صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

نرسیده به جمعه، نرسیده به ماه رمضان، نرسیده به ساعت چهار، نرسیده به میدان فردوسی، سه تا حسین و یک سیداحمد نشستیم پشت میز و توافق کردیم که یک کتاب بسازیم. تمام کلیات پروژه معلوم و تمام جزییات آن مجهول است.
استخاره نکرده‌ام؛ مشورت هم. همین طور غریزی رفتم پای کار. خدا آخر و عاقبت کارمان را به خیر گرداند.

# سواد رسانه‌ای

# ققنوس

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

ظهر از تهران رسیدیم قم.
تا نزدیک غروب سیاهه‌ی تتمه‌ی اموال و دارایی‌های منقول و غیرمنقول را درآورده و قسط‌ها و قرض‌ها را پرداخته و حساب‌ها را خالی کردم.
*
سالی یک‌بار، این حسابرسی وجدانی مایملک دنیایی، پیامی تکراری دارد: «همه‌ی چیز همان‌طور است که بود.»
*
امروز -که چهاردهم شعبان بود- بیش از هر سال دیگری به یاد آن چهاردهم شعبان گرامی بودم.

# زندگی

  • :: بداهه

در جلسه‌ی رسمی صبح (که خودم یک سال آخر دبیرش بودم) مدیران و همکاران با من وداع کردند. رییس بزرگ و چند نفر دیگر چند جمله‌ای هم در وصف خصایل نیکوی من سخنرانی کردند و یاد آن مرحوم را گرامی داشتند!
چیزی نتوانستم بگویم. -فرق هست بین نتوانستن و نخواستن- خوش‌تر آن باشد که در حدیث دیگران گفته آید؛ و البته گفته هم آمد.
رایانه را خالی و اتاق را مرتب کردم. کلید را تحویل دادم و زدم بیرون.

# اداره

# هجرت

  • ۰ نظر
  • چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

رفقای اداره (علی اصغر و علی اکبر و مهدی و ابراهیم و ... ) برنامه‌ی خداحافظی ترتیب داده‌اند؛ به صرف گز و چای. کتابی هدیه می‌دهند و عکسی می‌گیریم و خاطره‌ای می‌گوییم.
حالا کار به جایی کشیده که اگر بخواهم هم دیگر نمی‌توانم برگردم: عبور از نقطه‌ی بی‌بازگشت.

# اداره

# دوست

  • ۳ نظر
  • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

قرار نانوشته‌ی دوشنبه‌های حرم در این هفته هم برقرار بود. چراغانی ایام شعبانیه و جشن میلاد علی‌اکبر علیه‌السلام.
شدیداً گرم شده و بوی ماه رمضان می‌آید.

# حرم

  • ۰ نظر
  • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

مراحل تحویل وظایف و آموزش به نفر جایگزین در حال انجام است.
اولین جلسه‌ی هما بعد از یک سال و مقارن با تغییر رییس بزرگ به صرف ناهار برگزار شد.
دو ساعت درباره‌ی طرح تابستانی کانون مسجد گفتگو کردیم.
پیراهن ماشین را عوض کردم.

# اداره

# کانون

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از صبح در سطح مدیرکل جلسه‌ی فضای مجازی داشتیم با بیشترین تعداد آدم‌هایی که در این سال‌ها دوست داشتم از نزدیک ببینمشان و آشنا بشویم.
عصر هم توی مسجد برای پدرها و مادرها درباره‌ی بازی‌ها حرف زدم.
موقع اذان توتونکار را دیدم. کوچکترین کسی که تا به حال به او درس داده‌ام. سه سال پیش کلاس پنجم بود و حالا که هشتم است، مکبر رشید و برازنده‌ی مسجد شده و کاملاً می‌درخشد. خدا حفظش کند. قرار شد سر نماز برایم دعا کند که اوضاعم خوب بشود. بلکه دعای این بچه‌ها به جایی برسد.

