صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

شهیدی که روزگاری هم‌دم فرزندش بودیم، امشب میزبان جوان دلبندش است. فاتحه‌ای بخوانیم.
*
این چه بازی غریبی‌ست که روزگار با من می‌کند؟
دوباره برگشته‌ام به خانه‌ی اول: باد هر چه کاشته‌بودم برده‌است و حالا بعد از سال‌ها بذر تازه‌ای را به زمینم آورده. باید دوباره بکارم؛ دوباره آبیاری؛ دوباره مراقبت؛ دوباره بیم؛ دوباره امید.
این چه بازی غریبی‌ست... ؟
*
«کتابستان» جدیدترین عضور رازدل است و امروز بخت‌یار بودیم که کتابستان حقیقی را هم دیدیم. جوان‌های خوش‌طینت و خوش‌برخورد و خوش‌فکر.
اگر از متروی میدان شهدا می‌گذرید کتابستان را از دست ندهید.
*
معلوم است که بزرگ‌شده‌ای و معلومم نشد که رشد هم کرده‌ای یا نه؟
تا مرد سخن نگفته باشد...
*
امینِ رازدل حال‌ندار است و خانه‌نشین. سرحال که باشد بچه‌های شبکه می‌فهمند. تغییرات تازه‌به‌تازه و رفع و رجوع درخواست‌ها و پشتیبانی به‌روز الان چند وقتی‌ست که خوابیده. دعا کنید که جان بگیرد و نتایج جلسه‌ی امروزمان برای سر و سامان دادن به امورات آخر سال رازدل را زودتر ببینید.
*
سه سال از اتمام سه سال قرارداد نانوشته‌ام با مجموعه‌ی فام می‌گذرد و امشب آخرین اسناد مالی را تسویه کردم. مثل این می‌ماند که شستن ظرف‌های یک وعده غذا به اندازه‌ی زمان خریدن و پختن و خوردن آن غذا طول کشیده باشد. حالا هر چه بود تمام شد.
*
و حالا آخر شبی -که از پی چنین روزی رسیده- ما شدیم «شیخ پاکدامن» و شما «حافظ خلوت‌نشین» که به اختیار این «خرقه‌ی‌ می‌آلود» را نپوشیده‌اید و حتماً سزاست که «مردمک دیده‌مان» «خون دل» بخورد؟
ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی برادر؟!

# امین

# برادر

# دوست

# شهید

# پنجشنبه‌ها

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

دیروز روی میز مدیر مدرسه، خیلی اتفاقی چشمم به کارنامه‌ی ترم اول یکی از بچه‌های پایه سوم افتاد. پر از نمره‌های خوب؛ درجه یک.
این رفیقمون سال اول بهترین شاگرد کلاس بود. حتی توی این دو سال گذشته هیچ شاگردی به خوبی اون توی کلاس نداشتم. درجه یک واقعی.
پارسال هم که یه کلاس اختیاری باهاشون داشتم گل کلاس بود. راستش اصلاً کلاس رو برای این یک نفر تشکیل داده بودم؛ از بس که با استعداده. اما خب حضور برای بقیه هم آزاد بود و به همه‌مون هم خوش گذشت.
*
از دیروز توی فکرم که اگه این رفیقمون یه جای دیگه زندگی می‌کرد، مثلاً تهران، الان چه حال و روزی داشت؟ با این قوت درک و تخیل عالی و هنر سرشار، آیا زندگی بهتری داشت؟ آیا بیشتر دیده می‌شد؟ آیا زودتر پیشرفت می‌کرد؟ سری بین سرها در می‌آورد؟
یا زمینه‌های انحرافش بیشتر می‌شد؟ جذب کارهای بیهوده و آدم‌های بیهوده و راه‌های بیهوده می‌شد؟ غرور می‌گرفتش؟ خدا رو بنده نبود؟
اگه مثلاً یه خانواده‌ی مد روز داشت و زندگی‌ش پر از زباله‌های تکنولوژیک بود و رفیقاش همه شیتان‌فیتان بودن و ولش‌تاین براش می‌گرفتن و صبح تا شب ول‌گردی و وب‌گردی می‌کرد و ایکس‌ و ایگرگ می‌زد به روح و بدنش، الان خوش‌بخت‌تر بود؟ کیف بیشتری می‌کرد؟
*
از دیروز خدا رو شکر می کنم که یه بار دیگه به من نشون داد چطوری «شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد» و چطوری «رزق مقسوم» میذاره تو دامن بنده‌هاش.
خدایا هر چی دادی شکر؛ هر چی ندادی صد شکر!

