صاد

ص والقرآن ذی الذکر
صاد

یا بکُش؛
یا دانه دِه؛
یا از قفس آزاد کن.
.
.
.

صاد گرد
سر رسید موضوعی
نظرصاد
سر رسید ماهانه

عضو باشگاه وبلاگ نویسان رازدل

اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود

۸۶۹ مطلب با موضوع «بداهه» ثبت شده است

از کرامات مدرسه‌ی ما آن است که در آن مؤلف کتاب سواد رسانه‌ای «تاریخ»، و کارشناس ارشد تاریخ «سواد رسانه‌ای» تدریس می‌کند.

# مدرسه

  • ۴ نظر
  • پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

سر کوچه‌ی جدیدمان پیرایشگاه مردانه است. امروز برای اولین بار امتحانش کردم. مثل همه‌ی دفعه‌های اولی که در این سال‌ها با پیرایشگری آشنا می‌شوم، لازم است تا در دقیقه‌ی اول حالی‌ش کنم که جیگولی بازی در نیاورد و مثل آدم و مثل سی سال گذشته موهایم را مدل بچه مثبتی کوتاه کند.
می‌گویم: «ساده کوتاه کن؛ میخوام برم مدرسه»
حدس می‌زدم که خواهد خندید و به حساب شوخی می‌گذارد. کارش را که شروع می‌کند ادامه می‌دهم: «جدی گفتم. می‌خوام برم مدرسه»
*
فردا اول مهر من است.

# قصه

# مدرسه

  • ۱ نظر
  • چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
  • :: بداهه
جمهوری اسلامی ایران
وزارت آموزش و پرورش
سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی
دفتر تألیف کتاب‌های درسی عمومی و متوسطه نظری

و کتاب تازه‌ای که نویسندگان بیست و چند ساله دارد. تو خیال کن لشکری که فرمانده‌ی بیست و چند ساله دارد. تو خیال کن مثلاً حسن باقری...
اگر انقلاب فرزندان خود را می‌خورد؛ این‌قدر هست که فرزندان جدیدی هم می‌زاید.

# انقلاب

# سواد رسانه‌ای

# ققنوس

  • ۲ نظر
  • دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: نغز

خروس‌خوان صبح پنجشنبه -که دیروز باشد- صبحانه‌ی کاری رفته‌ام فلسطین و ظهر نشده رسیده‌ام بنگاه و تتمه‌ی پول رهن را داده‌ام و ناهار خورده و نخورده، سبد خالی و کیسه و روزنامه و گونی و غیره و ذلک را جمع کرده و تنها زده‌ام به جاده و قبل از قم، یهشت معصومه (س) و دایی و مدافعان حرم و بعدش خود حرم.
توی حرم زمان می‌ایستد. پنج رسیده‌ام یا شش؟ زیارتی و نمازی و علامه سقلمه می‌زند که «کاف ها یا عین صاد» و «صاد» را می‌کشد و بی‌طاقت می‌شوم...
از هفت تا یک نیمه‌شب جمع کردن تخت و کمد و یخچال و تتمه آشپزخانه و طناب پیچی و محکم ‌کاری و اخوی هم می‌آید چند ساعتی به کمک و آخرین نماز چهار رکعتی قم که نماز عشای این شب جمعه باشد -بعد از نماز و واعدنا- خیس عرق و بی‌رمق می‌خوانم و انگار کن که اصلاً نه خانی آمده و نه خانی رفته؛ هفت سال توطن در شهر مقدس دود می‌شود و می‌رود به آسمان. آخر نماز که می‌شود رگبار بی‌وقتی می‌گیرد که خیلی زود تمام می‌شود. اما بوی خاک نم‌خورده همه‌جا می‌پیچد.
قبل از خواب هفده تا جعبه‌ی موزی کتاب را با آسانسور یواشکی می‌برم توی انباری پایین که باشد تا روز مبادا.
اکبرآقای راننده گفته شش و نیم صبح می‌آید و نماز صبح را که می‌خوانم آرزو می‌کنم کاش کمی دیرتر بیاید که کمی بخوابم. از هفت و نیم تا نه و نیم بار زدن کامیون طول می‌کشد. حساب کارگرها را که می‌رسم، به اندازه‌ی یک پراید خرده‌ریز مانده که جمع می‌کنم و خانه‌ی خالی را جارو می‌زنم و چهار قلی می‌خوانم و آب و برق و گاز و پنجره و در را می‌بندم و ای خانه با تو وداع می‌کنم؛ با همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌هایت؛ با همه‌ی زحمت‌ها و رحمت‌هایت؛ با همه‌ی گرمی‌ها و سردی‌هایت. به گمانم مرگ هم همین‌قدر سوزناک باشد.
معلوم است که بی‌طاقت شده‌ام. چیزی هم از صبح نخورده‌ام. هماهنگی بارنامه و بیمه‌ی کامیون و کارگران تهران و به نظرم می‌رسد که حالا که کمی وقت دارم به ماشین برسم و توقفی کوتاه برای تعویض روغن و فیلتر و غیره و ذلک و دوازده ظهر جمعه هفتم ذیحجه از قم می‌زنم بیرون. انگار کن که ایام تشریق است و از مکه زده‌ام بیرون به صحرای عرفات. هفت سال آزگار خوشی و ناخوشی را چهل و پنج کیلومتر گریه می‌کنم در بیابان قم تهران تا نماز ظهر و پمپ گاز که دل بکنم و رها کنم آن‌چه بود و آن‌چه شد و آن‌چه گذشت را.
دو گذشته که می‌رسم تهران پیش بچه‌ها و ناهاری می‌خورم به عوض صبحانه و ده دقیقه کمرم را زمین می‌گذارم که سه اکبرآقا می‌رسد آزادگان و دوباره من بدو آهو بدو. محمدم را زحمت داده‌ام که بیاید پای بار و چه خوب شد که آمد و بالاخره چهار و نیم قیف و قیر جور می‌شود و راننده‌ی ترک قمی و کارگر ترک تهرانی دست به دست هم می‌دهند و تا شش و نیم کار را تمام می‌کنند.
عصر یک جمعه‌ی دلگیر، من و محمدم، پاهایمان را دراز کرده‌ایم در اتاق خالی و بی‌خبر از دل هم، آب خنک و بیسکوییت می‌خوریم و به ریش روزگار می‌خندیم.
*
رضا تفنگچی -که حالا شده رضا خوشنویس- بعد از سی سال از مشهد برگشته تهران؛ روی بالکن گراند هتل ایستاده و با حسرت و افتخار به شهر خودش نگاه می‌کند:
-:«تهران! من آمدم: سی‌سال دیرتر، سی‌سال پیرتر»
...