# اداره

# کانون

  • ۰ نظر
  • شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

رفتم همه‌ی مطالب سال‌های قبل درباره نمایشگاه کتاب را برچسب #نمایشگاه زدم.
از نکته‌های جالبش این‌که سال ۹۲ یادداشت ندارد؛ و دیگر این‌که هیچ‌وقت ننوشتم که تنهایی نمایشگاه رفتن را دوست ندارم. بهانه‌ی بی‌هزینه و پر فایده‌ی دور هم بودن...
*
صبح از قم آمدم شهر آفتاب و شما را دیدم و همه‌ی هدیه‌ی صد هزار تومانی روز معلم را برای بچه‌های مدرسه کتاب خریدم -آخرین تیر آرش- و برگشتم قم. این‌که زحمت تا این‌جا آمدن را به خود دادید و در کنارم بودید، بهترین هدیه بود برایم. واقعاً ممنونم.

# نمایشگاه

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵
  • :: بداهه

شگفت‌آورترین تجربه‌ی این روزها و ماه‌ها بدون شک برخورد مستقیم و بدون واسطه -و تقریباً تصادفی- با «موزه میراث روستایی گیلان» بود.
کیلومتر ۱۸ جاده رشت - قزوین و در دل پارک جنگلی سراوان، پروژه‌ای بزرگ و باورنکردنی انجام شده است. پروژه‌ای مهندسی - انسانی که بی‌هیاهو و با دقت بی‌نظیر علمی و فنی آماده‌ی تکان دادن شماست: تعداد زیادی خانه‌ی روستایی از سرتاسر جغرافیای گیلان به این موزه‌ی باز و جنگلی آورده شده‌است. بله. آورده شده است. یعنی خانه‌ها را خریده‌اند، تکه تکه کرده‌اند و دوباره در محل موزه بازچینی کرده‌اند. خانه‌هایی که بعضی قدمتی بیش از صد و هفتاد سال دارند.
مطالعه‌ی «خانه»، مطالعه‌ی علم، فناوری، هنر، اقتصاد، دین، آیین، سیاست و فلسفه‌ی زندگی مردمان است.

# آیین

# ایران

# تاریخ

# سفر

  • ۱ نظر
  • شنبه ۷ فروردين ۱۳۹۵
  • :: بداهه

قرار بود آرامش و ثبات سال ۹۴ منجر به پیگیری و پایان پافتن پروژه‌های زمین مانده از سال‌های قبل بشود و حتی قول داده بودم که تا بستن پرونده‌های مفتوح، پرونده‌ی جدیدی را باز نکنم. هر چند که دقیقاً نمی‌شود اثبات کرد که زیر قولم زده‌ام، اما آدمی که سال‌ها در بی‌قراری و بی‌ثباتی زندگی کرده، آرام زیستن را تاب نمی‌آورد.
پس مهم‌ترین اتفاق ناگزیر سال ۹۴ شد فرار از آرامش و انداختن قایق زندگی به همان رودخانه‌ی خروشان مقدرات الهی. حالا هفت شغل جدی دارم و هم‌زمان در دو شهر زندگی می‌کنم. همه‌کارگی و هیچ‌کارگی هم عالمی دارد!
*
سال ۹۵ سال هفتم هجری است و سال آخر شاید. تابلوی اعلام خطر مثلثی شکل «مسکن، اشتغال و تحصیل» در مسیر پیش رو و آخرین فرصت محتمل برای ارتقا و جهش. در یک کلام: منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید.
شعار سی و چهارمین سال زندگی‌ام را -با یادی از خوش ذوقی‌های معلم فرزانه‌ام- «دویدن به طرف درهای بسته» نامگذاری می‌کنم. درهای بسته‌ای که فقط و فقط به شرط مخلص بودن گشوده خواهد شد؛ والا همه بدنامی و شرمساری است؛ و در این راه البته به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم.

# توحید

# توکل

# زندگی

# سال‌نام

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۵
  • :: بداهه

من: یک‌جایی در خیابان سلطنت آباد، هفتاد دقیقه برای حدود صدنفر خانم منشوری (بی‌حجاب و بدحجاب) درباره‌ی تربیت رسانه‌ای پسرهای چهارده‌ساله‌شان حرف زدم.
تو: واقعاً چطوری این‌کار را کردی؟
من: خب به هر حال من هم جذابیت‌هایی دارم!

# سبک زندگی

  • ۳ نظر
  • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
  • :: بداهه

روزی که ناهار میزان را خوردم و شام مفید را -نخوردم-
روزی که با کت و شلوار از نمایشگاه شهدا بازدید کردم.

# شهید

# پنجشنبه‌ها

  • ۳ نظر
  • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۴
  • :: بداهه

... : خونه تون کجاست؟
من: چند شنبه؟

# مسکن

# هجرت

  • ۰ نظر
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴
  • :: بداهه

‫هفته ی پیش ساعت چهار صبح یه بی ام دبلیو با سرعت دویست و چهل کوبیده به پل عابر توی نیایش‬؛
‫سه تا جوون بیست و چند ساله جزغاله شدند‬.
‫یه جوون بیست و چند ساله چقدر خرجش میشه که بشه بیست و چند سالش؟‬
‫چطور میشه حساب کرد؟‬
‫الان یه جفت دوقلوی پونزده ساله تمیز چند درمیاد به نظرت؟‬
‫همه رفتند توی کف قیمت ماشینه که سوخته و نابود شده؛
‫شصت سال عمر شیرین آدمی‌زاد که رفته هوا رو کسی حساب نمی‌کنه.‬

# تهران

# زندگی

  • :: بداهه
...
برای اولین بار در عمرم پایم را گذاشتم داخل امیرکبیر و نماز ظهر در مسجد دانشگاه. در نگاه اول بهتر از چیزی بود که سال‌ها تصورش را می‌کردم...
ناهار نخورده در ازدحام و ترافیک با سات (سامانه اتوبوس تندرو) رفتم ونک و یک ساعت و نیم روی صندلی گزینش با صدای بی‌صدایی از خودم دفاع کردم و دوباره با سات سر خوردم لابلای جمعیت انبوه رو به پایین و چهار - چهار و نیم چهار راه ولیعصر بودم.
کمی وقت داشتم که در آن زیرگذر عجیب و پیچاپیچ بچرخم و جلوی تیا‌تر شهر بیایم بالا. نیم ساعتی گرداگرد این استوانهٔ باستانی تاب می‌خوردم و ضمن سیاحت در صورت غریب معماری مسجد قریب تیا‌تر، در سیرت آدم‌های ول و ولنگار کنار پارک دانشجو تأمل می‌کردم. 
هنوز سؤال و جواب‌های آقای گزینش در سرم زنده بود و به دخترپسرهایی نگاه می‌کردم که با بهانه و بی‌بهانه، هنری و غیرهنری، در سایه سار این غول بتنی با هم صفا می‌کردند و چای می‌خوردند و گپ می‌زدند. 
یک لحظه وجدانم را قاضی کردم که اکنون هیچ دلم می‌خواهد جای آن‌ها باشم یا نه؟ جوابم با قاطعیت منفی بود. با خودم لجبازی کردم. دوباره وجدانم را شاهد گرفتم که در گذشته آیا هیچ وقت لحظه‌ای حتی آرزو کرده‌ام که آن چنان باشم و این چنین بکنم؟ جوابم باز هم منفی بود؛ اما آقای گزینش ول کن نبود: یعنی حتی هوس نکرده‌ای یک بار در این سال‌ها دست زن عقدی شرعی‌ات را بگیری یک بعدازظهر در پارک‌های این حوالی، پرسه‌های بی‌خیالی، ... 
*
آقای گزینش که سر خورده و افسرده از این همه جواب منفی‌‌ رهایم کرد؛ سات را به سمت شرق تهران سوار شدم.

# تهران

# سبک زندگی

# قصه

# مرکز

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴
  • :: بداهه

الان که دارم این را می‌نویسم دو روز است که «صدا» ندارم. معمولاً سالی یکی دو بار در فصل مدارس این طوری می‌شوم. اما این دفعه شدید‌تر و طولانی‌تر شده؛ تا حدی که امروز کارم به «استراحت مطلق صوتی» کشیده.
در سه روز گذشته چهار تا کلاس داشته‌ام و اگر بخواهم سه جلسه سخنرانی دو روز آینده را برگزار کنم، اقلاً بیست و چهار ساعت نباید اصلاً حرف بزنم. حتی نجوا هم ممنوع است.
*
همان قدر که لال بازی‌های یک نفر برای نانوا و مغازه دار و متصدی پمپ بنزین عادی است، برای بچه‌ها هیجان انگیز و مفرح است. بازی کردن با پدر پرحرفی که امروز اصلاً صدایش در نمی‌آید و با زبان اشاره قصه می گوید، دوقلو‌ها را سرحال آورده!

  • ۱ نظر
  • سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴
  • :: بداهه
  • :: پدر مقدس
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون