- ۰ نظر
- دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱
قبلاً این طور بود که در طول هفته چند شغل مختلف را در چند محل کار به عهده داشتم: کار دفتری، تدریس چیزهای مختلف، کار آموزشی، مدیریت، سردبیری و ...
الان اینطور شده که در طول هفته یک شغل دارم که به طور همزمان شامل همهی این موارد است: کار دفتری، طراحی و برنامهریزی، مدیریت، نویسندگی و سردبیری، پیگیری و گزارش دادن و ...
بعد از ساعت رسمی کاری هم مجموعهی دیگری از کارها را به عنوان کار پارهوقت تفننی (بدون دستمزد) در برنامه دارم.
*
دارم بیخودی غر میزنم. مگر واقعاً قرار است زندگی چطور باشد؟ کسی چه میداند.
دیروز بعدازظهر به اتفاق یکی از دوستان رفتیم برای حجامت.
در شهر قم (برخلاف تهران) مطبهای زیادی کار حجامت را انجام میدهند و حجامت امر مرسومی است. مکانی که دیروز رفتیم تحت نظر مؤسسه تحقیقات حجامت ایران قرار دارد. محیط مطب و روش کار آن تلفیقی از طبابت سنتی و پزشکی تجربی است. ثبت فشار خون و تشکیل پروندهی پزشکی قبل از حجامت، رعایت اصول بهداشتی و پاکیزهبودن ابزار کار، توصیه به ادعیه و اذکار وارده و رعایت استحباب نحوهی نشستن و نحوهی تیغزدن و ...
تجربهی جالب و به قولی لازمیست. البته ایام خاص توصیه شده برای حجامت در پیش است و اواخر ماه خرداد اوج کار حجام است.
به اتفاق بانو رفتهبودیم مشهد پابوس آقا. جاگیر شدیم در یک مسافرخانهی غریبه ولی مناسب رو به حرم. از زیارت برگشتیم. باران گرفت؛ شدید. از پشت پنجره خیابان را تماشا میکردم. آب توی خیابان روان شده بود سیل آسا. خیابان به خیابان آبها به هم میپیوست. باران شدید بود. بعضی ماشینها توی آب غرق شدند؛ بعضی آدمها.
رودخانهی خیابانها به سمت حرم جاری بود. کم کم آب فرو نشست. آسمان باز شد. آفتاب پیدا شد.
بیدار شدم. صبح شد.
*
خوابم را فراموش کرده بودم تا وسط روز که این را دیدم.
یعنی چه؟
امروز آخرین جلسهی کلاس «سواد رسانهای» اول دبیرستان هم برگزار شد.
در طول یک سال تحصیلی با بچهها دربارهی تبلیغات، روزنامهنگاری، خبرنویسی، عکاسی، اینترنت، تلویزیون، تلفن همراه و بازیهای رایانهای صحبت کردیم. اولین سالیست که به طور کامل این موضوعات را دستور کار یک کلاس رسمی قرار میدهم. به لطف مدیر و همکاران مدرسهی خوبمان این فرصت پیش آمد که علاوه بر بچهها، چهار جلسه هم با پدر و مادرها دربارهی این موضوعات گفتگو کنیم تا آنها بخشی از مسئولیت خودشان در تربیت بچهها در فضای رسانهای را به عهده بگیرند.
نگاهی به آزمون پایانی کلاس بیاندازید. شاید برایتان جالب باشد که چطور میشود از چنین کلاسی امتحان گرفت.
انشاءالله روز پنجشنبه (فردا) در همان غرفهی همیشگی، میزبان دوستان خوبم که به بازدید از نمایشگاه کتاب میآیند خواهم بود.
به همین مناسبت شاید دوباره خواندن این نوشتهی قدیمی برایتان جالب باشد. نوشتهای که شاید نخواندهباشید:
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید پرسیدند: «آیا زمستان سختی داریم؟»
رییس جوان قبیله که تجربه نداشت، جواب داد: «برای احتیاط هیزم جمع کنید»
بعدش رییس زنگ زد به هواشناسی و پرسید: «آقا امسال زمستان سردی در پیش داریم؟»
هواشناسی گفت: «اینطور به نظر میاد.»
رییس به مردان قبیله دستور داد هیزم بیشتری جمع کنند.
بعدش برای اینکه مطمئن بشود، دوباره زنگ میزند به هواشناسی و میپرسد: «شما نظر قبلیتان را تایید میکنید؟»
هواشناسی میگوید: «صددرصد»
رییس دستور میدهد همه برای جمع کردن هیزم همه توانشان را بگذارند.
بعد از مدتی دوباره زنگ میزند به هواشناسی و میپرسد: «آقا شما مطمئنید امسال زمستان خیلی سرد است؟»
هواشناسی میگوید: «بگذار اینجوری بگویم: سردترین زمستان دوران معاصر»
رییس میپرسد: «شما از کجا میدانی؟»
هواشناسی جواب میدهد: «چون سرخپوستها دیوانهوار دارند هیزم جمع میکنند.»
هر بار که این داستان عبرتآموز را میخوانم، یاد حال و روز فعالان رسانهای خودمان میافتم که بخشی از واقعیت را برای استفادهی عوام انتخاب و بزرگنمایی میکنند. بعد خودشان به تماشای همان واقعیت بزرگنماییشده از رسانهها مینشینند و باورشان میشود که این همهی واقعیت است. غافل از آنکه یک فعال رسانهای باید منابع موثقی برای کسب اطلاعات داشته باشد. موثقتر از آنچه خودش و امثال خودش در رسانهها منتشر میکنند.
هفدهم اردیبهشت بود: یک سفر خستهکننده، دو جلسهی موفقیتآمیز، روال عادی زندگی.
*
میخواستم امروز در تجلیل از مقام آدمیزاد بنویسم. فهرست بلندبالای آدمهایی که با آنها سر و کار دارم و نمیتوانم ازشان تقدیر کنم آماده کرده بودم. زیاد بودند؛ خیلی زیاد. نشد که بنویسم.
این را به فال نیک بگیرم یا بد؟
*
[...]
یک چیز تلخی نوشته بودم که پاک کردم.
بماند.
در این روزهای شلوغ
نیمهشبی
در ارتفاعات مجاور
ناگهان -بیمقدمه-
وارد زندگی من میشوی.
-نه اینکه قبلاً نبودهای؛ قبلاً اینهمه پر رنگ نبودهای-
بیآنکه پرسیده باشم حرف میزنی؛
بیآنکه خواسته باشم اعتماد میکنی؛
و همهی سفرهی دلت را پهن میکنی جلوی آدمی که معلوم نیست جقدر میتواند کمکت کند.
*
زندگی من
در این سالها
پر از آدمهایی بوده
که به من اعتماد داشتهاند
و از دست من کاری برایشان بر نیامده.
*
توکل کن همسایه،
دعایت میکنم.
...
اما این که فیلم [قلادههای طلا] حکومتی است یا نه، ما هیچ وقت پُز اپوزیسیون نداده و نگفتهایم که داریم برای «بیبیسی» فیلم میسازیم و یا فارغ از مسائل کشور هستیم. ما بسیجی هستیم و به بسیجی بودن هم افتخار میکنیم و هیچ چیز برایمان در این دنیا لذتبخشتر از این نیست که روح شهدا، [و] امام از ما راضی باشد. بقیه دنیا کشکِ کشکِ کشکِ کشک است. بگذار هر کس، هر چه میخواهد بگوید...
فرصت دیدن «قلادههای طلا» در یک سینمای خوب را از دست ندهید.