# تهران

# قم

# محمدم

# مسکن

# هجرت

# هزاردستان

# واحد قم + حومه

  • ۱ نظر
  • جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: پریشان

یک روز که خیلی دلتان از زمین و زمان گرفته بود؛
یک روز که خیلی روی خاک احساس غربت و بی‌کسی می‌کردید؛
یک روز که سینه‌تان سنگین و چشم‌تان بارانی بود؛
صد و ده کیلومتر از تهران فاصله بگیرید و نرسیده به قم بروید بهشت معصومه -علیهاسلام-
اگر پنجشنبه عصر باشد که بهتر؛
پاتوق زن‌ها و بچه‌ها و جوانان و نوجوانان هزاره؛
هر یکی در غم همسری یا پدری یا برادری یا رفیقی؛
همه جوان؛ همه غصه‌دار؛ همه تنها؛ همه آدم.
*
یک روز دسته‌ی سینه زنی ببریم و برایشان عزاداری کنیم. بلکه دلشان وا شد. بلکه دلمان وا شد.

# انقلاب

  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
از لابلای کارتن‌های خالی که توی انباری چیده بودم برای روز مبادا -که همین امروز باشد- نکته‌ی نغزی یافتم:
«اسباب‌بندی قبلی را با جام‌جم سر کرده بودم. این بار اما همه‌اش ایران است!»

# اداره

# مرکز

# مسکن

# هجرت

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه

عزیز و غیره و ذلک همه رفته‌اند مشهد. از توی اینترنت یک مورد معقول پیدا می‌کنیم و زنگ می‌زنم. می‌گوید تا قبل از یک و نیم اینجا باش. ده دقیقه بیشتر فاصله نیست. دوقلوها را می‌گذاریم و دو تایی می‌رویم بنگاه. طبقه‌ی دو و نیم، نورگیر عالی، فضای کافی، تخلیه، بدون پارکینگ و آسانسور، محله‌ی خوب و آرام، قیمت منصفانه و لب مرز توانایی ما.
در این پایتخت وحشی بیش از نیم میلیون واحد مسکونی به کلی خالی وجود دارد و صدها بنگاهی فرصت طلب و هزاران مستأجر خانه به دوش بی‌نوا. مثل این می‌ماند که دو تاس شش وجهی را بیندازی روی صفحه‌ی مار و پله. هیچ چیزی دست تو نیست. نه شش و یک؛ نه جفت و طاق؛ نه مار و پله. پس هلاک شد آن‌که پارو زد.
بعد از ناهار تلفن می‌کنم و شرایط را به عزیز توضیح می‌دهم. چه نظری باید بدهد از هزار کیلومتر آن طرف‌تر؟ هنوز دوقلوها به چرت بعد از ناهار نرفته‌اند که جواب استخاره هم «خوب» می‌آید. قرار می‌گذاریم با بنگاهی و وکیل صاحبخانه می‌آید برای تنظیم اجاره‌نامه. یک ساعت مانده به غروب جمعه بیست و سوم ذیقعده که بیعانه می‌دهم و کاغذ را امضا می‌زنم.
*
حالا باید برای اسباب‌کشی «هشتم» برنامه‌ریزی کنم. یا امام غریب.

# زندگی

# مسکن

# مشهدالرضا

  • ۷ نظر
  • جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
  • :: عزیز
  • :: نغز
  • ۰ نظر
  • پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵
  • :: بداهه
حالا به کیفیت و کمیت رازهای برملا شده در این همایش و جنسیت و شأنیت حاضران در آن کاری ندارم. واقعاً «وقاحت» مستتر در این تبلیغ آزارم می‌دهد.

# معلم

  • ۰ نظر
  • جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

از یکشنبه تا امروز که پنجشنبه باشد، سه تا مشاوره‌ی ازدواج داشته‌ام: قبل از خواستگاری؛ بعد از خواستگاری؛ و بعد از عقد!
واقعاً لازم است یک نکته‌ی کلیدی را به همه‌ی برادران عزیزی که قدم در این راه می‌گذارند به شکل عمومی تذکر بدهم:
«لطفاً قبل از ورود به مجلس خواستگاری تحقیقات لازم را به عمل آورید!»
همان‌طور که عروس خانم و خانواده‌اش حق دارند بعد از خواستگاری درباره‌ی شما انواع و اقسام تحقیقات را انجام بدهند، لطفاً خجالت را کنار بگذارید و قبل از خواستگاری شما هم درباره‌ی عروس خانم و خانواده‌اش این کار را انجام بدهید. رفتن به مجلس خواستگاری به این معنی است نتایج تحقیقات اولیه شما مثبت است. دلیلی ندارد که شما در مجلس خواستگاری با یک موقعیت دور از انتظار و غیرقابل قبول روبرو بشوید وقتی که امکان تحقیق و فرصت کافی قبل از خواستگاری در اختیار شماست.
با تشکر

# ازدواج

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

پیش از ظهر با جمع کوچکی از پشت کنکوری‌ها جلسه‌ی «معرفی رشته» داشتم. البته به گمانم عنوان درستش «انتخاب آینده» است.
بعد از ظهر هم در نهمین همایش چهارسوق شرکت کردم و دوستان خوبی را دیدم و با آدم های خوبی دوست شدم.
خبرهای خوبی هم از ازدواج و اشتغال دوستان می‌رسد که نیکوست.

# دوست

# مدرسه

# معلم

# پنجشنبه‌ها

  • ۲ نظر
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

دفترچه‌های بیمه را تمدید کردم.
لنت جلوی ماشین را عوض کردم.
به دیدار محمدم رفتم و شربت نعنا و گل سرخ خوردیم.
در حلقه‌ی مطالعاتی آوینی‌خوانی شرکت کردم.
برای خودم کیف پول و کمربند خریدم.
برای بچه ها شیرینی کشمشی خریدم.
در برنامه‌ی زنده‌ی رادیویی حرف زدم.
نماز مغرب به مسجد خاتم‌ رفتم.
و جمعاً حدود صد کیلومتر رانندگی کردم.

# پنجشنبه‌ها

  • ۱ نظر
  • پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه

[ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دامادی که در خانه ٔ پدرزنش مقیم باشد. (ناظم الاطباء). داماد سرخانه.

*

بعد از هفت سال آزگار نمک‌گیری قم، این حال و روز تیرماه نود و پنج ماست.

# زندگی

# مسکن

# هجرت

  • ۱ نظر
  • يكشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
  • :: بداهه

همه جور خدماتی برای ازدواج رفقا ارایه کرده بودیم غیر از مصاحبه ی حضوری با پدرخانوم آینده که اون هم الحمدلله امروز انجام شد.

# ازدواج

# دوست

# سین

  • :: بداهه

صبح نوزدهم ماه رمضان؛
طبقه ششم؛
اتاقی که پنجره ندارد و بسیار تمیز است.

# زندگی

# مرکز

  • :: بداهه

آلوی قرمز زیاد
توی قابلمه
چند قدم مانده به لواشک

# طعام

  • ۰ نظر
  • يكشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵
  • :: بداهه
قرآن کریم
رساله آموزشی
هنر شیعه
گنجور
واژه یاب
ویراست لایو
تلوبیون