صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

۱- تکلیفتان را با زمان های خالی زندگی روشن کنید. اوقات فراغت یک مفهوم ذهنی است. اگر آن را بپذیرید آن وقت سرگرمی و سرگرم شدن مشروعیت می‌یابد.
۲- آدم‌های عاقل در دنیا، زمان‌های خالی را با کار داوطلبانه پر می‌کنند. تلاش بی‌مزد و منت برای کمک به کسی، تحقق هدفی یا ساختن چیزی.
۳- الدنیا مزرعة الدنیا و الآخره.
۴- کار داوطلبانه بکنید.

پ.ن:
چند تا جوان خوب و مسلمان دارند به کار روی زمین مانده‌ای از پدرانشان یاعلی می‌گویند. دعایشان کنید.

# سیره پژوهی

# شهید

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶
  • :: بداهه

از ابتدای دهه‌ی نود برای هر سالم نامی انتخاب کرده‌ام که ارتباط مستقیم با برنامه‌های در پیش رو داشته است: «سال سخت»، «سال آغازها و پایان‌ها»، «سال یک قدم به جلو»، «سال دوام و ختام» و همین آخری: «سال دویدن به طرف درهای بسته»
فضل خدای را که تواند شمار کرد که محکم‌ترین قفل‌ها بر استوارترین درها را به یک کرشمه‌ی رحمت گشود و حالا من از این طرف آن درهای بسته با شما سخن می‌گویم! سه گردنه‌ی مخوف «مسکن، اشتغال و تحصیل» در مسیرِ «رجعت بعد از هجرت» هر یک به شکلی اعجاب‌آور پیموده شده و سال ۹۵ بعد از یک نیمه آوارگی و دربدری و اضطراب و استیصال، به پایانی خوش و آرام‌بخش رسید. بی‌شک حمایت‌ها و هدایت‌های مستقیم و غیرمستقیم برادرانِ جان و رفیقان شفیقم در این مسیر چاره‌ساز بوده است. چه آن‌هایی که در صاد برای خودشان صاحب برچسب هستند؛ چه آن‌هایی که اصلاً این‌جا را نمی‌خوانند. بدون ذکر نام و اشاره با انگشت از همه‌شان سپاسگزارم.
*
سال ۹۶ را -که سال تولید و اشتغال است- به رسم خودم سال «برادری و معاشرت» می‌نامم. آدم‌های نازنینی در این سال‌ها یافته‌ام که میسر نبوده به قدر کفایت در معیتشان باشم و برادران قدیمی که نرسیده‌ام حق برادری را درباره‌شان ادا کنم. به یاری خداوند امسال را به آنان خواهم پرداخت و امید دارم از دل برادری‌هایمان «تولید» و از کنار معاشرت‌هایمان «اشتغال» حاصل شود.


پ.ن:

+ فهرست طرح‌های بی سر و سامان یک دهه‌ی گذشته متأسفانه هم‌چنان به قوت خود باقی است. نامگذاری سال ۹۶ بی‌ارتباط با راهبرد جدیدم برای خاتمه دادن به وضعیت این کلاف سر در گم نیست.

++ آن شاعر هندی گفته بود: «هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست» درباره‌ی صاد هم بی‌شک باید گفت: «هر یادداشتی که منتشر می‌شود یعنی هنوز امید نویسنده از مخاطب خاص ناامید نشده»

+++ و تو که در عصر تلگرام و گیم و جِم زندگی می‌کنی چه می‌دانی«مخاطب خاص» چیست؟

++++ این روزها سر رسید مجازی من روزانه به طور متوسط حدود ۳۰۰ نفر بازدید کننده دارد که ۹۰ درصدشان نه از طریق جستجو، که مستقیماً این‌جا را می‌حوانند. گاهی این پایین برایم چیزی بنویس که
معلوم باشد با همه‌ی آن‌ها فرق می‌کنی.

# دوست

# سال‌نام

  • ۴ نظر
  • سه شنبه ۱ فروردين ۱۳۹۶
  • :: بداهه

رفتم برای معاینه فنی:
چراغ ترمز سمت راننده
کمک فنر جلو سمت شاگرد
تنظیم موتور
نشتی اگزوز
دود آبی
...
تازه همین دیروز شمع‌ها و فیلترها را عوض کردم.
یارو اصلاً به رویم نیاورد که با چه رویی آمده‌ای معاینه. شاید معنی معاینه همین باشد. این که عیب‌ها معلوم شود.
تعمیرکار محترم یکی یکی نسخه‌ی معاینه فنی را می‌خواند و دلداری‌ام می‌داد: چراغ که چیزی نیست، کمک فنر که حله، تنظیم موتور که... آخ آخ آخ ... دود آبی...
*
من تا امروز نمی‌دانستم که ماشینم دود آبی دارد. در حقیقت اصلاً چنین دودی ندارد. چون من هیچ‌وقت با آن تخت گاز نمی‌روم. اما برای معاینه که دور موتور را بالای چهار هزار بردم، کارشناس فنی دود آبی را دید. البته واقعاً مطمئن نیستم که دود «آبی» دیده شده باشد. بلکه احتمالاً این تعبیری است که از رنگ خاص این دود بین تعمیرکاران رایج است.
اما دود آبی برای من بیش از آن که یک مفهوم فنی داشته باشد -که یعنی رینگ‌ها روغن ریزی دارند و موتور باید باز شود و پیستون‌ها باید عوض شود و موتور برود تراشکاری و ...- یک تعبیر شاعرانه است. تعبیر شاعرانه‌ای از یک اضمحلال عمیق ولی پنهان.
*
حال مجید خراب است. برایش دعا کنید.

# زندگی

  • ۱ نظر
  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: صندلی دوم

خرداد هشتاد و هشت چیزی برایش به یادگار نوشته‌ام. گشته بعد هفت سال از لابلای کاغذهایش بیرون کشیده؛ عکس گرفته و فرستاده که: ببین چقدر فیلان و بهمان.
داداش!
آن ضرب دستی که آن روز من داشتم اگر به آجر نسوز زده بودم تا به حال باغ گل شده بود. شما یحتمل کبریت بی‌خطری که شعله نکشیدی.
*
هنوز حرف همان است: کلاه خودت را بچسب.

# دوست

  • :: بداهه
  • :: پیامک

این شب‌ها،
پخش دوباره‌ی وضعیت سفید،
بیشتر از آن‌که تمسخر کیمیایی باشد که چند دقیقه قبل از آن تکرار می‌شود،
هجو جشنواره کثیف فیلم فجر است.
جشنواره‌ای که هیچ چیزی از زندگی ما آدم‌های معمولی تویش نیست:
نه در کاخش؛ نه در کوخش.
الفاتحه.

# انقلاب

# سینما

# هنر

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵
  • :: بداهه

گره زدن سبزی چه ارتباطی با باز شدن بخت آدم دارد؟
اما به فکر دیگران بودن، برای دیگران بودن، شاید بخت آدم را باز کند. شده که می‌گویم.
*
شادی باید در دل آدم باشد. ادای شادی درآوردن فایده‌ای ندارد. دل خودت که هیچ، دل دیگران را هم خوش نمی‌کند.
*
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

# برادر

# تولد

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵
  • :: بداهه

هفت سال پیش، دوازدهم بهمن هشتاد و هشت، این مطلب را نوشتم: «دلم گفت بگویم بنویسم»
همان روزها داشتم تصمیم می‌گرفتم که صاد را راه بیندازم.
حالا هفت سال گذشته و غصه‌ها و قصه‌هایمان اصلاً کم نشده؛ فقط از نوعی به نوعی دیگر تغییر پیدا کرده.
قانون اصلیِ دنیا همین است: گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم است. خلاص.

# صاد

# وبلاگ

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵
  • :: بداهه

بعد از سال‌ها، یک کار عجیب کردم و با بچه‌های دوره‌ای که با آن‌ها کلاس دارم آمدم اردو. آن هم کجا؟ مشهدالرضا علیه‌السلام.
دومین مشهد مجردی امسال!
*
چقدر بچه های ما به کمک نیاز دارند. چقدر دست‌مان کوتاه است و خرما بر نخیل.
*
تهران عجب ماجراهایی دارد.

# مدرسه

# مشهدالرضا

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
  • :: بداهه

«شانس کچل» یعنی این‌که یک شب، وسط هفته، رفته‌ای به یک مکان خلوت و دور از مرکز، با همسر آینده دو کلمه اختلاط کنی ببینی به درد هم می‌خورید یا نه، قرار و مدارهای زندگی‌تان را بگذارید، یکهو معلم قدیمی‌تان با کل فامیل و خانواده‌شان و هشت تا بچه‌ی قد و نیم قد بریزند توی محفل (!) و ...
کاملاً درکت می‌کنم. غصه نخور. خاطره شد!

# ازدواج

  • :: بداهه

بالاخره خریدمش. دست دوم. از خانم معلمی که هر روز آن را توی خانه می‌گذاشته و می‌رفته مدرسه!
اسمش را گذاشتم: صادق.

# زندگی

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۵
  • :: بداهه
دیروز و امروز دو رفیق باسواد و خارج نشین را ملاقات کردم: یکی از ینگه دنیا و دیگری از اسکاندیناوی.
به اندازه‌ی همین چهار پنج ساعت گفتگوی دوستانه، اطلاعاتم از زندگی مردم در جهان واقعی‌تر شد.
هر چند که در زندگی طعم غربت را زیاد چشیده‌ام اما خدا را شکر می‌کنم که فعلاً به هیچ دلیلی مجبور به این جدایی و دوری از وطن نیستم.
خدا را برای همه‌ی چیزهایی که داده است و همه‌ی چیزهایی که نداده است شکر کنید. واقعاً شاکر باشید.

# آدم‌ها

# پنجشنبه‌ها

  • :: بداهه

صبح علی‌الطلوع، بیرون دوازه‌ی شرقی دارالخلافه طهران، مستر الکساندر را ملاقات کردم. شب را در مسافرخانه‌ی جلیله‌ی بلدیه آرمیده بود و اول وقت، قبراق و پا در رکاب، منتظر ما بود. دیلماج آستانه تأخیر داشت و ناچاراً خودم به زبان بی زبانی حالی‌اش کردم که داخل سرسرا منتظر بماند تا میرزا مهدی خان، درشکه‌چی سلطنتی، از راه برسد.
صبح آذر طهران بود و سوز خفیفی می‌آمد. برای مزاح و تفنن گفتم: «کمی سرد است.» گفت: «هوای بهاری خوبی است.» اجنبی از پتل پورت آمده؛ از لابلای برف و یخ؛ معلوم است که هوای دارالخلافه به مزاجش بهاری بیاید.

تتمه:
تا صلات ظهر در خدمت حضرت اشرف، در اطراف و اکناف جاده‌ی شمران و دروازه‌ی یوسف‌آباد و میدان حسن آباد سیر می‌کردیم و با تجار و بازرگانان در باب روابط حسنه‌ی دولین متحدین ایران و روس و سایر مراودات حسنه‌ی فی‌مابین مذاکره می‌نمودیم.

# تهران

# مرکز

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

امروز که اول ربیع المولود چهارده - سی و هشت باشد، هفت سال قمری از گشایش این سررسید می‌گذرد.
همین.

# صاد

# وبلاگ

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از نه نه هشتاد و پنج -که شب ولادت امام رضا علیه‌السلام بود- تا امروز که نه نه نود و پنج -شب شهادت امام رضا علیه‌السلام- است؛ ده سال تمام می‌گذرد.
از آدم‌هایی که آن شب در آن مراسم غیرمعمولی حضور داشتند، بعید است کسی این جا را بخواند. مراسم عروسی در یک آپارتمان مسکونی! هیچ چیزش به عروسی‌های معمولی شبیه نبود. مجلس زنانه در پارکینگ و مردانه طبقه‌ی سوم. میز و صندلی‌هایی که به زور در خانه‌ی صد متری چیده بودند و مهمان‌هایی که چون جا کم بود رفته بودند توی اتاق انباری صاحبخانه روی موکت نشسته بودند. آخرش هم نفهمیدم میز و صندلی‌ها را چه کسی سه طبقه بالا آورد و پایین برد.
مداح غریبه‌ای که با بلندگوی دستی مولودی خواند؛ قاری قرآنی که آواز حافظ می‌خواند و کاندیدای شورای شهری که آن وسط نطق تبلیغاتی کرد. سال‌ها بعد با آن مداح در قم (!) همکار شدم، آن قاری قرآن استاد حوزه علمیه شد و کاندیدای محترم به جایی نرسید.
من که چیز خاصی نخوردم. اما شام را حسین و محمد (آن موقع که فقط مهندس بودند و عمامه نبسته بودند) پای دیگ توی همان پارکینگ کشیدند توی بشقاب‌ها و بچه‌ها دست به دست دادند طبقه‌ی سوم؛ ساختمان آسانسور هم نداشت.
*
ده سال از شروع یک زندگی مشترک گذشته است: هشت بار اسباب کشی کرده‌ایم و حالا چند تا کوچه بالاتر از محل همان عروسی خانه گرفته‌ایم.
*
مهم‌ترین آدم‌های ده سال اخیر زندگی‌ام تقریباً هیچ کدام آن شب به آن مراسم غیرمعمولی دعوت نداشته‌اند؛ و این گزاره به تنهایی می‌تواند نشان دهد که زندگی ده سال اخیرم چقدر با زندگی پیش از آن متفاوت بوده‌است.

# ازدواج

# خانواده

# دوست

# مشهدالرضا

  • :: بداهه

برادری پیام خصوصی گذاشته برای «یتیم‌خانه‌ی دوران». چون نظرش برایم محترم است می‌گویم که شما هم بدانید:

«به نظرم بهتر بود عکسی از سکانسی غیر از این سکانس را انتخاب می کردید.»

این حال خاص مخاطبان خاص صاد را دوست دارم. حالی که به آن‌ها اجازه می‌دهد همین‌قدر ساده و صریح و البته خصوصی، نظرشان را درباره‌ی جزییات نوشته‌ها و نانوشته‌ها بیان کنند.

# سینما

# صاد

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵
  • :: بداهه

اگر ابوالقاسم طالبی بخاطر خیر و ثوابی که از معرفی تاریخ گمشده‌ی این سرزمین به نسل جدید نصیبش میشه، نره به بهشت؛
حتماً بخاطر بغض و کینه‌ای که از انگلیسی‌های خبیث داره، آتش جهنم بهش حرومه.

+ یتیم‌خانه‌ی ایران در لایه های سمبولیک و استعاری، به مراتب داستان محکم‌تر و جذاب‌تری داره.

# تاریخ

# سینما

  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون