‌است / لطف تو چون صبح سپید من است
من ز گنه نادم و دلخسته‌ام / دل به امید کرمت بسته‌ام
دل به امید کرمت بسته‌ام


دریافت

+ این هدیه‌‌ی ناقابل را به برادر کوچکم  تقدیم می‌کنم که خودش خوب می‌داند که دوستش دارم.
+ اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما قال انا منکم وجلون. قالوا لاتوجل انا نبشرک بغلام علیم.


انتشار اولیه در راوی

# برادر

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸
  • :: بیت
  • :: بشنو
  • :: الحاقی از گذشته
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون