شهیدی که روزگاری همدم فرزندش بودیم، امشب میزبان جوان دلبندش است. فاتحهای بخوانیم.
*
این چه بازی غریبیست که روزگار با من میکند؟
دوباره برگشتهام به خانهی اول: باد هر چه کاشتهبودم بردهاست و حالا بعد از سالها بذر تازهای را به زمینم آورده. باید دوباره بکارم؛ دوباره آبیاری؛ دوباره مراقبت؛ دوباره بیم؛ دوباره امید.
این چه بازی غریبیست... ؟
*
«کتابستان» جدیدترین عضور رازدل است و امروز بختیار بودیم که کتابستان حقیقی را هم دیدیم. جوانهای خوشطینت و خوشبرخورد و خوشفکر.
اگر از متروی میدان شهدا میگذرید کتابستان را از دست ندهید.
*
معلوم است که بزرگشدهای و معلومم نشد که رشد هم کردهای یا نه؟
تا مرد سخن نگفته باشد...
*
امینِ رازدل حالندار است و خانهنشین. سرحال که باشد بچههای شبکه میفهمند. تغییرات تازهبهتازه و رفع و رجوع درخواستها و پشتیبانی بهروز الان چند وقتیست که خوابیده. دعا کنید که جان بگیرد و نتایج جلسهی امروزمان برای سر و سامان دادن به امورات آخر سال رازدل را زودتر ببینید.
*
سه سال از اتمام سه سال قرارداد نانوشتهام با مجموعهی فام میگذرد و امشب آخرین اسناد مالی را تسویه کردم. مثل این میماند که شستن ظرفهای یک وعده غذا به اندازهی زمان خریدن و پختن و خوردن آن غذا طول کشیده باشد. حالا هر چه بود تمام شد.
*
و حالا آخر شبی -که از پی چنین روزی رسیده- ما شدیم «شیخ پاکدامن» و شما «حافظ خلوتنشین» که به اختیار این «خرقهی میآلود» را نپوشیدهاید و حتماً سزاست که «مردمک دیدهمان» «خون دل» بخورد؟
ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی برادر؟!
# امین
# برادر
# دوست
# شهید
# پنجشنبهها
- ۴ نظر
- پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