# تهران

# توحید

# قصه

# قم

# مدرسه

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه
  • :: نغز

دو ماه مرخصی می‌خوام با حقوق (!) که فقط بشینم توی خونه کارهای بی‌حقوق زمین مونده رو انجام بدم. هیچ‌کس هم تلفن نزنه. یه روز در میون هم دو ساعت اینترنت داشته باشم کافیه.
سراغ نداری؟

# سبک زندگی

  • ۵ نظر
  • يكشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

چهارصد و چهل کیلومتر مسیر قم-گرمسار-سمنان-دامغان را یک صبح آفتابی زمستانی در کمتر از پنج ساعت می توان پیمود؛ اگر نه تند بروی و نه آهسته. در طول مسیر می شود گردنه ی آهوان را دید که برف نشسته و کاروان سرای قدیمی را که کمر خم کرده. جاده تازه آسفالت و خلوت و مستقیم.
*
شهر صد دروازه ی ساسانی، امروز در و دروازه ای ندارد و در مسیر توسعه ی چند دهه ی اخیر آن چنان که به نظر می رسد مدرن نشده. همه ی جمعیت شهر هفت هزارساله ی ما، سکوهای ورزشگاه آزادی را پر نمی کند؛ هر چند که فقیر ندارد و غیربومی ها دانشجو هستند و کارگر.
قطب شمالی پسته ی ایران مثل بیشتر شهرهای مرکزی این فلات، در دامنه ی کوه خوابیده و اندک آبی اگر هست از قنات های قدیمی و سد جدیدی ست که این دومی البته اقلیم منطقه را به هم ریخته. اندک رطوبت حاصل از دریاچه ی سد، به مزاج باغ های پسته خوش نیامده و مدتی ست محصول را آفت می زند.
*
اما تو این جا در کوچه پس کوچه های «هکاتوم پیلوس» چه می کنی؟
به جستجوی عطر کدامین خاطره ی گمشده ای؟
تعبیر خواب های کودکی ات را می جویی؟
دیر آمدی...
پیر آمدی...

# ایران

# تاریخ

# سفر

  • :: بداهه
  • :: کودکی

یه چیزایی گفتنی نیست.
.
.
.
خوردنیه!

# برادر

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

امروز که داشتم گزارش جالبی از انتخابات درون‌حزبی جمهوری خواهان آمریکا می‌دیدم، برای لحظاتی فراموش کرده‌بودم که در حال تماشای یک فیلم مستند هستم. ناخودآگاه فرض گرفته بودم که این هم فیلم سینمایی‌ست!
از بس آمریکا و آمریکایی‌ها را فقط در فیلم‌ها و تلویزیون دیده‌ام، کم کم فراموشم شده‌بود که یه همچین جایی و یه همچون آدمایی فقط توی فیلم‌ها نیست. لازم شد که به خودم و شما یادآوری کنم که:
«آمریکا واقعاً وجود داره. یه جایی اون بیرون -بیرون از تلویزیون- یه جایی هست که بهش میگن آمریکا. یه عده‌ای هستن که اون‌جا زندگی می‌کنن؛ بهشون میگن آمریکایی. اونا هنرپیشه نیستن. اونا جلوه‌های ویژه نیستن. واقعاً هستن. وجود دارن»

# رسانه

# فرهنگ

  • ۷ نظر
  • چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

به برکت بوی سیب با چند وبلاگ و وبلاگ‌نویس خوب آشنا شدم که خارج از حلقه‌های ما و حلقه‌های حلقه‌های ما بودند و تابه‌حال افتخار آشنایی و استفاده از مطالبشان را نداشتم.
*
«سقوط آزاد به روایت من» و طلبه‌ی خوزستانی خوش‌قلمی که رتبه‌ی اول ریزنوشته‌های بوی سیب را کسب کرد. کوتاه‌نوشته‌های حقیقتاً موجز آقای لاری‌زاده به قلم شیخ‌صادق خودمان تنه می‌زند و در این هفته‌های خاموشی «ومضات» جای خالی‌اش را برایم سبز کرده‌است.
*
«نسیم منزل لیلی» را هم طلبه‌ای دیگر می‌نویسد به نام آقای آرمین. شگفت‌آورترین اتفاقی که در نوشته‌هایش می‌افتد پاورقی‌هاست. دقیق پاورقی می‌زند و خوب ترجمه می‌کند. خیلی خواندنی‌ست.
*
«شور تشنگی» نوشته‌های جوانی مشهدی‌ست که رتبه‌ی اول نوشته های عاشورایی را گرفت و کربلایی شد. البته رفقای خوبی هم دارد. رفقایی که مثل او اهل قلم و اهل سفر هستند.
*
و حسین سلیمانی عزیز که یک‌جورهایی همسایه می‌شویم و یک جورهایی همکار و کمی دوست و کمی آشنا. «یادداشت‌های یک طلبه» بیش از آن‌که طلبگی باشد رسانه‌ای‌ست و از این لحاظ به آقاسیدعلی و راغب توصیه‌اش می‌کنم.
*
شاعر و وبلاگ شعر خوب هم کم نیست. اما بگذارید در حد سوادم اظهارنظر کنم.

# اداره

# رازدل

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

نفرات حاضر در عکس به ترتیب از سمت راست، آقایان:
مجتبی تونه‌ای دبیر طرح ملی وبلا‌گ‌نویسی بوی سیب، دکتر حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دکتر لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی، من (!) ، دکتر صوفی معاون محترم صدای سازمان صدا و سیما، حجت الاسلام لطفی نیاسر مدیر رادیو معارف
زمان و مکان: پنجشنبه ۱۳ بهمن ۹۰ ، قم - تالار آیت‌الله فاضل لنکرانی (ره)

# اداره

  • :: بداهه
مهمان را خدا می‌آورد؛ خدا هم می‌برد.
صاحبخانه باید عاقل باشد و زود بفهمد که خدا چرا این مهمان‌ها را آورد و چرا آن مهمان‌ها را برد.
قرن‌هاست که باب وحی مستقیم الهی به انسان بسته شده و خداوند از طریق نشانه‌های روزمره با بشر صحبت می‌کند.
صاحبخانه باید گوشش و هوشش تیز باشد.
* در ذکر حالات شبی که با برگزاری اختتامیه‌ی بوی سیب و آشپزی و مهمان‌داری گذشت...

# توحید

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه
  • :: نغز

می‌خواستم یه مطلب بامزه راجع به دلایل تاریخی و فرهنگی که در مورد عید گرفتن روز نهم ربیع‌الاول وجود داره بنویسم. اما اصلاً وقت ندارم. وقتی این مطلب خوب و کامل رو دیدم گفتم فعلاً بخونید تا بعداً سر یه فرصت مناسب راجع به این موضوع حرف بزنیم که:
«چی میشه وقتی همه می‌فهمن یه چیزی اشتباهی شده، اما هیشکی نمی‌تونه کاری بکنه که این غلط تصحیح بشه؟ یعنی همه با تقریب خوبی یقین دارن که یه اتفاق تاریخی یه وقت دیگه‌ای افتاده؛ اما هر سال یه روز دیگه رو یادبود میگیرن!»

# تاریخ

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه
قضاوت کار سختی‌ست و صدور حکم نهایی سخت‌ترین مرحله‌ی قضاوت است...
از حال و روز این روزهایم این‌جا نوشته‌ام.

# اداره

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

بیش از چهار سال پیش آقارضا با ذوق و شوق فراوان نرم‌افزار عجیبی را به من نشان داد که خیلی ساده، کارهای مهمی می‌کرد. یکی از چندین نرم‌افزار جدیدی که در بسته‌ی آفیس ۲۰۰۷ اضافه شده بود و اسم بی‌ربطی هم داشت: «وان نوت»
در این چند سال منتظر فرصتی بودم که بتوانم از امکانات «وان نوت» استفاده کنم. اما از آن‌جا که در رویکرد به فن‌آوری‌های جدید کلاً آدم محتاط و دیرباوری هستم این فرصت دست نداده بود تا دیروز که به نظرم رسید برای نظم دادن به یک پروژه‌ی جمع‌آوری اطلاعات دقیق و علمی شاید بتوانم از «وان نوت» استفاده کنم.
خیلی ساده نصبش کردم و همه‌ی یک متن مصاحبه‌ی طولانی را بند به بند در آن قرار دادم. نتیجه واقعاً چیزی شبیه معجزه بود: حجم زیادی از اطلاعات پراکنده و تکراری و چندلایه‌ی من منظم و تازه جاهای خالی معلوم شد.

توصیه می‌کنم به وقتش حتماً از این موهبت میکروسافتی استفاده کنید.

# فن‌آوری

  • :: بداهه

شرکت ما دارای سال‌ها تجربه در تولید گذرنامه‌های جعلی و دیگر اسناد هویت است. تخصص ما استفاده از تجهیزات و مواد با کیفیت بالا برای تولید گذرنامه‌های تقلبی است. تمام ویژگی‌های مخفی گذرنامه واقعی به دقت توسط ما در اسناد کپی جعل می‌شوند.
برای کسب اطلاعات و جزئیات بیشتر در مورد گذرنامه‌های جعلی با کیفیت بالا، گواهینامه رانندگی، کارت شناسایی لطفا از وب سایت ما دیدن کنید.

یه همچین بازاریابی‌هایی داریم تو دنیا. باور کن واقعیه.

# رسانه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

امروز دقیقاً «هفتصد و ده» روز از باز کردن این سر رسید دیجیتال می‌گذرد. «هفتصد و ده» دو برابر «سیصد و پنجاه و پنج» است و «سیصد و پنجاه و پنج» تعداد روزهای یک سال است به روایت ماه.
ساده‌تر بگویم: اول ربیع‌الاول هزار و چهارصد و سی و سه دومین سالگرد گشایش صاد است. این اولین سررسیدی‌ست که بیش از یک‌سال در آن نوشته‌ام و زیاد هم نوشته‌ام. آمار می گوید در این هفتصد و ده روز من «پانصد و هشتاد و هفت» یادداشت منتشر کرده‌ام که می‌شود به عبارتی ۰.۸۳ نوشته در هر روز. یعنی هشتاد و سه درصد روزهایم را (تعطیل و غیرتعطیل، در سفر و حضر) با نوشتن سر کرده‌ام. این آمار امیدوارکننده‌ای‌ست برای آدمی که در خواندن و نوشتن و منتشر کردن وسواس دارد.
*
این‌ها را گفتم که چه؟
لطفاً در نظرخواهی جدید صاد شرکت کنید. این نظرخواهی یکی دو هفته‌ای بیشتر فعال نخواهد بود. لطفاً -حتی اگر می‌توانید- بیش از یک‌بار نظر ندهید. شما می‌توانید حداکثر سه گزینه را انتخاب کنید.
سه دسته‌ای از مطالب صاد را برگزینید که از انتشار آن‌ها بیش‌تر از بقیه خوشحال می‌شوید. هر چند که هدف من از نوشتن صاد صرفاً خوشحال‌کردن شما نیست؛ اما شما کدام دسته از مطالب را بیش‌تر دوست می‌دارید؟ نظر شما برایم مهم است.
*
دیدگاه‌های غیرتستی‌تان را هم زیر همین یادداشت بنویسید.

# رازدل

# صاد

  • ۹ نظر
  • چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه
آخرین روز ماه صفر می‌توانست عزا نباشد؛ اگر غدیر را فراموش نمی‌کردند...

# تاریخ

# اهل بیت

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۰
  • :: بداهه

خوانندگان صاد حدود چهل و پنج روز برای شرکت در این دو نظرخواهی فرصت داشته‌اند:

همان‌طور که سامانه‌ی مدیریت نظرخواهی به من نشان می‌دهد (و خب به شما نشان نمی‌دهد!) نظردهندگانی که آشنایی شخصی با من دارند و از خوانندگان صمیمی و دیدگاه‌نویس صاد به‌شمار می‌آیند، به روش شکسته‌نویسی مورد علاقه‌ی من رای داده‌اند. هر چند که هر دوی این روش‌ها در این دو نظرخواهی رتبه‌ی دوم را کسب کرده‌است. این را باید به حساب شیطنت یکی از دوستان -به اعتراف خودش- و البته سلیقه‌ی متفاوت خوانندگان گذری صاد گذاشت.
هدف اصلی من از طرح این دو نظرخواهی -صرف نظر از توصیه‌ی یک روش خاص- توجه دادن دوستانم به «چه گونه نوشتن» بود که الحمدلله برآورده شد.
*
برای جمع بندی این دو نظرخواهی، نظر شخصی من را هم بخوانید. من برای نظرم استدلال می‌آورم. البته می‌دانم که زبان «توصیه بردار» نیست. اما نگارش ما می‌تواند پیراسته‌تر و ساده‌خوان‌تر بشود:
یکم: «های ناملفوظ» انتهای کلماتی مانند «همه» اگر در شکسته‌نویسی حذف شود، مجبوریم کلمه‌ی بعدی را به آن بچسبانیم. گاهی اوقات (مثل منتخب نظرسنجی اول) کلمه‌ی حاصل بی‌ریخت می‌شود و خواندنش هم سخت است: «همش»
«همش» را چطور باید خواند؟ اولین انتخاب ذهن کتاب‌خوان ما، خواندن این کلمه‌ی تازه بر وزن «کفش» است که البته غلط است. لذا نویسنده ناگزیر است برای راحتی کار خواننده از زیر و زبر استفاده کند و بنویسد: «هَمَش» . خب این چه طرز حل مشکل است؟ آیا بهتر نیست از همان اول «های ناملفوظ آخر» را حذف نکنیم و بنویسیم: «همه‌ش»
این طوری هم کلمه‌ی غریب نساخته‌ایم و هم مجبور به زیر و زبرگذاری نیستیم.
آوردن نشانه‌ی «الف» بین «ها» و «شین» هم زاید است: همه‌اش. اگر نیاوریمش مگر چطور می‌شود؟
دوم: حرف نشانه‌ی مفعول «را» از مظلوم‌ترین حروف در شکسته‌نویسی‌ست. بیایید «را» را حذف نکنیم! حذف نشانه‌ی مفعول در شکسته‌نویسی واقعاً درک معنا را مشکل می‌کند. با این‌حال شکسته‌نویسان کم‌لطف، اهمیتی به نقش معنایی «را» نمی‌دهند و به راحتی و بارها آن را در کلمات قبل از خود ادغام می‌کنند: «اونو» یا «منو» یا «کتابو» .
نکته تناقض‌آمیز این‌جاست که در تلفظ این سه نمونه‌ای که ذکر کردم صدای اوی کوتاه مد نظر است نه اوی بلند. حال آن‌که در نگارش مرسوم نشانه‌ی «و» اغلب در انتهای کلمات صدای اوی بلند می‌دهد و این‌بار هم ذهن کتاب‌خوان ما در اولین مواجهه با این طرز نگارش دچار سکته می‌شود. بیایید خودخواهی را کنار بگذاریم؛ در تایپ این «ر» ناقابل تنبلی نکنیم و همگی برای رعایت حال خواننده و انتقال ساده‌تر معنا بنویسیم: «اون رو» یا «من رو» یا «کتاب رو»
سوم: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! اگر پیشنهاد من را قبول نمی کنید و سلیقه‌تان نگارش دیگری را می‌پسندد، لااقل فقط به یک روش بنویسید. باور کنید که خواننده هیچ گناهی مرتکب نشده اگر دوست دارد نوشته‌ی شما را بخواند. به او احترام بگذارید و اذیتش نکنید.

# آیین

# ادبیات

# زبان

# نوشتن

  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون