صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

در جلسه ی گپ و گفت و ملاقات غیرمنتظره ای که امروز پیش آمد، بار دیگر فهمیدم که شناختن یک نفر از روی نوشته هایش چقدر با دیدار رو در روی او تفاوت دارد.
امید حسینی، نویسنده ی وبلاگ آهستان (که از نظر من چهره ی سال 89 وبلاگستان فارسی است) اصلاً شباهتی به نوشته هایش ندارد. بسیار آرام و سر به زیر و حتی خجالتی است. هر چند که در پرسیدن جسور  و در گوش دادن صبور است، اما مهارتش در نوشتن به مراتب بیش از مهارتش در گفتن است.
وقتی منتظر دیدن یک جوان پرانرژی و اهل بگو مگو و انقلابی باشی و در عوض عاقل مردی کم حرف و متین و مؤدب روبرویت بنشیند، همین طوری می شوی که من و «رئیس متوسط سابقم» شدیم: انگشت به دهان!

# آدم‌ها

# اداره

# قم

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

شکر خدا یک دقیقه بیشتر از پارسال با رضوان بودم.
همین یک دقیقه دیدار در عوارضی قم هم برایم افتخاری است.

# رضوان

# جهادی

# قم

# دوست

  • ۲ نظر
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
قبل از این شرح مختصر وظایف من در اداره عبارت بود از: «بکارگیری ماشین برای تسهیل روابط انسانی»
الان دو هفته است که از نظر شغلی پیشرفت کرده ام. یعنی از عنوان شغلی کارشناس، به عنوان شغلی کارشناس مسئول ارتقا پیدا کرده ام و متأسفانه شرح وظیفه ام تبدیل شده به: «بکارگیری روابط انسانی برای تسهیل امور ماشینی»
از نظر همکاران این یک پله صعود است. از نظر خودم البته یک پله سقوط. به قول معروف:
ترقی های عالم رو به بالاست  /  من از بالا به پایین می ترقم!

# اداره

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

تیری که
سیزدهم خرداد هشتاد و هشت
از چله ی کمان رها شده بود
عاقبت
هفدهم اسفند هشتاد و نه
به نشانه نشست.

# فرهنگ

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

بعد از مراسمِ مسجد، مردها راه می افتند به طرف مغازه ی «باباجون». مراسم عجیبی است:
«باباجون» جلوتر از همه وارد کوچه می شود. تمام مغازه های اطراف، از این طرف تا آن طرف کوچه، مشتری ها را بیرون می کنند و چراغ ها را خاموش. همه ی کرکره ها به احترام «باباجون» نیمه پایین کشیده می شود. کوچه غلغله ی جمعیت می شود. «باباجون» جلو می رود و یکی یکی کرکره ی همسایه ها را بالا می برد. دیده بوسی ها و در آغوش گرفتن ها و صلوات فرستادن ها.
دست آخر همه جمع می شوند و مغازه ی «باباجون» را باز می کنند. جلوی در را آب می پاشند و اسفند دود می کنند.
این جا هنوز طهران است. شرق تهران.

# سبک زندگی

# قصه

  • ۹ نظر
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

روفتن، دوختن، پخت و پز، تابستان آبغوره گرفتن، زمستان رب انار، ...
تمام شده بود.
از وقتی دیدمش تمام شده بود. روی ویلچر افتاده، یا درازکش روی تخت، ته مانده های یک زن استخوان دار و مدبّر.
سه تا پسر و دو تا دختر، دامادها و عروس ها مثل دسته ی گل. نوه ها و نتیجه های مهربان و خونگرم. یک خانواده ی واقعی. هیأتی، مسلمان، ریشه دار؛ بی تعلق به بالا و پایین.
یک مادر واقعی بیش از این چه می تواند باشد؟ چه می تواند بکند؟ نخ تسبیح دل های فامیل.
هر چقدر که از کار افتاده تر می شد و درد و رنجش، انواع قرص و سرم و آمپول، بیش تر می شد، باز هوش و حواسش سر جا بود. آن قدر که روی تخت آی سی یو به خاطرش مانده بود که جعبه سوهانی که بار آخر برایش برده بودم هنوز دست نخورده توی خانه مانده است و یادآوری می کرد به دخترها که کدام شیشه ی مربا از پارسال مانده که زودتر بخورند و حواسش بود که کدام نوه ی کدام پسرش لواشک را بیش تر از شکلات دوست دارد. از روی تخت بیماری هنوز مدیریت می کرد و مراقب همه چیز بود.
*
امروز در بهشت زهرا دردهای بتول، دختر محمدحسین، تمام شد. خدا رحمتش کند.
خدا به «باباجون» صبر بدهد.

