- ۰ نظر
- شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
یکی از پنجشنبهترین شنبههای تاریخ صاد را سپری کردم.
بعد از دو سال چکمههای کوه از جعبه بیرون آمد و ساعت چهار صبح کندیم و رفتیم تا نماز را در نمازخانهی خاطرهانگیز منظریه بخوانیم و بعدش آرام آرام در خلوتی صبحِ شنبهی تعطیلِ تحلیف بخزیم تا تپهی شهدا و نان و پنیر و میوهای بخوریم و برگردیم پایین کمکم؛ و کارت عروسی مادر گروه را بگیریم دستمان و محمدرضا بستنی رنگی رنگی بدهد که بخوریم و خوش خوشان برویم خانه و خوشحال باشیم که هنوز راه همان است و مرد بسیار است.
صبح کلهی سحر، شخص شخیص رییس کل استان، با ماشین شخصی آمده فرودگاه بوشهر، استقبالِ حضرتِ استادِ گرانقدرِ پروازی از پایتخت، که من باشم، ماشینش جوش آورده و همان جلوی درِ فرودگاه زده بالا درِ موتور را و راننده تاکسیهای فرودگاه ریختهاند بالای سرش که: «واشر زده»، «پروانه کار نمیکند»، «از دینام است»، «بشکه را بیاورید»، ...
توی فکر میروم: «بشکه»؟!
راننده تاکسی میدود از توی ماشینش یک بطری آب معدنی یک و نیم لیتری میآورد و با همان لهجهی بریدهبریدهی گرم و مطایبهآلود میگوید: «بیا آب بشکه رو بریز روی رادیات خنک شه.»
دمای هوا سی و شش درجه، رطوبت هفتاد درصد. هنوز تازه هشت صبح است.
وقتی پشت تلفن، بی آنکه طرح موضوع کرده باشم، موأخذهم کرد و درشت گفت و برید و دوخت و حتی حاضر نشد برای ملاقاتِ حضوری وقتی تعیین کند، اول خندیدم و بعد غمگین شدم.
قبول درخواست ملاقات با من هیچ ضرری به او نمیزد: میتوانست بشنود، لبخند بزند و به پیشنهادم «نه» بگوید؛ ولی در عوض رفتاری معلمانه داشته باشد. او چیزی را از دست نمیداد اگر یکطرفه به قاضی نمیرفت و منطقیتر برخورد میکرد.
غمگینیام عمیق شد وقتی به خاطر آوردم این اولین باری نیست که از او «نه» میشنوم. رفتم به تابستان داغ هشتاد و چهار، دوازده سال پیش، که جوانکی بودم لیسانس به دست، پر ادعا، سختی کشیده، در به در به دنبال کار، و در آستانهی ازدواج؛ و به پیشنهاد رفیقی رفتم که در مدرسهی همین آقا، مربی شوم. ده-پانزده دقیقهای از احوالم پرسید و از تواناییها و علاقههایم شنید و کمی از پیچیدگیهای کار در مجموعهاش گفت و بعد با صراحت گفت: به دردم نمیخوری.
آن شب را دقیقاً به یاد میآورم که سرخورده به خانه برگشتم و وبلاگ نوشتم. دقیقاً یادم هست که دربارهی «نه» محکمی که از معلمم شنیده بودم نوشتم و بسیار غصه خوردم.
اما درهای روزگار همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد: تا پایان آن تابستان من کاری پاره وقت در یک شرکت نرم افزاری داشتم و در دو مدرسهی معتبر و خوب معلم شدم. سابقهی کارم در آن دو مدرسه و آن شرکت، امروزِ مرا ساخته است. اگر او آن روز به من «نه» نمیگفت، الان هیچ شبیه امروزم نبودم. یحتمل یک مربی دون پایه و بی انگیزه بودم در مدرسهای که امروزش اصلاً دوست داشتنی نیست.
*
کار داوطلبانهای را شروع کردهام که میدانم وقت و هزینهی زیادی از من خواهد گرفت. فکر نمیکردم به این زودیها آبرویم هم خرج آن شود. اگر به خودم بود و کار خودم بود، هرگز پیاش را نمیگرفتم و بیش از این سر خم نمیکردم -کما این که تا بحال نکردهام- اما این کار فرق دارد؛ و من نشانههای روشنی از عنایتهای الهی را در این حرکت میبینم.
همین دومین «نه» از مردی که روزی معلمم بود را به فال نیک میگیرم و در انتظار چرخیدن درهای روزگار بر پاشنهی دیگری میمانم.
*
من آدم فرهنگ هستم و از سیاست چیزی نمیدانم. برای همین ملاکهای سیاسی صلاحیت افراد را یا نمیشناسم یا نمیتوانم تطبیق بدهم. البته به نظرم بدون ورود به مباحث سیاسی هم میشود «نفر بهتر» را پیدا کرد. قبلاٌ هم گفته بودم که به آدمِ «چاق» یا «پیر» رأی نمیدهم و میدانی که «چاق» و «پیر» صفتی فرهنگی و تربیتی است.
**
بر اساس آن چه میدانم شهادت میدهم؛
و آنچه میدانم بر اساس شنیدهها یا به واسطهی رسانهها نیست؛
و آن چه میدانم از ارتباط مستقیم و بیواسطهی من با خانوادهی آقای «سید ابراهیم رییسی» حاصل شده:
***
شهادت میدهم مردی که چند دهه بالاترین قدرتهای قضایی کشور را در اختیار داشته؛
و حالا چند وقتی است زمان امور ثروتمندترین نهاد مالی این سرزمین را بر عهده گرفته است؛
زندگی خانوادگی و خصوصی متفاوتی از پدر من که پنجاه سال کارگری و معلمی کرده ندارد؛
خانهاش و اسباب زندگیاش و جهیزیهی دخترانش و کار و بار دامادهایش تفاوت معناداری با زندگی ما ندارد.
****
و امید دارم این شهادت برای آنکه ذرهای اهل فرهنگ و تربیت است -و به صدق گفتار صاد اعتماد دارد- راهگشا باشد.
آنهایی که پارو نمیزنند، و حتی استخاره هم نمیکنند، منتظر رؤیت نشانههای الهی میمانند. نشانههای الهی، مثل چراغهای چشمکزن وسط خیابان، در دیدرس همه هستند اما به چشم خیلیها نمیآیند.
از جلسهی بازخوانی اساسنامه که بیرون میآییم -در مکانی که قرار نبود باشیم و با یک ساعت تأخیر- داریم خداحافظی میکنیم که حاجی سر میرسد؛ مرتبطترین آدم با موضوع جلسه در مکانی و زمانی که ما نباید آنجا باشیم، پیدایش میشود؛ یک سلام و علیک کوتاه، معرفی مختصر و همین.
آدم باید کور باشد که این چشمکهای الهی را نبیند؛ حالا گیرم که دفتر آبی نباشد و ماشین آبی باشد؛ زیر پله نباشد و طبقه دوم باشد؛ شرق تهران نباشد و غرب تهران باشد؛ هشتاد و سه نباشد و نود و شش باشد.
مثالی میزنم:
«شما وارد اتاق تاریکی شدهاید و بوی تعفن همهجا را گرفته است. چراغ قوهای روشن میکنید و در گوشه و کنار اتاق به دنبال زبالهای یا لاشهای یا غذای فاسدی میگردید. اگر منبع آلودگی را پیدا کردید آن را بیرون میاندازید.»
به این می گوییم: «مبارزه با فساد»
«شما وارد اتاق تاریکی شدهاید و بوی تعفن همهجا را گرفته است. پردهها را از جلوی پنجره کنار میزنید و دریچهها را میگشایید تا آفتاب مستقیم به داخل بتابد. منشأ آلودگی دیده میشود و بخش مهمی از آن در پرتو نور خورشید مضمحل میشود.»
به این میگوییم: «شفافیت»
- انتشار خلاصهی فهرست هزینههای انتخاباتی و منابع تأمین آن (منابع بیش از ده میلیون تومان)
- انتشار فهرست اموال منقول و غیرمنقول خود، همسر، فرزندان، اقوام درجه یک و بستگان تحت تکفل رییسجمهور و تمامی اعضای هیأت دولت و به روزآوری سالانهی آن
- انتشار جدول حقوق، مزایا و وامهای دریافتی رییس جمهور و تمامی اعضای هیأت دولت، مدیران و معاونان کلیه سازمانها، ادارات و بانکهای دولتی به صورت ماهانه
- انتشار فهرست هدایای دریافتی (بالای ۵۰۰ هزار تومان) از هر نهاد خصوصی یا عمومی در طول دورهی مسؤولیت تمامی اعضای هیأت دولت، مدیران و معاونان کلیه سازمانها و ادارات و بانکهای دولتی حداکثر دو ماه پس از دریافت
- تلاش برای اجرای شفافیت (مشابه موارد بالا) در مورد نمایندگان مجلس و مدیران و مسؤولان تمامی بخشهای غیردولتی، شبه دولتی و عمومی
من با مشارکت آقازاده و صبیه در سفر اخیر، فهرستی از اقدامات مورد نیاز فرهنگی و اجرایی برای بهرهوری بیشتر کودکان و نوجوانان از فضای معنوی و فرهنگی آستان قدس رضوی تهیه کردهام که انشاءالله در زمان مقتضی تقدیم خواهم کرد.
از خبرهای خوب روزهای آغاز سال، ورود برادر پنهانم به عرصهی تولید محتوای باز است. مدتها بود در تلگرام وقت تلف میکرد. حالا جدی شده و عزم وبلاگ کرده. باشد که الگوی دیگران باشد.
قوم موسی پی سیر و عدسی سرگردان
قوم فرعون شنا کرده گذشتند از نیل
قوم موسا را دنبال کنید: +