# آدم‌ها

# خانواده

# قصه

  • ۴ نظر
  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه

اسرائیلیه در حالی که با مشت و لگد به جون فلسطینیه افتاده بوده، مدام فریاد می زده: «کمک! کمک! به دادم برسید!»
مردم جمع میشن دورشون به یارو اسرائیلیه میگن: «تو که داری این بدبختو تا میخوره میزنیش، کمک برا چی میخوای؟!»
اسرائیلیه در حالی که سعی میکرده بغضشو قورت بده میگه: «آخه این فلسطینیه گفته اگه بلند شم میکُشمت!»

# مدرسه

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: نغز
عصر دیروز، اختتامیه چهارمین طرح ملی وبلاگ نویسی بوی سیب به همت بر و بچه های رادیو معارف در حرم مطهر سیدالکریم در شهر ری برگزار شد.
بعد از مراسم با یکی از دوستان که امسال و پارسال در برگزاری این مراسم همکارِ هم بودیم، راجع به برتری های برنامه ی امسال حرف می زدیم:
گنجایش سالن خوب بود، امکانات صوتی سالن خوب بود، انتظامات خوب بود، تقسیم وظایف بهتر شده بود، اهدای جوایز منظم تر شده بود، تعداد و حجم جوایز افزایش داشت، تندیس و لوح تقدیر بسیار با کیفیت بود، میهمانان مهم تری آمده بودند، مجری دوم باعث تنوع برنامه شده بود، قرعه کشی سفر کربلا بسیار منظم تر از قبل بود، طراحی سن آبرومندانه و در شأن مراسم بود، پذیرایی و هدیه ی حاضران خوب توزیع شد و ...
*
این حرف ها را که زدیم و از هم جدا شدیم، در تنهایی با خودم فکر می کردم که آیا همه ی این عوامل باعث شد که ما مراسم بهتری داشته باشیم؟ معیار سنجش موفقیت یک برنامه چیست؟ عناوینی که در بالا شمردم چقدر باعث ادخال معنویت در قلب مخاطب شده است؟ چقدر از هدف بوی سیب که اعتلای فرهنگ عاشورایی است با زرق و برق مراسم تأمین می شود؟ کاه و جو چه دخلی به معنویت دارد؟
یاد اصطلاح «بت پرستی مدرن» افتادم که پیش از این برای بازسازی محافظه کارانه ظواهر یک برنامه ی معنوی بدون در نظر گرفتن باطن و محتوا به کار برده بودم. 

# اداره

# مدرسه

  • :: بداهه
  • :: نغز

بیرون پریدن دو خلبان لیبیایی از جنگنده برای خودداری از بمباران مردم، روز چهارشنبه چهارم اسفند موجب سقوط هواپیما بر فراز لیبی شد. (به نقل از همشهری)


دارم فکر می کنم که چند تا خلبان جنگی امکان تجربه ی یه همچین حسی رو تو زندگیشون دارن؟
«اجکت به نشانه ی اعتراض!»

# مدرسه

  • ۷ نظر
  • پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: نغز

...
از آفت‌های تاریخی شیعیان خیل عظیم شیعیان واقفیه در طول چهارده قرن گذشته بوده‌است. عده‌ای امامت چهار امام را پذیرفتند و پنجمی را موعود دانستند. عده‌ای پنج امام را پذیرفتند و دیگری را مهدی دانستند و عده‌ای شش امام را پذیرفتند و فرزند دیگرش را غایب نامیدند.
این آفت تا امروز هم دامن‌گیرِ شیعه است و درحالی که شیعیان لبنان و عراق گوش به فرمانِ نایبِ زنده و برحق حضرت ولی‌عصر (ارواحنا لتراب مقدمه فدا) و ولی‌امر مسلمین در ایران دارند، عده‌ای در همین نزدیکی از عهدِ خونینِ شهدا با پیرِ جماران دم می‌زنند و حتی نامی هم از شاگرد جانباز و پرچمدار استوار روح الله در این بیست سال نمی برند. عهد امروزِ ما با کیست؟ نایب مرده یا نایب زنده؟
ماجرای تلخی است ماجرای غربت این سیدِ خراسانی در میان شیفتگان آن روحِ خدایی. عجبا وا عجبا...
گفتم که هفته‌ی شهدا، هفته‌ی نجیبی است.
...


افتخار می کنم که این جملات را اسفندماه87 نوشتم؛ قبل از خرداد88
هر چند که امروز از جزئیات فرق واقفیه بیشتر می دانم...

# مدرسه

# تاریخ

  • :: بداهه
  • :: روایت امروز
من و همکارانم بارها از هدایت بندگانی از بندگان خدا نا امید شده ایم. درمانده و عاجز، به ستوه آمده ایم. گریه کرده ایم. توی سر خودمان زده ایم و خون جگر خورده ایم.
چاره چیست؟
چقدر می توان از یک پیام بر واقعی دلسوزتر بود؟
چقدر باید در رساندن پیام، بلاغت به خرج داد، صبر کرد و اصرار داشت؟
مگر ما چقدر از رسولان خداوند شکیباتر و الهی تر و مؤمن تریم؟
مگر ما چقدر توانایی دخل و تصرف در مقدرات الهی را داریم؟ مگر ما که هستیم؟

# تربیت

# مدرسه

  • :: بداهه
چرا پیام بران گاهی از هدایت مردم عاجز می شوند و قهر و نفرین می کنند؟
چرا پیام بران گاهی از هدایت فرزندان خود نیز در می مانند؟
چرا پیام بران گاهی توسط مردم کشته می شوند؟

# مدرسه

# تربیت

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۹
  • :: بداهه

همه ی آن هایی که سید را از نزدیک می شناسند، دو خصلت اخلاص و مهربانی را در او می ستایند. الان وقت تعریف کردن از سابقه ی رفاقتمان و لطفی که سال گذشته در مسابقه ی بوی سیب به ما داشت و غیره و غیره نیست.
شنیدن خبر مضروب شدن عکاس بسیجی و غارت اموال و آتش زدن موتورش در بیست و پنجم بهمن به اندازه ی کافی تلخ هست. فکرش را بکن که آن عکاس، سید خودمان باشد.
موبایلش که خاموش است. فعلاً باید به همین عکس خندانش که با کله ی باندپیچی شده منتشر کرده اند بسنده کنیم.
برای انبساط خاطر عرض می کنم که سید جان! این بار لای دروازه ی نیمه بازِ شهادت گیر کردی. ان شا الله دفعه ی بعدی به راحتی از آن عبور کنی!
برای تسکین آلامِ همه ی جانبازان سرافراز مسلمان بخوانید یک حمد تنها...

# دوست

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۹
  • :: بداهه
اصولاً دو جور بچه وجود داره: بچه ی بوته ای و بچه ی گلخونه ای.
بچه های بوته ای همونایی هستن که باید باشن. اما بچه های گلخونه ای همونایی نیستن که باید باشن.
زیاد چرخیدن با بچه های گلخونه ای برای من و همکارام نتیجه اش این میشه که خیال می کنیم همه ی بچه ها «این» جورین. در صورتی که اکثر بچه ها «اون» جورین!
امروز که برای یه جلسه به هنرستانی در منطقه چهارده رفته بودم، بعد از مدت ها بچه های واقعی بوته ای رو دیدم. دقیقن همون جوری بودن که باید باشن! و من واقعاً نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. چون حالا من هم تبدیل به یه معلم گلخونه ای شدم...

# مدرسه

# تربیت

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹
  • :: بداهه
  • :: نغز

نامه بنویسید:
نامه ای دوستانه به جناب ابواسحاق مختار بن ابوعبید ثقفی بنویسید و از حال و اوضاع زمانه ی معاصر برایش تعریف کنید.

# امتحان

# تاریخ

# مدرسه

# نویسندگی

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۹
  • :: بداهه

صبح روز یازدهم ذی الحجه، از رمیِ سحرگاهیِ جمرات که برگشتیم، صبحانه خورده و نخورده، خبر قربانی رسید.
یک روز انتظار مضاعف تمام شد و با خوشحالی در منا سر تراشیدیم و اسباب مادّی بروز نورانیت حج در چهره ها فراهم آمد.
*
دو چلّه، یعنی هشتاد روز، از آن روز گذشته است و امروز موهایم آن قدر بلند شده بود که روی صندلی پیرایشگاه بنشینم.
پیرایشگر جوان اما از اول ذیقعده که اصلاح سر بر حاجی مکروه است، سه چلّه مرا ندیده بود. یعنی چهار ماه...

# حج

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۹
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون